چهارشنبه, 31 مرداد 1397

امید رضایی
تعدادی از معلمان در ایران، روزهای آخر دی و اول بهمن، دست به اعتصاب، تحصن و تجمع زدند.
اعتراض-های-صنفی-معلمانشیراز، شاهرود، بانه، سقز، مریوان، رباط کریم، شهر قدس، کرج و شهریار از جمله مناطقی بودند که گروهی از معلمان در آن‌ها اعتصاب کردند. ۳۰ دی ماه در شاهرود و یک بهمن ماه در شهرهای کردستان، معلمان در برابر اداره‌های آموزش و پرورش تجمع کردند.

گزارش شده که در کردستان، مدیران مدرسه‌ها هم معلمان اعتصاب کننده را همراهی کرده‌اند، اما در رباط کریم، اسلام‌شهر و شهر قدس، مدیران مدارس برخوردهای تند و توهین‌آمیزی با معترضان داشته‌اند. برخی خبر‌ها از احضار معلم‌های معترض به حراست آموزش و پرورش حکایت می‌کنند.
مطالبات اصلی معلمان، «معیشتی» و اقتصادی است. آنان از اضافه شدن «تنها ۱۴ درصد» به حقوق‌شان در سال ۹۴ – که کمتر از میزان تورم است- ناراضی‌اند.
معلمان چه می‌خواهند؟

عمده‌ترین خواسته‌های معلمان معترض، «بهبود وضعیت معیشتی و رفاهی و رسیدن به وضعیت برابر با کارمندان دیگر ارگان‌های دولتی» است.
محمد حبیبی، فعال صنفی معلمان در ایران، به رادیو زمانه می‌گوید: «برخورداری از امکانات درمانی مناسب و افزایش امکانات مدارس هم از خواسته‌های معلمان است.»
این فعال صنفی بخشی از اعتراض‌ها را متوجه وضعیت معلمان حق‌التدریسی وغیررسمی می‌داند. دولت روحانی در ابتدای کار خود در مصوبه‌ای، دستگاه‌های دولتی را از استخدام نیروهای جدید منع کرد و به گفته حبیبی، «امیدهای حق‌التدریسی‌ها و غیررسمی‌ها را بر باد داد.»
مشخص شدن وضعیت بیمه طلایی و اجرای نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان کشور، از دیگر مطالبات معلمان است.
منابع محلی در کردستان، «رفع تبعیض بین کارکنان دستگاه‌های دولتی، برقراری عدالت آموزشی در سطح جامعه، رفع موانع ایجاد و تداوم فعالیت تشکل‌های صنفی و اجرای طرح “رتبه‌بندی معلمان”» را از دیگر خواسته‌های معلمان عنوان کرده‌اند.
نقش شبکه‌های اجتماعی در نبود تشکل‌های صنفی
معلمان در حالی در کردستان و سمنان تجمع کرده‌اند که از زمان رخدادهای سال ۸۸، هرگونه تجمع اعتراضی صنفی و سیاسی در ایران، با برخورد شدید نهادهای امنیتی روبه‌رو می‌شود.
چند ماه قبل، نیروهای امنیتی اجازه ندادند مراسم تشییع پیکر معلمی بروجردی که در کلاس درس کشته شد، به آرامی برگزار شود.
تشکل‌های صنفی فرهنگیان هم در پی اعتراض‌های سال‌های قبل سرکوب شده‌اند و امکان سازماندهی چنین تجمع‌هایی را ندارند.
محمد حبیبی، فعال صنفی فرهنگیان معتقد است اعتراضات اخیر بیش از هر چیزی نتیجه گسترش شبکه‌های اجتماعی نظیر “واتس‌آپ” و “وایبر” در میان فرهنگیان است.
کانون صنفی معلمان، به عنوان تشکل مستقلی که تا پیش از سرکوب‌های سال ۸۸، نقش اصلی را در سازمان‌دهی اعتراض‌های معلمان داشت، به دلیل فشارهای امنیتی و سرکوب سال‌های اخیر، توانایی سازمان‌دهی چندانی ندارد.
حبیبی معتقد است کانون صنفی معلمان تلاش می‌کند با دولت روحانی تعامل داشته ‌باشد، نه تقابل.
به نظر می‌رسد اطلاع‌رسانی و سازماندهی تجمع و اعتصاب، نه از طریق یک تشکل یا نهاد معین، که به شکل مجازی و فردبه‌فرد انجام شده است.
یک معلم کرد که در تجمع سقز شرکت کرده، به رادیو زمانه می‌گوید که از طریق وایبر در جریان اعتراض قرار گرفته است.
معلمی در شهریار که در روز ۳۰ دی ماه از حضور در کلاس درس خودداری کرده است هم از پخش خبر اعتصاب از طریق وایبر خبر می‌دهد. او می‌گوید: «شبکه‌های مجازی و نرم‌افزارهای پیام‌رسان مانند وایبر و واتس‌آپ، نقش مهمی در گردش اطلاعات و هماهنگی معلمان داشته‌اند.»
آیا امکان گسترش اعتراض‌ها وجود دارد؟
گزارش‌های منتشر شده از اعتراض‌های معلمان محدود به مناطق جغرافیایی خاصی است. این در حالی است که اواخر دی ماه نیز شش هزار معلم از سراسر کشور با امضای طوماری خطاب به رئیس مجلس، علاوه بر ابراز نارضایتی از وضعیت معیشتی، به برخورد سیاسی با مسائل صنفی‌شان اعتراض کردند.
باید دید آیا امکان گسترش این اعتراض‌ها به دیگر مناطق کشور و تداوم اعتراض‌ها تا رسیدن به نتیجه‌ای مشخص وجود دارد یا نه.
محمد حبیبی، فعال صنفی می‌گوید: «عزم راسخی در میان تشکل‌های صنفی برای تقابل مشخص با دولت روحانی وجود ندارد. در واقع این تشکل‌ها در تلاشند تا بیشتر نقش میانجی را میان معلمان و وزارت آموزش و پرورش ایفا کنند.»
او همچنین «امنیتی بودن دولت روحانی» را از موانع گسترش اعتراض‌های معلمان می‌داند و می‌گوید: «اعتراضات اخیر پراکنده و بدون سازماندهی مشخص است. معمولاً در چنین شرایطی با فشار بر نیروهای پیش‌رو و معترض در هر منطقه و دادن وعده‌های مبهم تلاش می‌شود تا اعتراضات کنترل شود. به نظر من ما با شرایطی که بتوانیم به اعتراضات گسترده وفراگیر در میان معلمان امید داشته باشیم، فاصله زیادی داریم.»
حبیبی معتقد است روحیه «محافظه‌کاری حاکم بر مجموعه معلمان» مانع شکل‌گیری اعتراض‌های گسترده و تاثیرگذار می‌شود.
از سوی دیگر با توجه به وخامت روزافزون وضعیت معیشتی و اقتصادی معلمان و بی‌پاسخ ماندن مطالبات‌شان، گسترش این اعتراض‌ها دور از ذهن نیست.
نگاهی به جغرافیای وقایع اخیر نشان می‌دهد اعتراض‌ها در شهرها و استان‌های محروم و مناطقی که وضعیت معیشتی معلمان سخت‌تر و فشارهای اقتصادی بیشتر است، آغاز شده‌اند.
پیوند با اعتراض‌های کارگری
وضعیت بد اقتصادی و مطالبات انباشته ‌شده معیشتی از یک طرف و روند روزافزون خصوصی‌سازی در حوزه‌های چون صنعت و آموزش و پرورش، وجه مشترک وضعیت کارگران و معلمان است.
از این رو، اعتراض‌های پراکنده معلمان اگر تداوم داشته باشد و گسترش یابد، می‌تواند با جنبش کارگری پیوند بخورد. گرایش به این همگرایی در شعارها و بیانیه‌های مربوط به اعتراض‌های معلمان در سال‌های ابتدایی دهه هشتاد، سابقه دارد.
از سویی اعتراض‌های کارگران در سال‌های اخیر، گاه به گاه با موفقیت‌هایی هم همراه بوده، درحالی که اعتراض‌های معلمان، معمولاً بی‌نتیجه بوده و سرکوب شده است.
حبیبی در خصوص تفاوت اعتراض‌های معلمان و کارگران می‌گوید: «شرایط  اقتصادی کارگران نسبت به معلمان بسیار وخیم‌تر و حادتر است.دست‌کم یکی از دلایل موفقیت اعتراضات کارگری نه سازماندهی، که شرایط زیستی است. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشد، انسجام گروهی برای رسیدن به خواسته‌ای مشترک بیشتر می‌شود.»
وخامت روزافزون وضعیت معیشتی معلمان
همگام با وضعیت اقتصادی کشور، وضعیت معیشتی فرهنگیان هم در دولت نهم و دهم روز‌به روز بدتر شده و دولت روحانی هم در قبال آموزش و پرورش سیاستی «انقباضی» در پیش گرفته است.
معلمان زنکارمندان آموزش و پرورش، اولین کسانی هستند که از خصوصی‌سازی خارج از حد تصور مدارس، رشد کمتر بودجه آموزش و پرورش نسبت به سایر ارگان‌های دولتی و کسری بودجه همیشگی این وزارت‌خانه، آسیب می‌بینند.
یکی از تفاوت‌های وزارت آموزش و پروش با نهادهای دیگر این است که ارگان‌های مختلف از طریق مزایا، پاداش‌ها و اضافه‌کاری، بخش زیادی از تفاوت افزایش حقوق با نرخ تورم را جبران می‌کنند، ولی آموزش و پرورش معمولاً در پایان سال، به دلیل کسری بودجه شدید، با بدهی کلان به بیشتر فرهنگیان مواجه می‌شود.
پاداش بازنشستگان سال ۹۲، دستمزد تصحیح اوراق و برگزاری امتحانات در دو سال گذشته و اضافه‌کاری معلمان در سال ۹۳، از جمله بدهی‌های آموزش و پرورش است.
محمد حبیبی می‌گوید: «در حالی که بودجه وزارت بهداشت و وزارت ورزش در سال ۹۴ به ترتیب نزدیک به ۷۰ و ۵۰ درصد رشد داشته، بودجه آموزش و پرورش تنها ۲۰ درصد افزایش یافته است. صحبت از افزایش حقوق تنها ۱۴ درصدی معلمان برای سال آینده است. همه این‌ها در مجموع نشان می‌دهد که وضعیت معیشتی معلمان در دولت روحانی با وجود وعده‌های فراوان نه تنها بهبود نیافته که وخیم‌تر شده است.»
بیش از یک‌دهه اعتراض و اعتصاب
اعتراضات صنفی و معیشتی در میان معلمان ایران، سابقه طولانی دارد. هرچند در سال‌های اخیر به دلیل سرکوب‌های شدید سال ۸۸ که دامان فعالان صنفی فرهنگیان را هم گرفت، این اعتراض‌ها فروکش کرده، اما تجمع‌های گسترده معلمان در سال‌های ۸۵ و ۸۶ در مقابل مجلس و اعتصاب فراگیر سال ۸۲ از حافظه جمعی فرهنگیان پاک نشده است.
تقریباً هیچ‌یک از مطالبات اعتصاب‌های سال ۸۲ و تجمع‌های سال‌های ۸۵ و ۸۶ هنوز محقق نشده و وضعیت معیشتی معلمان در این سال‌ها بد‌تر شده است.
سرکوب شدید اعتراض‌های دهه ۸۰، هرچند به تشکل‌های صنفی ضربه زد، اما با توجه به بی‌پاسخ ماندن مطالبات، اعتراض‌های این روزهای فرهنگیان را می‌توان در تداوم همان‌ها دید.
در جریان اعتراض‌های آن سال‌ها، با تعداد زیادی از فعالان صنفی برخوردهای قضایی و اداری صورت گرفت: اخراج، انفصال از خدمت، تبعید و حبس.
کانون صنفی معلمان، تعداد آن‌ها را ۲۲ نفر و روزنامه اعتماد ۳۰ نفر اعلام کرده بود. بیشتر این معلمان به دلیل اعتراض‌های صنفی در سال ۸۵ و مشارکت در جنبش سال ۸۸ محکوم شده‌اند.
رسول بداقی، محمد داوری و محمود باقری از جمله معلمانی هستند که در زندان به سر می‌برند.
بعد از اعتراض‌های اخیر، شورای مرکزی تشکل‌های صنفی معلمان، با انتشار بیانیه‌ای از سیاست‌های پنج دولت گذشته، انتقاد کرده است.
آنان مسئله آموزش و پرورش را «ملی» دانسته‌اند و از اختصاص دادن بودجه‌های کلان به نهادهایی که «خود را موظف به پاسخگویی نمی‌دانند»، انتقاد کرده‌اند.
در این بیانیه رایزنی‌ها با دولت و مجلس برای اصلاح بودجه آموزش و پرورش در سال ۹۴ بی‌نتیجه خوانده شده و ضمن یادآوری معلمان زندانی، از معلمان دعوت شده است تا با حضور مستمر در اعتراض‌ها، بر احقاق حقوق‌شان پافشاری کنند.
باید دید آیا این دولت هم در پاسخ به اعتراض و اعتصاب فرهنگیان، راه دولت مهرورزی و دولت اصلاحات را درپیش می‌گیرد یا این‌که برای اجرای نظام هماهنگ خدمات کشوری و بهبود وضعیت معیشتی کارکنان آموزش و پرورش تدبیری می‌اندیشد.
گر‌چه به نظر می‌رسد اولویت‌های دولت اعتدال در حوزه آموزش و پرورش، خصوصی‌سازی و اسلامی‌سازی باشد، نه تحول در سیستم آموزشی و بهبود وضعیت معیشت معلمان.

 

 

 

 

می بینم مسافران اتوبوس چه آرام خفته اند. گرچه تک وتوکی نیزبیدارند. شاید آنها نیزچون خودِ من، گرفتارپرسه های ذهنیِ خویش اند. سفربا اتوبوس، هم محسناتی دارد وهم مشقاتی. بویژه این که دردرازنای این مسیر، همان پرسه های ذهنی، بیدارماندن را به شما تحمیل کنند.

هشت شب که از اهوازحرکت کنید، پنج ونیم صبح می رسید به کرمانشاه. ومن، پنج ونیم صبح ازاتوبوس پیاده می شوم.. ترمینال کرمانشاه را سرمای پرسوزی بغل زده است.  سرما و تاریکی و دیرگاه صبح، مرا پا بپا می کند تا مگرچاره ای بیاندیشم. کوله ام را به پشت می اندازم ومسافتی را قدم می زنم. می روم و بازمی گردم. به یاد قدم زدن هایم مقابلِ درِشمالی وزارت اطلاعات درتهران. من باید تا ساعت هشت همینجا بمانم. بعدش راه می افتم طرف کوزَران. جایی که باید به ملاقات شِلِربروم. این را بگویم که: شِلِر، اسم دخترانه ای است درنواحی کُردنشین. معنایش؟ لاله، منتها ازآن لاله های صحرایی که خوشه های گلش سرفرود می آورند. وشلر، یعنی لاله ای با گلهای سرفرود آورده. شمارا بخدا اسم قشنگی نیست؟

اتوبوس اهوازبه کرمانشاه، ازاسلام آباد می گذرد. واسلام آباد فاصله ی چندانی با خانه ی شلرندارد. من می توانستم همان سرِراه دراسلام آباد پیاده شوم. اما به ساعت که نگاه کردم دیدم دو ونیم صبح است. درآن نیمه های شب من چه می کردم دراسلام آباد؟ این شد که گفتم بروم کرمانشاه. تا مگربه روشناییِ روزنزدیکترشوم. کمی که قدم می زنم به نمازخانه ی ترمینال می روم. صدای اذان بلند شده بود ونمازخانه می توانست جای خوبی برای اطراقِ موقت من باشد. اما آنجا برای ایستادن هم جا اندارد. سربازان ومسافران پُرش کرده اند.

برمی گردم سرِهمان قدم زدنِ خودم. من نه روزجلوی درِوزارت اطلاعات یک نفس قدم زده ام. چرا نتوانم دوسه ساعتِ اینجا را پشت سربگذارم؟ مسیرقدم زدنِ من محل اجتماع سربازان ومسافرانِ بی پناه است. چند به چند دورهم ایستاده اند. دراطراف یک بساطیِ شیرفروش. دونفرشان به آرامی درباره ی تحریمها صحبت می کنند. درمیان صحبت هایشان اسم بابک زنجانی را می شنوم. یکی شان می گوید: ممکن نیست آدمی مثل بابک زنجانی با این سن وسال تا اینجاها بالا بیاید مگراین که کل سیستم با او بوده باشد. به فهم او آفرین می گویم. نمی دانم چرا رو به تهران می ایستم و می گویم: آقا مجتبی، بیا وتحویل بگیر!

ساعت هشت صبح ازترمینال بیرون می زنم. هشت ونیم سوارمینی بوسِ فرسوده ای می شوم که انگارچشم به راه من است با یک صندلیِ خالی. به سمت کوزران می رود. اغلب کوزرانی ها ازطایفه ی “سنجابی” هستند. و: اهل حق. مشخصه ی مردانشان سبیل های پرپشت است. با چهره هایی آفتاب زده و گونه های بیرون زده. مینی بوس به راه می افتد. ازشهرکه بیرون می رویم زمین های شخم خورده ی دوسوی جاده خبرازبهارسرسبزاین نواحی می دهد. هوا باید زیرصفرباشد. لایه های نازک یخِ روی گودالهای آب این را می گویند. درکوزران پیاده می شوم. کمی برای خانواده ی شلر خرید می کنم. بایک اتومبیل پیکان خیلی خیلی پیربه روستای “قلعه گلینه ” می روم. من تنها کسی هستم که درآن نیم روزسرد به پدرشلرسلام می گویم. پدربرای من آغوش می گشاید. هردو می گرییم. های های.

من دوسه ماه پیش به اینجا آمده ام. هم پدرهم مادرشلرمرا می شناسند. پدرکه ازدیدن ناگهانیِ من غافلگیرشده است نمی تواند شوقِ پدرانه ی خود را پنهان کند. می گوید: به زحمت افتادی سرفرازم کردی. می گویم: سرفرازی ازآنِ شما وشِلِراست من که باشم؟ ازحضورمن درآن غربت احساس خوبی پیدا کرده است. احساسِ این که تنها نیست. شاید ازاین روی که جنسِ حضورِمن با خویشاوندانی که یک به یک می آیند و ذکری می خوانند و تسلیتی می گویند و می روند تفاوت دارد. داستان شلراما ازکجا شروع شد؟ می گویم. اما پیش ازآن شما را سوگند می دهم به جان وروح هرآن کسی که دوستش می دارید، درانعکاس داستان شِلِرهیچ مضایقه مکنید. تراژدی شلرظرفیتِ این را دارد که به یک شکوهِ ملی وانسانی درقاموسِ رفتارسیاسیِ مردمان بلازده ی ایران بدل شود.
داستان ازکجا شروع شد؟

بعد ازسفر کردستان، به کرمانشاه رفتم. در کرمانشاه، همینطور که شهر به شهر جلو می رفتم ، رسیدم به شهرکوچکی به اسم گهواره. ازآنجا به منطقه ای رفتم به اسم ” کوزران”. ازکوزران می گذشتم که دربیرونِ آن، مردانی را دیدم دریک گورستان. به کندن گوری مشغول بودند. سلامشان گفتم و تسلیتی. به سنگ قبرها می نگریستم که چشمم به نوشته ای برسنگی خورد. دیدم آنکه در زیر سنگ خفته بود، دختر جوانی است به اسم: شلر. لیسانسیه ی علوم سیاسی. خرمالویی در دستم بود. آن را به شلر تقدیم کردم:
روستای قلعه گلینه

کنجاو شدم ببینم مرگ او به چه نحوی بوده. ازهمان مردان پرس وجو کردم. مرا به روستای ” قلعه گلینه ” راهنمایی ام کردند. باید ده کیلومتری راه رفته را بازمی گشتم. برگشتم و رفتم به قلعه گلینه. چه روستایی!  من هیچ دلیلی برای زندگی در آن ورطه نیافتم الا این که مردمی بناچار در آن ساکن شده باشند. یا تعلقاتی آنان را در آن ورطه ماندگار کرده باشد:
نگاه مبهوتِ پدر

یافتن خانه ی شلر در این روستا کار دشواری نبود. راستش را بخواهید پدر و مادرشلر ابتدا تحویلم نگرفتند. دانستم این تحویل نگرفتنشان حکایت از ترسی دارد که به داستان شلر مربوط است. این که مبادا قضایایی که برای شلر رخ داده برای سایر فرزندانشان نیز رخ بدهد. پدر اما دلِ نگرانِ مادر را آرام کرد. من میهمانشان بودم.  میهمان در میان سنجابی ها انگار یک ودیعه ی آسمانی است. که باید به بهترین نحو ممکن از او پذیرایی کرد. ناهار مهمانشان بودم. و از غصه هایشان خبردار شدم. باور کنید تا مدتها با داستان شلر درگیر بودم. احساس می کردم شلر دختر خود من است که گرفتار هیولاهایی شده در چاره را در تفنگ شکاری یافته. به تهران بازگشتم و مدتی بعد، ازتهران به اهواز آمدم. دراهواز بودم که درمیان عکس ها چشمم به عکس سنگ قبر شلر افتاد. تاریخ فوت شلر پانزدهم دیماه بود. آیا برای شلر مراسم سالگرد بپا می کنند؟ دلم پر کشید به آنسوی. به همان روستا و همان خانه و همان گورستان. این شد که دل به دریا زدم و رفتم کرمانشاه. تا از آنجا به کوزران و از کوزران به روستای قلعه گلینه بروم. دیدم بله، صندلی هایی چیده اند در فضای بیرون خانه. غریبانه و خاموش. بی آنکه صدایی در آن حوالی بگوش آید. سکوت بود و سکوت.  نگاه پدر بهت زده بود. نمی دانم بکجا می نگریست. در نگاهش اما شلر خانه کرده بود.
برمزار شِلِر

ساعت سه بعد ازظهرحرکت کردیم و رفتیم سرِمزار. برفی ریز شروع به باریدن کرده بود. زنان ومردان طایفه نیزآمدند. شیونِ زنان به شیوه ی خاص به درون من چنگ انداخت. یکی شعرخواند ومن نیزسخنی گفتم. این که: من ازراهی درازبه اینجا آمده ام تا به شلرسلام بگویم. شلر، دخترمن نیزهست. واین که: شلرپاک بود، پاکدامن بود. شلرگناهی مرتکب نشده بود. واین که: ما ازرهبرورییس جمهورو دیگران ونمایندگان مجلس ونماینده ی اینجا درمجلس انتظاری نداریم اما چرا یکی ازروحانیان دراینجا نیستند؟ روحانیانی که یکی ازمحل های ارتزاقشان همین مجالس ختم وسالگرد است. روحانیانی که برای خود وبرای لباس خود ادعاهایی ازرسالت قائلند. وکلی حرفهای دیگرکه با گریه های من می آمیخت ومرا ازسخن گفتن بازمی داشت. احساس می کردم برمزار دخترِخودم شیون می کنم و زارمی زنم.
داستان چه بود؟

روزبیست وچهارم مهرسال نود، رهبردرجمع دانشگاهیان دانشگاه رازی حضوریافت. آن روز، پنجمین روزازسفررهبربه کرمانشاه محسوب می شد. وی درآن روزسخنان برخی ازدانشجویان واساتید را شنید و خود نیز مفصل سخن گفت. این سخن معروف رهبر، متعلق به آن زمان است: …… یک سؤال این است که مسئله‌ى پیرى و جوانى نظام چگونه قابل تحلیل است؟ هر موجود زنده‌اى دوران جوانى‌اى دارد، دوران پیرى‌اى دارد. وضع نظام اسلامى در این زمینه چیست وچگونه خواهد شد؟ آیا نظام اسلامى پیر خواهد شد؟ فرسوده خواهد شد؟ ازکارافتاده خواهد شد؟ براى اینکه چنین وضعى پیش نیاید، آیا راهى وجود دارد؟ اگر یک وقتى چنین حالتى پیش آمد، آیا علاجى براى آن متصور است و وجود دارد؟ اینها سؤالات مهمى است. این سؤالات باید در مراکز فکر و تصمیم‌گیرى و تصمیم‌سازى – عمدتاً در حوزه و دانشگاه – بین اصحاب فکر مطرح شود؛ باید روى اینها فکر شود، بحث شود؛ شما جوانها هم رویش فکر کنید……

بله، این سخنِ رهبربه همان روز وبه همان سفرایشان به کرمانشاه مربوط است. اتفاقاً جمعی ازدانشجویان طوماری تهیه کرده بودند به امضای هفتاد هشتاد نفر. یکی ازآنان حتی بخش هایی ازآن را برای رهبرمی خواند. نوشته ای انتقادی ازوضعیت جامعه و دانشگاه. که می توانست به همین ” مشخصه های پیری وفرسودگیِ یک نظام ویک جامعه ” مربوط باشد. یکی ازامضاء کنندگان این طومار، شِلِربوده است. دختری که درترمِ پایانیِ رشته ی علوم سیاسی دانشگاه رازی درس می خوانده وبقدرخود ازعلم سیاست وعلم مملکت داری چیزهایی می دانسته. البته اما خام و آکادمیک. نه به جوری که در اینجا – درجمهوری اسلامی – جاری است. فردای آن روزشلرگم می شود. تماس های پدرومادربه نگرانی می انجامد. چند روزی می گذرد. نخیر، خبری ازشلرنیست. پدرهمه جا را زیرپا می گذارد. برای یک طایفه، گم شدن یک دختربا کلی حرف وحدیث همراه است.  شلریعنی کجاست؟ یک ماه می گذرد. دوماه سه ماه چهارماه. کمی به پنج ماه مانده است که اززندان اوین به پدرزنگ می زنند. که: بیا ودخترت را ببر.

پدرسراسیمه به تهران می رود. به زندان اوین. بعد ازکلی معطلی، درِزندان گشوده می شود. بانوانی زیربغل شلررا گرفته اند. روی پایش بند نیست. ای خدا، این که شلرنیست. شلربرورویی داشت. چالاک وورزشکاروکمی حتی تپل بود. این دخترکه چهل پنجاه کیلو بیشتروزنش ندارد. پدر، شلررا تحویل می گیرد. بشرطی که هروقت زنگ زدند وگفتند: بیاورش، بیاوردش. شلراما مرده ای بود. لاغروناتوان. با پاهایی لرزان. اورا لای پتویی می پیچند وبه کرمانشاه و ازآنجا به روستا می برند. تا چهارماه، شلراگرمی خواست جابجا شود، باید زیربغلش را می گرفته اند. کارش سکوت بوده وسکوت و بُهت وبُهت. هماره به یک جا خیره می شده وبا کسی سخنی نمی گفته. تا این که کم کم رمق می گیرد. سرپا می شود. اما جرأت خروج ازخانه را ندارد. چرا که درتک تک نگاه مردم باید به این پرسشِ بطئی پاسخ بدهد که: راستش را بگو درآن پنج ماه بی خبری با توچه کرده اند؟ شلرازهوش سرشاری بهره ها داشته وسنگینیِ پرسش درونی مردم را ازنگاهشان می خوانده و مدام می گفته: باورکنید به من دست نزدند. یک هشت ماهی سپری می شود.

سال گذشته کمی پیش ازاین روزها ” برادران” زنگ می زنند. که: شلررا بیاور. داستان تلفن را به شلرمی گویند. که آماده شو. سه روز مهلت داده اند. شلردو روز درخود فرومی شود. بازهمان سکوت وبُهت وزانوان لرزان. درانتهای روز دوم، که فردایش باید حرکت می کرده اند، شلررا می بینند که خوابیده. این چه وقت خواب است؟ پدربزرگ، ازسالهای دور، یک تفنگ شکاری داشته که درخانه ی آنها نگهداری می شده است. یک حوله ی خیس، پیچیده برسرِلوله ی تفنگ، انگشت برماشه، و: شلیک!

یکی ازفرازهای سخن رهبردرجمع دانشجویان رازی – درهمان سفربه کرمانشاه – این بوده است: …. آزادى انسانى به معناى آزادى اخلاقىِ بى‌بندوبارىِ فرهنگىِ غربى نیست. ما نباید براى اینکه خودمان را در چشم غربى‌ها شیرین کنیم، دم از حرفى بزنیم که آنها میزنند؛ که حرفِ غلط است، باطل است و امروز دارد بطلان خودش را نشان میدهد. ما از احترام به انسان، احترام به زن حرف میزنیم؛ این نبایستى اشتباه بشود با آنچه که در غرب در زیر این مفاهیم ترجمه میشود و گفته میشود و بیان میشود. مفاهیم اسلامى مورد نظر است؛ عدالت با معناى اسلامى خود، آزادى با معناى اسلامى خود، کرامت انسان با معناى اسلامى خود؛ که اینها همه در اسلام روشن است، مبیّن است. غربى‌ها هم براى خودشان یک حرفهائى دارند. در این زمینه‌ها، در این ارزشگذارى، راه آنها، راه کج و منحرفى است………

یک اشاره:
مسئولیت انتشاراین مطلب تماماً بعهده ی خود من است. خانواده ی شلر تا کنون با هیچ رسانه ای دراین خصوص صحبت نکرده اند. حتی با خود من نیز. من این اطلاعات را بصورت پراکنده از اهل محل از خویشاوندان از دوستان “اهل حق” از هرکجا بدست آورده ام. قصد من ازانتشار این تراژدی این بوده و این است که: مباد این حادثه در خانه ی هریک ازما تکرار شود. که اگر شلر در تهران و درخانه ی هریک ازما می بود، اکنون در کانون خبرهای داغ بر سرزبانها بود. شاید انتشار این مطلب، مثل تآثیری که خون ستار بهشتی بجای نهاد، باعث شود که ما شاهد حوادثی اینچنین نباشیم.

محمد نوری زاد
شانزدهم دیماه نود و دو – اهواز

خواهرم بخوان و بیندنیشخواهرم بخوان، بخوان قرآن کریم را، تا کرامتش را دریابی. تأمل کن قرآن عظیم را، تا عظمتش بر تو محرز گردد. دقت کن قرآن مبین را، تا به روشن گریش دست یابی.
اندیشه کن قرآن مجید را، تا به مجد و بزرگواریش پی ببری. تدبر کن قرآن حکیم را، تا به حکمتش معترف گردی.

مراحل دهگانه تغییر

قبل از اینکه به موضوع عمیق تغییر بپردازیم، بهتر است که ابتدا با گامهایی که ما را برای این مهم آماده می‌کنند، آشنا شویم. همچنانکه گفته‌اند، پاک‌سازی(تخلیه) قبل از تزیین (تحلیه) و دفع رسوبات، همان گامی است که بر کاشتن پیشی می‌گیرد. پس زمینه برای رشد و نمو این جوانه- که به یاری خداوند و توجه او و سپس با تلاش و مهارت انسان و غلبه‌اش بر سختی‌ها و توانایی‌اش برای ساختن محیطی سالم- مهیا می‌گردد.

اقیانوس جوان را سد نبندیم.
همیشه برای فرار از دل تنگی‌هایمان باید باکسی حرف بزنیم بایکی که امیدوار باشی بعداز فروکش کردن دردواره‌هایت آرام میشوی، سبک می‌شوی.
روزهای سنگین و سخت در زندگی بسیاری از ما بوده و هست  و بی‌گمان خواهد بود که عقده‌های تلنبار شده باید برای امینی گفته شود، کسی که احساس کنی تو و دردها و حرف‌هایت را می‌فهمد.
{jcomments on}

اسلام و حقوق زنپروردگار هستی بخش، زن و مرد را از یک جنس آفریده است و موهبت‌های بی‌شماری را در اختیار آنان قرار داد و برای هرکدام حق و حقوق ویژه و منحصر به فردی قائل شد تا فراخور موقعیت و وضعیت جسمانی و انسانی خود از آنها بهره ببرند و توانمندی‌ها و استعدادهای خود را در پرتوی راهنمایی‌های حکیمانه‌اش شکوفا سازند.

«همیشه مردان بزرگ در میان مردمانش تنها و غریب اند ، مرگ آن ها تلنگری است برای مردمی که در خواب بوده اند و از نعمت وجودشان فیض کافی نبرده اند . تنها و تنها گذشت زمان خلاء وجود آن ها را آشکار می سازد که آن زمان دیگر خیلی دیر است.
ستاره در روز روشنایی ندارد اما آغاز شب و شروع تاریکی ، روشنی شان را مفید و هویدا می کند . در زمانه ای که خواب اصحاب کهف مردمان را در خود فرو برده ، بیداری این مردان فصلی از هوشیاری می شود.
گاهی آن ها در میان قومشان بیگانه اند و کسی قدرشان را نمی داند شاید اهمیت وجودشان در بلاد دیگر احساس شود و به واقع آن ها را ملتی دیگر ارج نهد و بشناسد . ممکن است این حرف درست باشد که منبع نور شعاع دور دست را تغذیه می کند و فاصله های نزدیک را با شدت نورش از خود دور می سازد .
اگرچه کلاف سردرگم کلام من سامان نیافت و این مقدمه ی کوتاه دردی را دوا نکرد اما مجبورم از حاشیه گویی بپرهیزم و به اصل مطلب که مد نظر است بپردازم .
وجود مبارک کاک احمد در میان ملت کرد هرگز ارزش کار او را در میان دیگر اقوام کمرنگ نساخت ، در حقیقت قدر این دُر یکدانه را دیگران بیشتر می دانند تا یارانش. شاید این مصداق همان دوری و نزدیکی به منبع نور باشد که به آن پرداختم .
چون روزی بر سر مساله ای با یکی از دوستان منازعه ای لفظی در گرفت و او مرا برای قضاوت درباره ی سخنی از کاک احمد دعوت به سکوت کرد زیرا او مدعی بود که کاک احمد همشهری او بود . گرچه سال ها از آن ماجرا گذشت اما حب و علاقه ی آن عزیز را در من نکاست و در عکس العملی کاملا معکوس ، مرا  مصر و اصرار را جدی تر ساخت . حالا دیگر من او را برادر خود می دانم گویی شهر و ملیت و جغرافیا ، کاملا بی معنا و مسما می نماید .
اگر عشق به پیامبر جان سلمان را از فارس ، صهیب از روم و بلال از حبش را مالامال از ایمان کرد به آن اندازه عمویش ابوجهل و ابولهب را از او دور و دورتر کرد . این مثال برای درک بهتر مطلب ، دوستان را به این شبهه نزدیک نسازد که من آن ها را به عموهای پیامبر مثل کرده ام اما دردا که جز این چاره ای نبود .
سال ها در میان ملتی زندگی کرد که حاصل تفکراتش را به طوفان تفرقه سپردند ، خرمن رنج هایش را به آتش کشیدند و دست مایه ی بی منطقی ها را به حبل سخن او پیوند زدند ، اما آن قدر ناشیانه که برید و پاره شد . اگر او در سال های تبعید و زندان ، تنهایی با خودش خلوت کرد و همه به انکار رابطه ی خویشاوندی پرداختند حالا به واسطه همین رابطه خود را محق به قیومت می بینند . اگر حمایت از او در زمان لزوم ایجاد خطر می کرد و این مدعیان از او فاصله گرفتند حالا در غیاب او علم برداشته و بر طبل ادعاها می کوبند . حرف هایش را تحریف و به نفع خود تفسیر می کنند . به جان خودش سوگند[1][2] که من با همه بی مایه گی و بی سرمایه گی از علم ، حرفش را می فهمم و احتیاجی به توضیح شنیدن نمی یابم ، اما گویی دوستان ، خواب های دیگری برای بهره برداری دیده اند که صد البته در دراز مدت ضررش را احساس خواهند کرد . تمام سرمایه او را تصاحب کرده و نسخه برداری و کپی و صحبت از او را منحصرانه به خود مختص کرده ، گویی فقط و فقط بر آنان نازل شده است . حرف های کاک احمد آن چنان واضح و بی خدشه است که برداشت های پر غلط هیچ کس نمی تواند روی هم چون ماهش را بپوشاند . او با خلوص در لحظه های تردید به واسطه ی تزکیه ای که هماره سرمشق سفارش هایش بوده  کوشش کرد تا رفتارهای ما را اصلاح کند .
از کسی بد نگفت و هرگز بدون پیشوند و پسوند ، نامی را به زبان نراند ، کرامت و عفت کلام او افسون محبوبیتش بود . او همه را «کاکه» و «برادر» می خواند . او آن قدر بزرگ بود تا هیچ کس را کوچک نداند زیرا اشباع شعور و شخصیت در او فوران می کرد و حالا این صاحبان غصبی مکتب تزکیه و نظارت ، با اسائه ی ادب ، نام ها را مخدوش و اعتبارها را مجروح می سازند .
سرازیر کردن توهین و تهمت ها به یاران صدیق آن  عزیز ، گرچه شاید ندانند ، اگر هم ( از این قذف و تهمت ها و توهین ها ) توبه کنندتا ابد شهادتشان به گفته ی قرآن پذیرفته نخواهد شد : « ولا تقبلوا لهم شهادة أبدا وأولئک هم الفاسقون » [2][3] و به درگاه خداوند سرافکندگانند .
حالی که اگر او بود آیا دیگران جرات آن را داشتند که چنین گستاخانه بتازند و با تهدید و ارعاب ، دیگران را به سکوت مجبور کنند ؟ اهرم فشار و مطالبات خودخواهانه ی عده ای برای تصاحب غیر مشروع عقیده و مکتب آن عزیز هرگز نمی تواند چهره ای از مقبولیت را ترسیم کند ؛ زیرا هرکه در این معرکه پای بگذارد حق و نا حق را به خوبی تشخیص خواهد داد  . البته اگر القائات دوستان ، آن ها را به اعترافی اجباری مجبور نکند .
آیا این مالکیت به واسطه ی خویشاوندی پدید آمده است که مثل یک ارث به فامیل کاک احمد تعلق گرفته و اگر چنین بوده که دیگر تزکیه بی معنی است چون مقطعی بوده و تاریخ مصرفش تمام شده است .
این چند سال که دوستان به تزکیه و تربیت پرداخته اند ، حاصلش بدگویی و تهمت و غیبت از دیگران بوده و چه نامبارک ثمری ...  .
حذف نام مکتب قرآن و عدم وابستگی به آن ، چه لفظا و چه عملا ، از طرف چه صاحب جوازی صادر شده که دیگران به تبعیت و اجرای آن ملزم شوند ؟ مگر کاک احمد دکان و بازار باز کرده بود که کاسبی عده ای به واسطه ی حضور کاک حسن امینی ، حاکم شرع مردمی کردستان ، کساد شده است؟!
بیانیه و سخنرانی تئوریستین های گروه فشار برای تعیین تکلیف و اتمام حجت تا کجا می تواند عملی باشد که با عدم اجرای آن دیگران را تهدید می کنند ؟
مکتبی که حربه ی توهین و تهدید و تحقیر را به رخ بکشد و عملا در سقز و بعضی شهرهای دیگر به اجرا بگذارد وا اسفا !  که به میدان کارزار شبیه است تا مکتب فراگیری قرآن و تزکیه ی افراد ... .
پاک کردن کلماتی چون « قرآن » ، « مکتب » و « اسلام » از برنامه ی پیش رو چه معنایی می تواند داشته باشد غیر از این که بگوییم ما برائتمان را از این سه رکن رکین اسلامی اعلام داشته ایم ؟!
و اگر به خاطر ارعاب و تهدید و قلدری عده ای چنین کنیم که نه به خود که به اسلام و مسلمانان خیانت کرده ایم . اگر امروز به این مدعیان بی حق ذره ای امتیاز داده شود تا یک گام جلوتر پیش بروند بی شک فردا گام های بسیار دیگر ، باید عقب نشینی کنیم .
این اتفاق و اتحاد بعد از وجود عزیز کاک احمد نه تنها اشتیاقی برای پیوستن به مکتب ساختگی ایجاد نکرد که بسیار دوستان را به عقب راند و بیزار کرد .
گر مسلمانی به آن است که اینان دارند /  وای اگر از پس امروز بود فردایی
مکتبی که چماق به دست بپرورد ، مکتبی که دهان به دشنام باز کند همان به که درین گرداب بماند و آن قدر چرخ زند تا همه در آن غرق شوند . آیا این عطف حرکت کاک احمد بود؟! آیا این برنامه ی پرورش نسل تزکیه بود که عده ای به جان دوستان قدیم بیفتند ، صدایشان را بم تر کنند و با تهدید ، دیگران را به عقب نشینی وادار کنند ؟! آیا ناگفته های کاک احمد این بود که پایان کار مکتب ، خون و خونریزی باشد؟! تفرقه و توهین باشد؟!
به خدای احمد قسم [3][4] که او جز به مودت و دوستی اشاره ای دیگر نداشت . او حتی به مسببین و عاملان حبس و زندان و شکنجه اش هم بد نگفت . او حتی دهان به دشنام آلوده نکرد .
پس کجایند شاگردان مکتب او تا از تمام ریا و تزویر پرده بردارند گرچه می دانیم که ماه پشت ابر نمی ماند اما شاید آن روز دیگر دیر باشد .
خواهر دردمند شما « کتایون محمودی »

۲. سوگند عرفی.
۳. نور آیه 4.
۴. قسم عرفی.

مقالات دیگر...

آخرین اخبار بخش ها