سه شنبه, 24 مهر 1397

آخرین عناوین مقالات

امید رضایی
تعدادی از معلمان در ایران، روزهای آخر دی و اول بهمن، دست به اعتصاب، تحصن و تجمع زدند.
اعتراض-های-صنفی-معلمانشیراز، شاهرود، بانه، سقز، مریوان، رباط کریم، شهر قدس، کرج و شهریار از جمله مناطقی بودند که گروهی از معلمان در آن‌ها اعتصاب کردند. ۳۰ دی ماه در شاهرود و یک بهمن ماه در شهرهای کردستان، معلمان در برابر اداره‌های آموزش و پرورش تجمع کردند.

گزارش شده که در کردستان، مدیران مدرسه‌ها هم معلمان اعتصاب کننده را همراهی کرده‌اند، اما در رباط کریم، اسلام‌شهر و شهر قدس، مدیران مدارس برخوردهای تند و توهین‌آمیزی با معترضان داشته‌اند. برخی خبر‌ها از احضار معلم‌های معترض به حراست آموزش و پرورش حکایت می‌کنند.
مطالبات اصلی معلمان، «معیشتی» و اقتصادی است. آنان از اضافه شدن «تنها ۱۴ درصد» به حقوق‌شان در سال ۹۴ – که کمتر از میزان تورم است- ناراضی‌اند.
معلمان چه می‌خواهند؟

عمده‌ترین خواسته‌های معلمان معترض، «بهبود وضعیت معیشتی و رفاهی و رسیدن به وضعیت برابر با کارمندان دیگر ارگان‌های دولتی» است.
محمد حبیبی، فعال صنفی معلمان در ایران، به رادیو زمانه می‌گوید: «برخورداری از امکانات درمانی مناسب و افزایش امکانات مدارس هم از خواسته‌های معلمان است.»
این فعال صنفی بخشی از اعتراض‌ها را متوجه وضعیت معلمان حق‌التدریسی وغیررسمی می‌داند. دولت روحانی در ابتدای کار خود در مصوبه‌ای، دستگاه‌های دولتی را از استخدام نیروهای جدید منع کرد و به گفته حبیبی، «امیدهای حق‌التدریسی‌ها و غیررسمی‌ها را بر باد داد.»
مشخص شدن وضعیت بیمه طلایی و اجرای نظام هماهنگ پرداخت حقوق کارکنان کشور، از دیگر مطالبات معلمان است.
منابع محلی در کردستان، «رفع تبعیض بین کارکنان دستگاه‌های دولتی، برقراری عدالت آموزشی در سطح جامعه، رفع موانع ایجاد و تداوم فعالیت تشکل‌های صنفی و اجرای طرح “رتبه‌بندی معلمان”» را از دیگر خواسته‌های معلمان عنوان کرده‌اند.
نقش شبکه‌های اجتماعی در نبود تشکل‌های صنفی
معلمان در حالی در کردستان و سمنان تجمع کرده‌اند که از زمان رخدادهای سال ۸۸، هرگونه تجمع اعتراضی صنفی و سیاسی در ایران، با برخورد شدید نهادهای امنیتی روبه‌رو می‌شود.
چند ماه قبل، نیروهای امنیتی اجازه ندادند مراسم تشییع پیکر معلمی بروجردی که در کلاس درس کشته شد، به آرامی برگزار شود.
تشکل‌های صنفی فرهنگیان هم در پی اعتراض‌های سال‌های قبل سرکوب شده‌اند و امکان سازماندهی چنین تجمع‌هایی را ندارند.
محمد حبیبی، فعال صنفی فرهنگیان معتقد است اعتراضات اخیر بیش از هر چیزی نتیجه گسترش شبکه‌های اجتماعی نظیر “واتس‌آپ” و “وایبر” در میان فرهنگیان است.
کانون صنفی معلمان، به عنوان تشکل مستقلی که تا پیش از سرکوب‌های سال ۸۸، نقش اصلی را در سازمان‌دهی اعتراض‌های معلمان داشت، به دلیل فشارهای امنیتی و سرکوب سال‌های اخیر، توانایی سازمان‌دهی چندانی ندارد.
حبیبی معتقد است کانون صنفی معلمان تلاش می‌کند با دولت روحانی تعامل داشته ‌باشد، نه تقابل.
به نظر می‌رسد اطلاع‌رسانی و سازماندهی تجمع و اعتصاب، نه از طریق یک تشکل یا نهاد معین، که به شکل مجازی و فردبه‌فرد انجام شده است.
یک معلم کرد که در تجمع سقز شرکت کرده، به رادیو زمانه می‌گوید که از طریق وایبر در جریان اعتراض قرار گرفته است.
معلمی در شهریار که در روز ۳۰ دی ماه از حضور در کلاس درس خودداری کرده است هم از پخش خبر اعتصاب از طریق وایبر خبر می‌دهد. او می‌گوید: «شبکه‌های مجازی و نرم‌افزارهای پیام‌رسان مانند وایبر و واتس‌آپ، نقش مهمی در گردش اطلاعات و هماهنگی معلمان داشته‌اند.»
آیا امکان گسترش اعتراض‌ها وجود دارد؟
گزارش‌های منتشر شده از اعتراض‌های معلمان محدود به مناطق جغرافیایی خاصی است. این در حالی است که اواخر دی ماه نیز شش هزار معلم از سراسر کشور با امضای طوماری خطاب به رئیس مجلس، علاوه بر ابراز نارضایتی از وضعیت معیشتی، به برخورد سیاسی با مسائل صنفی‌شان اعتراض کردند.
باید دید آیا امکان گسترش این اعتراض‌ها به دیگر مناطق کشور و تداوم اعتراض‌ها تا رسیدن به نتیجه‌ای مشخص وجود دارد یا نه.
محمد حبیبی، فعال صنفی می‌گوید: «عزم راسخی در میان تشکل‌های صنفی برای تقابل مشخص با دولت روحانی وجود ندارد. در واقع این تشکل‌ها در تلاشند تا بیشتر نقش میانجی را میان معلمان و وزارت آموزش و پرورش ایفا کنند.»
او همچنین «امنیتی بودن دولت روحانی» را از موانع گسترش اعتراض‌های معلمان می‌داند و می‌گوید: «اعتراضات اخیر پراکنده و بدون سازماندهی مشخص است. معمولاً در چنین شرایطی با فشار بر نیروهای پیش‌رو و معترض در هر منطقه و دادن وعده‌های مبهم تلاش می‌شود تا اعتراضات کنترل شود. به نظر من ما با شرایطی که بتوانیم به اعتراضات گسترده وفراگیر در میان معلمان امید داشته باشیم، فاصله زیادی داریم.»
حبیبی معتقد است روحیه «محافظه‌کاری حاکم بر مجموعه معلمان» مانع شکل‌گیری اعتراض‌های گسترده و تاثیرگذار می‌شود.
از سوی دیگر با توجه به وخامت روزافزون وضعیت معیشتی و اقتصادی معلمان و بی‌پاسخ ماندن مطالبات‌شان، گسترش این اعتراض‌ها دور از ذهن نیست.
نگاهی به جغرافیای وقایع اخیر نشان می‌دهد اعتراض‌ها در شهرها و استان‌های محروم و مناطقی که وضعیت معیشتی معلمان سخت‌تر و فشارهای اقتصادی بیشتر است، آغاز شده‌اند.
پیوند با اعتراض‌های کارگری
وضعیت بد اقتصادی و مطالبات انباشته ‌شده معیشتی از یک طرف و روند روزافزون خصوصی‌سازی در حوزه‌های چون صنعت و آموزش و پرورش، وجه مشترک وضعیت کارگران و معلمان است.
از این رو، اعتراض‌های پراکنده معلمان اگر تداوم داشته باشد و گسترش یابد، می‌تواند با جنبش کارگری پیوند بخورد. گرایش به این همگرایی در شعارها و بیانیه‌های مربوط به اعتراض‌های معلمان در سال‌های ابتدایی دهه هشتاد، سابقه دارد.
از سویی اعتراض‌های کارگران در سال‌های اخیر، گاه به گاه با موفقیت‌هایی هم همراه بوده، درحالی که اعتراض‌های معلمان، معمولاً بی‌نتیجه بوده و سرکوب شده است.
حبیبی در خصوص تفاوت اعتراض‌های معلمان و کارگران می‌گوید: «شرایط  اقتصادی کارگران نسبت به معلمان بسیار وخیم‌تر و حادتر است.دست‌کم یکی از دلایل موفقیت اعتراضات کارگری نه سازماندهی، که شرایط زیستی است. وقتی چیزی برای از دست دادن نباشد، انسجام گروهی برای رسیدن به خواسته‌ای مشترک بیشتر می‌شود.»
وخامت روزافزون وضعیت معیشتی معلمان
همگام با وضعیت اقتصادی کشور، وضعیت معیشتی فرهنگیان هم در دولت نهم و دهم روز‌به روز بدتر شده و دولت روحانی هم در قبال آموزش و پرورش سیاستی «انقباضی» در پیش گرفته است.
معلمان زنکارمندان آموزش و پرورش، اولین کسانی هستند که از خصوصی‌سازی خارج از حد تصور مدارس، رشد کمتر بودجه آموزش و پرورش نسبت به سایر ارگان‌های دولتی و کسری بودجه همیشگی این وزارت‌خانه، آسیب می‌بینند.
یکی از تفاوت‌های وزارت آموزش و پروش با نهادهای دیگر این است که ارگان‌های مختلف از طریق مزایا، پاداش‌ها و اضافه‌کاری، بخش زیادی از تفاوت افزایش حقوق با نرخ تورم را جبران می‌کنند، ولی آموزش و پرورش معمولاً در پایان سال، به دلیل کسری بودجه شدید، با بدهی کلان به بیشتر فرهنگیان مواجه می‌شود.
پاداش بازنشستگان سال ۹۲، دستمزد تصحیح اوراق و برگزاری امتحانات در دو سال گذشته و اضافه‌کاری معلمان در سال ۹۳، از جمله بدهی‌های آموزش و پرورش است.
محمد حبیبی می‌گوید: «در حالی که بودجه وزارت بهداشت و وزارت ورزش در سال ۹۴ به ترتیب نزدیک به ۷۰ و ۵۰ درصد رشد داشته، بودجه آموزش و پرورش تنها ۲۰ درصد افزایش یافته است. صحبت از افزایش حقوق تنها ۱۴ درصدی معلمان برای سال آینده است. همه این‌ها در مجموع نشان می‌دهد که وضعیت معیشتی معلمان در دولت روحانی با وجود وعده‌های فراوان نه تنها بهبود نیافته که وخیم‌تر شده است.»
بیش از یک‌دهه اعتراض و اعتصاب
اعتراضات صنفی و معیشتی در میان معلمان ایران، سابقه طولانی دارد. هرچند در سال‌های اخیر به دلیل سرکوب‌های شدید سال ۸۸ که دامان فعالان صنفی فرهنگیان را هم گرفت، این اعتراض‌ها فروکش کرده، اما تجمع‌های گسترده معلمان در سال‌های ۸۵ و ۸۶ در مقابل مجلس و اعتصاب فراگیر سال ۸۲ از حافظه جمعی فرهنگیان پاک نشده است.
تقریباً هیچ‌یک از مطالبات اعتصاب‌های سال ۸۲ و تجمع‌های سال‌های ۸۵ و ۸۶ هنوز محقق نشده و وضعیت معیشتی معلمان در این سال‌ها بد‌تر شده است.
سرکوب شدید اعتراض‌های دهه ۸۰، هرچند به تشکل‌های صنفی ضربه زد، اما با توجه به بی‌پاسخ ماندن مطالبات، اعتراض‌های این روزهای فرهنگیان را می‌توان در تداوم همان‌ها دید.
در جریان اعتراض‌های آن سال‌ها، با تعداد زیادی از فعالان صنفی برخوردهای قضایی و اداری صورت گرفت: اخراج، انفصال از خدمت، تبعید و حبس.
کانون صنفی معلمان، تعداد آن‌ها را ۲۲ نفر و روزنامه اعتماد ۳۰ نفر اعلام کرده بود. بیشتر این معلمان به دلیل اعتراض‌های صنفی در سال ۸۵ و مشارکت در جنبش سال ۸۸ محکوم شده‌اند.
رسول بداقی، محمد داوری و محمود باقری از جمله معلمانی هستند که در زندان به سر می‌برند.
بعد از اعتراض‌های اخیر، شورای مرکزی تشکل‌های صنفی معلمان، با انتشار بیانیه‌ای از سیاست‌های پنج دولت گذشته، انتقاد کرده است.
آنان مسئله آموزش و پرورش را «ملی» دانسته‌اند و از اختصاص دادن بودجه‌های کلان به نهادهایی که «خود را موظف به پاسخگویی نمی‌دانند»، انتقاد کرده‌اند.
در این بیانیه رایزنی‌ها با دولت و مجلس برای اصلاح بودجه آموزش و پرورش در سال ۹۴ بی‌نتیجه خوانده شده و ضمن یادآوری معلمان زندانی، از معلمان دعوت شده است تا با حضور مستمر در اعتراض‌ها، بر احقاق حقوق‌شان پافشاری کنند.
باید دید آیا این دولت هم در پاسخ به اعتراض و اعتصاب فرهنگیان، راه دولت مهرورزی و دولت اصلاحات را درپیش می‌گیرد یا این‌که برای اجرای نظام هماهنگ خدمات کشوری و بهبود وضعیت معیشتی کارکنان آموزش و پرورش تدبیری می‌اندیشد.
گر‌چه به نظر می‌رسد اولویت‌های دولت اعتدال در حوزه آموزش و پرورش، خصوصی‌سازی و اسلامی‌سازی باشد، نه تحول در سیستم آموزشی و بهبود وضعیت معیشت معلمان.

 

 

 

 

می بینم مسافران اتوبوس چه آرام خفته اند. گرچه تک وتوکی نیزبیدارند. شاید آنها نیزچون خودِ من، گرفتارپرسه های ذهنیِ خویش اند. سفربا اتوبوس، هم محسناتی دارد وهم مشقاتی. بویژه این که دردرازنای این مسیر، همان پرسه های ذهنی، بیدارماندن را به شما تحمیل کنند.

هشت شب که از اهوازحرکت کنید، پنج ونیم صبح می رسید به کرمانشاه. ومن، پنج ونیم صبح ازاتوبوس پیاده می شوم.. ترمینال کرمانشاه را سرمای پرسوزی بغل زده است.  سرما و تاریکی و دیرگاه صبح، مرا پا بپا می کند تا مگرچاره ای بیاندیشم. کوله ام را به پشت می اندازم ومسافتی را قدم می زنم. می روم و بازمی گردم. به یاد قدم زدن هایم مقابلِ درِشمالی وزارت اطلاعات درتهران. من باید تا ساعت هشت همینجا بمانم. بعدش راه می افتم طرف کوزَران. جایی که باید به ملاقات شِلِربروم. این را بگویم که: شِلِر، اسم دخترانه ای است درنواحی کُردنشین. معنایش؟ لاله، منتها ازآن لاله های صحرایی که خوشه های گلش سرفرود می آورند. وشلر، یعنی لاله ای با گلهای سرفرود آورده. شمارا بخدا اسم قشنگی نیست؟

اتوبوس اهوازبه کرمانشاه، ازاسلام آباد می گذرد. واسلام آباد فاصله ی چندانی با خانه ی شلرندارد. من می توانستم همان سرِراه دراسلام آباد پیاده شوم. اما به ساعت که نگاه کردم دیدم دو ونیم صبح است. درآن نیمه های شب من چه می کردم دراسلام آباد؟ این شد که گفتم بروم کرمانشاه. تا مگربه روشناییِ روزنزدیکترشوم. کمی که قدم می زنم به نمازخانه ی ترمینال می روم. صدای اذان بلند شده بود ونمازخانه می توانست جای خوبی برای اطراقِ موقت من باشد. اما آنجا برای ایستادن هم جا اندارد. سربازان ومسافران پُرش کرده اند.

برمی گردم سرِهمان قدم زدنِ خودم. من نه روزجلوی درِوزارت اطلاعات یک نفس قدم زده ام. چرا نتوانم دوسه ساعتِ اینجا را پشت سربگذارم؟ مسیرقدم زدنِ من محل اجتماع سربازان ومسافرانِ بی پناه است. چند به چند دورهم ایستاده اند. دراطراف یک بساطیِ شیرفروش. دونفرشان به آرامی درباره ی تحریمها صحبت می کنند. درمیان صحبت هایشان اسم بابک زنجانی را می شنوم. یکی شان می گوید: ممکن نیست آدمی مثل بابک زنجانی با این سن وسال تا اینجاها بالا بیاید مگراین که کل سیستم با او بوده باشد. به فهم او آفرین می گویم. نمی دانم چرا رو به تهران می ایستم و می گویم: آقا مجتبی، بیا وتحویل بگیر!

ساعت هشت صبح ازترمینال بیرون می زنم. هشت ونیم سوارمینی بوسِ فرسوده ای می شوم که انگارچشم به راه من است با یک صندلیِ خالی. به سمت کوزران می رود. اغلب کوزرانی ها ازطایفه ی “سنجابی” هستند. و: اهل حق. مشخصه ی مردانشان سبیل های پرپشت است. با چهره هایی آفتاب زده و گونه های بیرون زده. مینی بوس به راه می افتد. ازشهرکه بیرون می رویم زمین های شخم خورده ی دوسوی جاده خبرازبهارسرسبزاین نواحی می دهد. هوا باید زیرصفرباشد. لایه های نازک یخِ روی گودالهای آب این را می گویند. درکوزران پیاده می شوم. کمی برای خانواده ی شلر خرید می کنم. بایک اتومبیل پیکان خیلی خیلی پیربه روستای “قلعه گلینه ” می روم. من تنها کسی هستم که درآن نیم روزسرد به پدرشلرسلام می گویم. پدربرای من آغوش می گشاید. هردو می گرییم. های های.

من دوسه ماه پیش به اینجا آمده ام. هم پدرهم مادرشلرمرا می شناسند. پدرکه ازدیدن ناگهانیِ من غافلگیرشده است نمی تواند شوقِ پدرانه ی خود را پنهان کند. می گوید: به زحمت افتادی سرفرازم کردی. می گویم: سرفرازی ازآنِ شما وشِلِراست من که باشم؟ ازحضورمن درآن غربت احساس خوبی پیدا کرده است. احساسِ این که تنها نیست. شاید ازاین روی که جنسِ حضورِمن با خویشاوندانی که یک به یک می آیند و ذکری می خوانند و تسلیتی می گویند و می روند تفاوت دارد. داستان شلراما ازکجا شروع شد؟ می گویم. اما پیش ازآن شما را سوگند می دهم به جان وروح هرآن کسی که دوستش می دارید، درانعکاس داستان شِلِرهیچ مضایقه مکنید. تراژدی شلرظرفیتِ این را دارد که به یک شکوهِ ملی وانسانی درقاموسِ رفتارسیاسیِ مردمان بلازده ی ایران بدل شود.
داستان ازکجا شروع شد؟

بعد ازسفر کردستان، به کرمانشاه رفتم. در کرمانشاه، همینطور که شهر به شهر جلو می رفتم ، رسیدم به شهرکوچکی به اسم گهواره. ازآنجا به منطقه ای رفتم به اسم ” کوزران”. ازکوزران می گذشتم که دربیرونِ آن، مردانی را دیدم دریک گورستان. به کندن گوری مشغول بودند. سلامشان گفتم و تسلیتی. به سنگ قبرها می نگریستم که چشمم به نوشته ای برسنگی خورد. دیدم آنکه در زیر سنگ خفته بود، دختر جوانی است به اسم: شلر. لیسانسیه ی علوم سیاسی. خرمالویی در دستم بود. آن را به شلر تقدیم کردم:
روستای قلعه گلینه

کنجاو شدم ببینم مرگ او به چه نحوی بوده. ازهمان مردان پرس وجو کردم. مرا به روستای ” قلعه گلینه ” راهنمایی ام کردند. باید ده کیلومتری راه رفته را بازمی گشتم. برگشتم و رفتم به قلعه گلینه. چه روستایی!  من هیچ دلیلی برای زندگی در آن ورطه نیافتم الا این که مردمی بناچار در آن ساکن شده باشند. یا تعلقاتی آنان را در آن ورطه ماندگار کرده باشد:
نگاه مبهوتِ پدر

یافتن خانه ی شلر در این روستا کار دشواری نبود. راستش را بخواهید پدر و مادرشلر ابتدا تحویلم نگرفتند. دانستم این تحویل نگرفتنشان حکایت از ترسی دارد که به داستان شلر مربوط است. این که مبادا قضایایی که برای شلر رخ داده برای سایر فرزندانشان نیز رخ بدهد. پدر اما دلِ نگرانِ مادر را آرام کرد. من میهمانشان بودم.  میهمان در میان سنجابی ها انگار یک ودیعه ی آسمانی است. که باید به بهترین نحو ممکن از او پذیرایی کرد. ناهار مهمانشان بودم. و از غصه هایشان خبردار شدم. باور کنید تا مدتها با داستان شلر درگیر بودم. احساس می کردم شلر دختر خود من است که گرفتار هیولاهایی شده در چاره را در تفنگ شکاری یافته. به تهران بازگشتم و مدتی بعد، ازتهران به اهواز آمدم. دراهواز بودم که درمیان عکس ها چشمم به عکس سنگ قبر شلر افتاد. تاریخ فوت شلر پانزدهم دیماه بود. آیا برای شلر مراسم سالگرد بپا می کنند؟ دلم پر کشید به آنسوی. به همان روستا و همان خانه و همان گورستان. این شد که دل به دریا زدم و رفتم کرمانشاه. تا از آنجا به کوزران و از کوزران به روستای قلعه گلینه بروم. دیدم بله، صندلی هایی چیده اند در فضای بیرون خانه. غریبانه و خاموش. بی آنکه صدایی در آن حوالی بگوش آید. سکوت بود و سکوت.  نگاه پدر بهت زده بود. نمی دانم بکجا می نگریست. در نگاهش اما شلر خانه کرده بود.
برمزار شِلِر

ساعت سه بعد ازظهرحرکت کردیم و رفتیم سرِمزار. برفی ریز شروع به باریدن کرده بود. زنان ومردان طایفه نیزآمدند. شیونِ زنان به شیوه ی خاص به درون من چنگ انداخت. یکی شعرخواند ومن نیزسخنی گفتم. این که: من ازراهی درازبه اینجا آمده ام تا به شلرسلام بگویم. شلر، دخترمن نیزهست. واین که: شلرپاک بود، پاکدامن بود. شلرگناهی مرتکب نشده بود. واین که: ما ازرهبرورییس جمهورو دیگران ونمایندگان مجلس ونماینده ی اینجا درمجلس انتظاری نداریم اما چرا یکی ازروحانیان دراینجا نیستند؟ روحانیانی که یکی ازمحل های ارتزاقشان همین مجالس ختم وسالگرد است. روحانیانی که برای خود وبرای لباس خود ادعاهایی ازرسالت قائلند. وکلی حرفهای دیگرکه با گریه های من می آمیخت ومرا ازسخن گفتن بازمی داشت. احساس می کردم برمزار دخترِخودم شیون می کنم و زارمی زنم.
داستان چه بود؟

روزبیست وچهارم مهرسال نود، رهبردرجمع دانشگاهیان دانشگاه رازی حضوریافت. آن روز، پنجمین روزازسفررهبربه کرمانشاه محسوب می شد. وی درآن روزسخنان برخی ازدانشجویان واساتید را شنید و خود نیز مفصل سخن گفت. این سخن معروف رهبر، متعلق به آن زمان است: …… یک سؤال این است که مسئله‌ى پیرى و جوانى نظام چگونه قابل تحلیل است؟ هر موجود زنده‌اى دوران جوانى‌اى دارد، دوران پیرى‌اى دارد. وضع نظام اسلامى در این زمینه چیست وچگونه خواهد شد؟ آیا نظام اسلامى پیر خواهد شد؟ فرسوده خواهد شد؟ ازکارافتاده خواهد شد؟ براى اینکه چنین وضعى پیش نیاید، آیا راهى وجود دارد؟ اگر یک وقتى چنین حالتى پیش آمد، آیا علاجى براى آن متصور است و وجود دارد؟ اینها سؤالات مهمى است. این سؤالات باید در مراکز فکر و تصمیم‌گیرى و تصمیم‌سازى – عمدتاً در حوزه و دانشگاه – بین اصحاب فکر مطرح شود؛ باید روى اینها فکر شود، بحث شود؛ شما جوانها هم رویش فکر کنید……

بله، این سخنِ رهبربه همان روز وبه همان سفرایشان به کرمانشاه مربوط است. اتفاقاً جمعی ازدانشجویان طوماری تهیه کرده بودند به امضای هفتاد هشتاد نفر. یکی ازآنان حتی بخش هایی ازآن را برای رهبرمی خواند. نوشته ای انتقادی ازوضعیت جامعه و دانشگاه. که می توانست به همین ” مشخصه های پیری وفرسودگیِ یک نظام ویک جامعه ” مربوط باشد. یکی ازامضاء کنندگان این طومار، شِلِربوده است. دختری که درترمِ پایانیِ رشته ی علوم سیاسی دانشگاه رازی درس می خوانده وبقدرخود ازعلم سیاست وعلم مملکت داری چیزهایی می دانسته. البته اما خام و آکادمیک. نه به جوری که در اینجا – درجمهوری اسلامی – جاری است. فردای آن روزشلرگم می شود. تماس های پدرومادربه نگرانی می انجامد. چند روزی می گذرد. نخیر، خبری ازشلرنیست. پدرهمه جا را زیرپا می گذارد. برای یک طایفه، گم شدن یک دختربا کلی حرف وحدیث همراه است.  شلریعنی کجاست؟ یک ماه می گذرد. دوماه سه ماه چهارماه. کمی به پنج ماه مانده است که اززندان اوین به پدرزنگ می زنند. که: بیا ودخترت را ببر.

پدرسراسیمه به تهران می رود. به زندان اوین. بعد ازکلی معطلی، درِزندان گشوده می شود. بانوانی زیربغل شلررا گرفته اند. روی پایش بند نیست. ای خدا، این که شلرنیست. شلربرورویی داشت. چالاک وورزشکاروکمی حتی تپل بود. این دخترکه چهل پنجاه کیلو بیشتروزنش ندارد. پدر، شلررا تحویل می گیرد. بشرطی که هروقت زنگ زدند وگفتند: بیاورش، بیاوردش. شلراما مرده ای بود. لاغروناتوان. با پاهایی لرزان. اورا لای پتویی می پیچند وبه کرمانشاه و ازآنجا به روستا می برند. تا چهارماه، شلراگرمی خواست جابجا شود، باید زیربغلش را می گرفته اند. کارش سکوت بوده وسکوت و بُهت وبُهت. هماره به یک جا خیره می شده وبا کسی سخنی نمی گفته. تا این که کم کم رمق می گیرد. سرپا می شود. اما جرأت خروج ازخانه را ندارد. چرا که درتک تک نگاه مردم باید به این پرسشِ بطئی پاسخ بدهد که: راستش را بگو درآن پنج ماه بی خبری با توچه کرده اند؟ شلرازهوش سرشاری بهره ها داشته وسنگینیِ پرسش درونی مردم را ازنگاهشان می خوانده و مدام می گفته: باورکنید به من دست نزدند. یک هشت ماهی سپری می شود.

سال گذشته کمی پیش ازاین روزها ” برادران” زنگ می زنند. که: شلررا بیاور. داستان تلفن را به شلرمی گویند. که آماده شو. سه روز مهلت داده اند. شلردو روز درخود فرومی شود. بازهمان سکوت وبُهت وزانوان لرزان. درانتهای روز دوم، که فردایش باید حرکت می کرده اند، شلررا می بینند که خوابیده. این چه وقت خواب است؟ پدربزرگ، ازسالهای دور، یک تفنگ شکاری داشته که درخانه ی آنها نگهداری می شده است. یک حوله ی خیس، پیچیده برسرِلوله ی تفنگ، انگشت برماشه، و: شلیک!

یکی ازفرازهای سخن رهبردرجمع دانشجویان رازی – درهمان سفربه کرمانشاه – این بوده است: …. آزادى انسانى به معناى آزادى اخلاقىِ بى‌بندوبارىِ فرهنگىِ غربى نیست. ما نباید براى اینکه خودمان را در چشم غربى‌ها شیرین کنیم، دم از حرفى بزنیم که آنها میزنند؛ که حرفِ غلط است، باطل است و امروز دارد بطلان خودش را نشان میدهد. ما از احترام به انسان، احترام به زن حرف میزنیم؛ این نبایستى اشتباه بشود با آنچه که در غرب در زیر این مفاهیم ترجمه میشود و گفته میشود و بیان میشود. مفاهیم اسلامى مورد نظر است؛ عدالت با معناى اسلامى خود، آزادى با معناى اسلامى خود، کرامت انسان با معناى اسلامى خود؛ که اینها همه در اسلام روشن است، مبیّن است. غربى‌ها هم براى خودشان یک حرفهائى دارند. در این زمینه‌ها، در این ارزشگذارى، راه آنها، راه کج و منحرفى است………

یک اشاره:
مسئولیت انتشاراین مطلب تماماً بعهده ی خود من است. خانواده ی شلر تا کنون با هیچ رسانه ای دراین خصوص صحبت نکرده اند. حتی با خود من نیز. من این اطلاعات را بصورت پراکنده از اهل محل از خویشاوندان از دوستان “اهل حق” از هرکجا بدست آورده ام. قصد من ازانتشار این تراژدی این بوده و این است که: مباد این حادثه در خانه ی هریک ازما تکرار شود. که اگر شلر در تهران و درخانه ی هریک ازما می بود، اکنون در کانون خبرهای داغ بر سرزبانها بود. شاید انتشار این مطلب، مثل تآثیری که خون ستار بهشتی بجای نهاد، باعث شود که ما شاهد حوادثی اینچنین نباشیم.

محمد نوری زاد
شانزدهم دیماه نود و دو – اهواز

جوان, تحقیر, اقیانوس, رویا

اقیانوس جوان را سد نبندیم.
همیشه برای فرار از دل تنگی‌هایمان باید باکسی حرف بزنیم بایکی که امیدوار باشی بعداز فروکش کردن دردواره‌هایت آرام میشوی، سبک می‌شوی.
روزهای سنگین و سخت در زندگی بسیاری از ما بوده و هست  و بی‌گمان خواهد بود که عقده‌های تلنبار شده باید برای امینی گفته شود، کسی که احساس کنی تو و دردها و حرف‌هایت را می‌فهمد.
{jcomments on}

خواهرم بخوان، بخوان قرآن کریم را، تا کرامتش را دریابی. تأمل کن قرآن عظیم را، تا عظمتش بر تو محرز گردد. دقت کن قرآن مبین را، تا به روشن گریش دست یابی. اندیشه کن قرآن مجید را، تا به مجد و بزرگواریش پی ببری. تدبر کن قرآن حکیم را، تا به حکمتش معترف گردی.

خواهرم بخوان و بیندنیشخواهرم بخوان، بخوان قرآن کریم را، تا کرامتش را دریابی. تأمل کن قرآن عظیم را، تا عظمتش بر تو محرز گردد. دقت کن قرآن مبین را، تا به روشن گریش دست یابی.
اندیشه کن قرآن مجید را، تا به مجد و بزرگواریش پی ببری. تدبر کن قرآن حکیم را، تا به حکمتش معترف گردی.

پروردگار هستی بخش، زن و مرد را از یک جنس آفریده است و موهبت‌های بی‌شماری را در اختیار آنان قرار داد و برای هرکدام حق و حقوق ویژه و منحصر به فردی قائل شد تا فراخور موقعیت و وضعیت جسمانی و انسانی خود از آنها بهره ببرند و توانمندی‌ها و استعدادهای خود را در پرتوی راهنمایی‌های حکیمانه‌اش شکوفا سازند.

اسلام و حقوق زنپروردگار هستی بخش، زن و مرد را از یک جنس آفریده است و موهبت‌های بی‌شماری را در اختیار آنان قرار داد و برای هرکدام حق و حقوق ویژه و منحصر به فردی قائل شد تا فراخور موقعیت و وضعیت جسمانی و انسانی خود از آنها بهره ببرند و توانمندی‌ها و استعدادهای خود را در پرتوی راهنمایی‌های حکیمانه‌اش شکوفا سازند.

مراحل دهگانه تغییر

قبل از اینکه به موضوع عمیق تغییر بپردازیم، بهتر است که ابتدا با گامهایی که ما را برای این مهم آماده می‌کنند، آشنا شویم. همچنانکه گفته‌اند، پاک‌سازی(تخلیه) قبل از تزیین (تحلیه) و دفع رسوبات، همان گامی است که بر کاشتن پیشی می‌گیرد. پس زمینه برای رشد و نمو این جوانه- که به یاری خداوند و توجه او و سپس با تلاش و مهارت انسان و غلبه‌اش بر سختی‌ها و توانایی‌اش برای ساختن محیطی سالم- مهیا می‌گردد.

در پی دریافت نامه ای مبنی بر حذف سه کلمه در منشور مکتب قرآن [1] و جوابیه‌ی غیر رسمی در واکنش به آن.

«همیشه مردان بزرگ در میان مردمانش تنها و غریب اند ، مرگ آن ها تلنگری است برای مردمی که در خواب بوده اند و از نعمت وجودشان فیض کافی نبرده اند . تنها و تنها گذشت زمان خلاء وجود آن ها را آشکار می سازد که آن زمان دیگر خیلی دیر است.
ستاره در روز روشنایی ندارد اما آغاز شب و شروع تاریکی ، روشنی شان را مفید و هویدا می کند . در زمانه ای که خواب اصحاب کهف مردمان را در خود فرو برده ، بیداری این مردان فصلی از هوشیاری می شود.
گاهی آن ها در میان قومشان بیگانه اند و کسی قدرشان را نمی داند شاید اهمیت وجودشان در بلاد دیگر احساس شود و به واقع آن ها را ملتی دیگر ارج نهد و بشناسد . ممکن است این حرف درست باشد که منبع نور شعاع دور دست را تغذیه می کند و فاصله های نزدیک را با شدت نورش از خود دور می سازد .
اگرچه کلاف سردرگم کلام من سامان نیافت و این مقدمه ی کوتاه دردی را دوا نکرد اما مجبورم از حاشیه گویی بپرهیزم و به اصل مطلب که مد نظر است بپردازم .
وجود مبارک کاک احمد در میان ملت کرد هرگز ارزش کار او را در میان دیگر اقوام کمرنگ نساخت ، در حقیقت قدر این دُر یکدانه را دیگران بیشتر می دانند تا یارانش. شاید این مصداق همان دوری و نزدیکی به منبع نور باشد که به آن پرداختم .
چون روزی بر سر مساله ای با یکی از دوستان منازعه ای لفظی در گرفت و او مرا برای قضاوت درباره ی سخنی از کاک احمد دعوت به سکوت کرد زیرا او مدعی بود که کاک احمد همشهری او بود . گرچه سال ها از آن ماجرا گذشت اما حب و علاقه ی آن عزیز را در من نکاست و در عکس العملی کاملا معکوس ، مرا  مصر و اصرار را جدی تر ساخت . حالا دیگر من او را برادر خود می دانم گویی شهر و ملیت و جغرافیا ، کاملا بی معنا و مسما می نماید .
اگر عشق به پیامبر جان سلمان را از فارس ، صهیب از روم و بلال از حبش را مالامال از ایمان کرد به آن اندازه عمویش ابوجهل و ابولهب را از او دور و دورتر کرد . این مثال برای درک بهتر مطلب ، دوستان را به این شبهه نزدیک نسازد که من آن ها را به عموهای پیامبر مثل کرده ام اما دردا که جز این چاره ای نبود .
سال ها در میان ملتی زندگی کرد که حاصل تفکراتش را به طوفان تفرقه سپردند ، خرمن رنج هایش را به آتش کشیدند و دست مایه ی بی منطقی ها را به حبل سخن او پیوند زدند ، اما آن قدر ناشیانه که برید و پاره شد . اگر او در سال های تبعید و زندان ، تنهایی با خودش خلوت کرد و همه به انکار رابطه ی خویشاوندی پرداختند حالا به واسطه همین رابطه خود را محق به قیومت می بینند . اگر حمایت از او در زمان لزوم ایجاد خطر می کرد و این مدعیان از او فاصله گرفتند حالا در غیاب او علم برداشته و بر طبل ادعاها می کوبند . حرف هایش را تحریف و به نفع خود تفسیر می کنند . به جان خودش سوگند[1][2] که من با همه بی مایه گی و بی سرمایه گی از علم ، حرفش را می فهمم و احتیاجی به توضیح شنیدن نمی یابم ، اما گویی دوستان ، خواب های دیگری برای بهره برداری دیده اند که صد البته در دراز مدت ضررش را احساس خواهند کرد . تمام سرمایه او را تصاحب کرده و نسخه برداری و کپی و صحبت از او را منحصرانه به خود مختص کرده ، گویی فقط و فقط بر آنان نازل شده است . حرف های کاک احمد آن چنان واضح و بی خدشه است که برداشت های پر غلط هیچ کس نمی تواند روی هم چون ماهش را بپوشاند . او با خلوص در لحظه های تردید به واسطه ی تزکیه ای که هماره سرمشق سفارش هایش بوده  کوشش کرد تا رفتارهای ما را اصلاح کند .
از کسی بد نگفت و هرگز بدون پیشوند و پسوند ، نامی را به زبان نراند ، کرامت و عفت کلام او افسون محبوبیتش بود . او همه را «کاکه» و «برادر» می خواند . او آن قدر بزرگ بود تا هیچ کس را کوچک نداند زیرا اشباع شعور و شخصیت در او فوران می کرد و حالا این صاحبان غصبی مکتب تزکیه و نظارت ، با اسائه ی ادب ، نام ها را مخدوش و اعتبارها را مجروح می سازند .
سرازیر کردن توهین و تهمت ها به یاران صدیق آن  عزیز ، گرچه شاید ندانند ، اگر هم ( از این قذف و تهمت ها و توهین ها ) توبه کنندتا ابد شهادتشان به گفته ی قرآن پذیرفته نخواهد شد : « ولا تقبلوا لهم شهادة أبدا وأولئک هم الفاسقون » [2][3] و به درگاه خداوند سرافکندگانند .
حالی که اگر او بود آیا دیگران جرات آن را داشتند که چنین گستاخانه بتازند و با تهدید و ارعاب ، دیگران را به سکوت مجبور کنند ؟ اهرم فشار و مطالبات خودخواهانه ی عده ای برای تصاحب غیر مشروع عقیده و مکتب آن عزیز هرگز نمی تواند چهره ای از مقبولیت را ترسیم کند ؛ زیرا هرکه در این معرکه پای بگذارد حق و نا حق را به خوبی تشخیص خواهد داد  . البته اگر القائات دوستان ، آن ها را به اعترافی اجباری مجبور نکند .
آیا این مالکیت به واسطه ی خویشاوندی پدید آمده است که مثل یک ارث به فامیل کاک احمد تعلق گرفته و اگر چنین بوده که دیگر تزکیه بی معنی است چون مقطعی بوده و تاریخ مصرفش تمام شده است .
این چند سال که دوستان به تزکیه و تربیت پرداخته اند ، حاصلش بدگویی و تهمت و غیبت از دیگران بوده و چه نامبارک ثمری ...  .
حذف نام مکتب قرآن و عدم وابستگی به آن ، چه لفظا و چه عملا ، از طرف چه صاحب جوازی صادر شده که دیگران به تبعیت و اجرای آن ملزم شوند ؟ مگر کاک احمد دکان و بازار باز کرده بود که کاسبی عده ای به واسطه ی حضور کاک حسن امینی ، حاکم شرع مردمی کردستان ، کساد شده است؟!
بیانیه و سخنرانی تئوریستین های گروه فشار برای تعیین تکلیف و اتمام حجت تا کجا می تواند عملی باشد که با عدم اجرای آن دیگران را تهدید می کنند ؟
مکتبی که حربه ی توهین و تهدید و تحقیر را به رخ بکشد و عملا در سقز و بعضی شهرهای دیگر به اجرا بگذارد وا اسفا !  که به میدان کارزار شبیه است تا مکتب فراگیری قرآن و تزکیه ی افراد ... .
پاک کردن کلماتی چون « قرآن » ، « مکتب » و « اسلام » از برنامه ی پیش رو چه معنایی می تواند داشته باشد غیر از این که بگوییم ما برائتمان را از این سه رکن رکین اسلامی اعلام داشته ایم ؟!
و اگر به خاطر ارعاب و تهدید و قلدری عده ای چنین کنیم که نه به خود که به اسلام و مسلمانان خیانت کرده ایم . اگر امروز به این مدعیان بی حق ذره ای امتیاز داده شود تا یک گام جلوتر پیش بروند بی شک فردا گام های بسیار دیگر ، باید عقب نشینی کنیم .
این اتفاق و اتحاد بعد از وجود عزیز کاک احمد نه تنها اشتیاقی برای پیوستن به مکتب ساختگی ایجاد نکرد که بسیار دوستان را به عقب راند و بیزار کرد .
گر مسلمانی به آن است که اینان دارند /  وای اگر از پس امروز بود فردایی
مکتبی که چماق به دست بپرورد ، مکتبی که دهان به دشنام باز کند همان به که درین گرداب بماند و آن قدر چرخ زند تا همه در آن غرق شوند . آیا این عطف حرکت کاک احمد بود؟! آیا این برنامه ی پرورش نسل تزکیه بود که عده ای به جان دوستان قدیم بیفتند ، صدایشان را بم تر کنند و با تهدید ، دیگران را به عقب نشینی وادار کنند ؟! آیا ناگفته های کاک احمد این بود که پایان کار مکتب ، خون و خونریزی باشد؟! تفرقه و توهین باشد؟!
به خدای احمد قسم [3][4] که او جز به مودت و دوستی اشاره ای دیگر نداشت . او حتی به مسببین و عاملان حبس و زندان و شکنجه اش هم بد نگفت . او حتی دهان به دشنام آلوده نکرد .
پس کجایند شاگردان مکتب او تا از تمام ریا و تزویر پرده بردارند گرچه می دانیم که ماه پشت ابر نمی ماند اما شاید آن روز دیگر دیر باشد .
خواهر دردمند شما « کتایون محمودی »

۲. سوگند عرفی.
۳. نور آیه 4.
۴. قسم عرفی.

ژیلا گل عنبر
زنان كرد در كوره هاي  رنج و آتشزنانی که شانس زندگی در تهران (!) را به دست آورده اند، تنها آنانی نیستند که با آخرین مدل های لباس در پیاده رو های پرزرق و برق تهران جولان می دهند یا در اتومبیل های آخرین مدل، خیابان ها را زیر پا می گذارند و یا با خرید های آنچنانی در بازار های پررونق این شهر بی دروپیکر، چشم بازار را کور می کنند.
اگر کمی جست و جو گر باشید، در تهران زنانی را هم می بینید که به شیوه های قرون وسطایی زندگی می کنند!
کار کردن با شرایط حاملگی در کوره پزخانه و در عین حال، به عهده داشتن وظیفه خانه داری و آشپزی و مراقبت از فرزندان و سرانجام کتک خوردن از شوهری که خود زیر بار بی عدالتی اقتصادی خرد شده است، همه زندگی زنان کوره پز خانه هایی است که در چند کیلومتری تهران به جلوه های کاذب زندگی شهری، دهن کجی می کنند.

مقاله مصطفی تاج زاده در مورد ایرانیان اهل سنت:

مشکلات اهل سنت را می‌توان به سه دستۀ عمده گروه‌بندی کرد؛ دستۀ اول مربوط به حقوق تعیین‌شدۀ آنان در قانون اساسی است. در این زمینه، اهل سنت به تصریح قانون اساسی مجاز به تصدی پست ریاست جمهوری و صد البته مقام مهم‌تر «رهبری» در کشور نیست.

کتایون محمودی

سرزمین موسی در گرداب دوباره ی حاکمیت فرعون ها و برقراری ستم و زورشان، ملتهب است. سرزمین فرزندان امام حسن البناء و سید قطب در دستان سیاهی گرفتار است که اگر منصف باشیم باید بگوئیم: «سیسی» روی فرعون را سفید کرده است!

علی آقا صالحی

حزب اسلامگرای ترکیه به رهبری رجب طیب اردوغان توانست این بار هم اکثریت کُرسی نمایندگان پارلمان کشورش را به دست آورد و به عنوان حزب اکثریت به پارلمان راه پیدا کند،

مصطفی تاجزاده با اشاره به پرونده محمدرضا رحیمی و رسوایی فساد مالی او، اظهار کرد: مادام که بساط حرام خواری سیاسی برچیده نشود و به عملکرد حزبی نهادهای انتصابی پایان داده نشود، نه مدیریت کشور سروسامان می گیرد تا مشکلات به صورت ریشه ای حل شود و نه حرام خواری اقتصادی و آموزشی و فرهنگی و اجتماعی خاتمه پیدا می کند.

۱- با وجود تجربه یک صد ساله بازی سیاسی مدرن توسط بازیگران سیاسی این مرز بوم ، بسیاری از بازیگران کماکان از نوعی و سطحی از نابالغی نظری و عملی سیاسی رنج می برند. نشانه های این نابالغی را می توان در ستیز های کودکانه ، کنش ها و واکنش های نابهنگام ، مواضع و جهت گیری های بی منطق ،گفتمان های ابتدایی و بی رمق ، روابط گسیخته ، خودی ها و دگرهای لحظه ای ، دوری و نزدیکی ها و گسستن و پیوستن های بی دلیل ، افراط و… تفریط های بی دلیل بی قاعدگی و بی آستانگی روشی و منشی و… جست و جو کرد. نابالغی کنش سیاسی در جامعه دیروز و امروز ما پیش و بیش از هر چیزی خود را در قاب و قالب کنش های سلبی به نمایش گذاشته است. کنش سلبی ابتدایی ترین و سطحی ترین صورت کنش سیاسی اگر اساسا بتوان آن را کنش سیاسی نامید، است.

عاملان این کنش همواره هویت سیاسی خود را در سلب جست و جو می کنند. ادبیات سیاسی شان سرشار از نه است و گفتار سیاسی شان ، مملو از نق است. متعلق « نه و نق شان» چندان مشخص و ثابت نیست. گهی خودی است و گهی غیر خودی ، گهی درونی است و گهی بیرونی. همیشه و همه جا کسی یا چیزی برای نفی و نهی وجود دارد. اصل اصیل هویتی این عده ایجاب خود در سلب دیگران است.
۲- تاملی رفتار شناختی و روان شناختی در حال و احوال برخی جریان ها و افراد در جامعه امروز ما حکایت از علایم و نشانه های چنین صغارت یا نابالغی دارد. سنت سیاسی اینان دیر زمانی است که به مرده ریگی تبدیل شده و نعش آن روی دستشان مانده است. از این سنت متصلب و سترون امر ایجابی برون نخواهد تراوید. چه از ذات نایافته از هستی بخش نمی توان انتظار هستی بخشی داشت. این عمده هیچ گاه دارای مانیفست یا منشور مشخص و مدونی برای حال و آینده جامعه خود نبوده اند و تحلیل ها و تجویزهای اجتماعی و سیاسی شان هیچ گاه فراتر از کلیاتی مبهم و گنگ ، ایدئولوژیک نبوده است. همواره به انتظار نشسته اند تا انشایی نوشته شود و آنان در مصادره یا در تخریب و سلب آن بکوشند. در چه نباید کرد، ادبیات غنی دارند اما در چه باید کرد جزو ورق پاره هایی چیزی در انبان ندارند. مشکل اینان این است که با وجود فکرهای بسته، دهان های پیوسته بازی دارند.
۳- برخورد فرض و وظیفه می دانند که زیاد و زیاده و زیادی بگویند و در این عرصه گوی سبقت را از دیگران بربایند. با این فرض بر فرض دوم شده اند که : هرچه سلب بیشتر سیاست کارآمدتر و سیاست پیشه ای حرفه ای تر خواهد بود. مشکل این متوهمان هوازی، کیهان وشی و اختر آسایی آنان است. گردنی می افرازند، سرشان از چرخ فراتر می رود، آسمان با همه اخترهایش بوسه می زند به سرانگشتانشان. سکه خورشید در مشتشان ، یک سر و گردن گاه نه کم از فاصله کیهانی دارند. اینان به زعم خود همواره در تلاش اند هویت خود را از رهگذر بی هویت کردن دیگران، شان خود را از رهگذر بی شان کردن دیگران ، بزرگی خود را با کوچک کردن دیگری تعریف و تثبیت کنند. امروز عصر این نوع سیاست ورزی سلب مسلکی به سر آمده و دیگر خریداری ندارند. ایده ها و نظریه های ، برنامه ها ، منشورها و گفتمان ها و استراتژی ها هستند که در بطن و متن انتخاب مردم نشسته اند؛ پس سلبی مسلکان اندکی تامل نمایند و مشقی بنویسند.

 

اعدام مصلحت قدرت است یا ضروری دین؟
تقی رحمانی
سخن ريس دستگاه قضا که مخالفت با اعدام مخالفت با اسلام است سخنی روا نیست.
رئیس قوه قضائیه ایران که زود به این مقام رسیده است، دستی در فلسفه دارد و هم فقه خوانده است. شاگرد با استعدادی در حوزه بوده است. درجریان طرح نظریه قبض و بسط شریعت دکتر سروش از فقه و فلسفه حوزوی کمک گرفت تا جواب نظریه قبض و بسط شریعت را بدهد. در سلسله جواب های وی منطق قوی حوزوی حاکم بود که نشان می داد که وی درس آموخته است. اما تجربه هم آموخته است؟ آیا تاریخ را خوب می داند و هم تفاوت توانایی مقام اجرائی و نظری را؟ یا تاریخ نزول احکام را می داند؟

ای کاش ایشان کتاب آزادی در قران آقای محمد علی آیازی را می خواند که او هم درس آموخته حوزه است اما نگاه به احکام را با تجربه تاریخی همراه کرده است.

در آن مقالات وی در نقد نظریه دکتر سروش نشان داد که بیشتر انتزاعی است تا انضمامی و به کلیات توجه دارد در حالیکه مقام اجرایی باید نگاه مصداقی هم داشته باشد. در این مورد شاهد مثال فراوان است اما همین جمله که منکر اعدام حکم با اسلام مخالف است،  چقدر کلی و چقدر ساده و چقدر جزمی است.

آیا این مقام بلند مرتبه قضائی نمی داند که گاه به دلیل جهانی به برخی از خانواده فشار می آید که قصاص نکنید تا تعداد اعدام ها در برخی از جرائم پائین بیاید؟ این نکته را چند بار از بازجوهای اصلی خودم شنیده ام. به عبارتی مصلحت نظام حکم می کند که اعدام کمتر شود. حال سوال این جاست که مصلحت انسان و کرامت او حکم نمی کند که با توجه به شرایط زمانه و مجازات های دیگر، جان آدمی حرمت بیشتری یابد. این منطق کجایش مخالف با اسلام است. اما ما دراین حکم کلی نمی مانیم مصداقی تر سخن می گوییم.

بسیاری از احکام در فقه وجود دارد که مجازات آن اعدام نیست؛ بلکه به مصلحت نظام برای آن حکم سنگین قائل شده اند. به عنوان نمونه هوادار جریان مسلح یا هوادار جریانی که در یک جبهه سیاسی که یک جریان در آن مسلح باشند به اعدام محکوم می شود. حتی قید شده است که تا زمانی که مرکزیت آن سازمان وجود دارد حکم اعدام در باره او اجرا می شود. پس متهم اگر مجرم شناخته شد و محکوم به اعدام است در حالیکه این هوادار، هیچ جرم مشخصی که متهم را به اعدام محکوم کند انجام نداده است. حال چرا او باید اعدام شود؟ این مصلحت اسلام است یا نظام؟

مطابق همین قانون مجازات اسلامی - که بسیار به آن نقد وارد است-  در مورد جرائم عمومی که منجر به قتل می شود همه افراد دست اندار کار قتل به اعدام محکوم نمی شوند، بلکه تفکیک در حکم قائل می شوند . پس می توان ملاحظه کرد که برخی از این جرائم که در قانون مجازات اسلامی است هم نمی تواند با فقه رایج که رئیس قوه قضائیه به آن اشنا است هماهنگ باشد، ولی مصلحت نظام ایجاب کرده است که چنین قوانینی اجرا کنند.

در مورد جرائم مربوط به مواد مخدر که در فقه شیعه حکم اعدام ندارد، بیشترین احکام اعدام در ایران را شامل می شود. حال سوال این است که آیا مخالفت با چنین احکامی مخالفت با اسلام است. سوال دیگر این که وقتی ریاست قوه قضائیه با کلی گویی تلاش می کند که از پاسخ مشخص به درخواست  لغو برخی از احکام اعدام طفره برود چرا با بیان کلی در پشت احکام اسلام سنگر می گیرد.

اگر چه این سخن ایشان که مخالفت با اعدام مخالفت با اسلام است سخنی روا نیست چرا که در مورد احکام مدنی دین روشنفکران مسلمان حرف دارند برخی از روحانیون هم سخن فراوان دارند منتها اگر این حربه غیر مذهبی یعنی (حکم مخالفت با اسلام )را برسر مسلمانان نزیم و اجازه دهیم که در مورد احکام مدنی دین سخن گفته شود آن گاه می شود به نتایج جدید و بهتر و مناسب تری رسید و برخی مشکلات قوه قضائیه را حل کرد

اگر چه این سخن ایشان که مخالفت با اعدام مخالفت با اسلام است سخنی روا نیست، چرا که در مورد احکام مدنی دین روشنفکران مسلمان حرف دارند. برخی از روحانیون هم سخن فراوان دارند. منتها اگر این حربه غیرمذهبی یعنی (حکم مخالفت با اسلام )را برسر مسلمانان نزنیم و اجازه دهیم که در مورد احکام مدنی دین سخن گفته شود آن گاه می شود به نتایج جدید و بهتر و مناسب تری رسید و برخی مشکلات قوه قضائیه را حل کرد.

در این مورد بهتر است که مقام قضایی به سخن رهبر انقلاب توجه کند که اعلام کرد برای مصلحت نظام، توحید را می توان تعطیل کرد. حال سوال این است که برای مصلحت و هدایت انسان نمی توان برخی از احکام مدنی دین را تعدیل کرد؟

کلی گویی رئیس قوه قضائیه باعث شده است که برخی در حمایت از این سخن عنوان کنند که جرائمی را که شاکی خصوصی دارند، نمی شود عوض کرد. اما در نظر ندارند که همین جرائم را که شاکی خصوصی دارد، هم ریشه فقهی دارد و شارع آن را بیان کرده است که به تعبیر بسیاری، شان زمانی و مکانی دارد و قابل تغییر است. همان طور که برخی احکام در شریعت قابل تبدیل هستند.

اگر چه لغو حکم اعدام به طور کلی امری زمان براست، اما در حال حاضر لغو برخی از احکام اعدام در ایران خدا پسندانه هم است . منتها باید به اندیشه ها و جریان میدان داد که استدلال خود را بیاورند.

در این میانه روحانیونی و وکلای آشنا به فقه و حقوق با توجه به شرایط جامعه و خواست آن می توانند دست به کار شوند و با ارائه لوایح و مستندات حقوقی به مجلس و قوه قصائیه و دولت در کاهش احکام اعدام فعال شوند. اگر چنین شوند به لغو تدریجی حکم اعدام جامعه از خشونت جرم خیزی هم دور می شود چرا که فراوانی مجازات اعدام از میزان جرائم کم نمی کند، اما خانواده های زیادی را دچار بحران و طعمه جرائم سنگین در آینده می کند که ایشان هم در آینده به اعدام محکوم می شوند چون وارد چرخه جرم شده اند. در حالیکه با پیشگیری می تواند از وقوع جرائم در آینده جلو گیری کرد.

آیا پیشگیری از وقوع جرائم در جامعه با اسلام مخالفت دارد؟ اگر برخی احکام که حکم اعدام دارد متوقف شود، این توقف به کمتر شدن جرائم در جامعه کمک کند آیا در آن صورت باز با اسلام مخالف است؟ پس ادیان برای چه آمده اند؟ جز برای رستگاری بشر. منبع: جرس

کشور پهناور و باستانی مصر امروزه در یکی از سخت‌ترین و بحرانی‌ترین دوران تاریخی خود به سر می‌برد، دورانی سخت و ناآرام که با دست نظامیان کودتاگر می‌رود در گردابی نیل مانند خود را غرق کند و آن همه افتخارات و فعالیت‌های زرین فرزندان نیل را یک‌جا به گورستان باستانی خود بسپرد تا پس از سالیان و زمان‌های دور و دراز، آیندگان سر از اوراق تاریخ برآورند و به کاوش و کندن آثار نیاکان خود بنشینند و از آن همه عظمت و پیشرفت از دست رفته انگشت حیرت به دندان بگزند و کشورشان را مادر همه‌ی کشورها و ولایات جهان بنامند و وااسفاها بخورند. کشور نیل امروزه با سیلابی ویرانگر از هجوم بی‌وقفه و مکارانه‌ی کودتاچیان روبروست، نظامیان کودتاگری که باید حافظ عدالت، پیشرفت، آزادی و تمامیت ارضی مصر باشند، اینک با اقدامات نسنجیده و نابخردانه و با ندای فرعونی (أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلَى) خود دارند آن را به لبه‌ی پرتگاهی می‌کشانند که ممکن است پیامدهای آن برای سالیان و مدت‌های طولانی مردم مصر و سایر مسلمانان را آزرده و رنجیده خاطر سازد و طعم تلخ وگزنده‌ی آن همچنان در مذاق عدالت دوستان و آزادی‌خواهان جهان باقی بماند. گویا این بردگان به اصطلاح وطن‌پرست نمی‌خواهند فرزندان آزاده و مؤمن مصر در فضای روح‌بخش آزادی و اسلام‌خواهی نفسی تازه کنند و چشم دیدن رهایی و پیشرفت آنان را ندارند و می‌خواهند با زور و قلدری و اجبار و استبداد و نیرنگ و با شعار فریبکارانه‌ی دفاع از میهن و مردم دوباره دوران بردگی و استثمار فرعونی را به گونه و شیوه‌ای دیگر آن هم در دنیای معاصر و مقابل دمکراسی خواهان و کشورهای داعی عدالت و آزادی به نمایش بگذارند و به ریش دمکراسی خواهان بنگرند و بخندند. متأسفانه این کشورهای غربی و به اصطلاح دمکراتیک که برای از دست رفتن حقوق حیوانی نگون‌بخت سینه‌چاک می کنند و دنیا را با غوغا و هیاهو و تبلیغات خود به لرزه در می‌آورند،ا ینک با دیدن عملکرد نظامیان و پایمال کردن حقوق دمکراتیک ملت مصر و قتل‌عام مردم و نمازگزاران معترض سکوت مرگ‌بار کرده و لب نمی‌جنبانند، آنان با چشمان خود می‌بینند که ارتش مصر با زور و نیرنگ دولت دمکراتیک و ملی ملت مصر را که با انتخابات آزاد و با رأی مستقیم مردم سر کار آمده و مورد تایید ناظران بین‌المللی نیز بوده است، یک شبه از مسند قدرت به زیر می‌کشد و در برابر دوربین‌های جهانیان به مسلخ می‌کشد و نه تنها کسی به او اعتراضی ندارد، بلکه مورد تشویق و حتی کمک‌های مالی و معنوی قرار می‌گیرند و این اقدامات ارتش را دفاع از دمکراسی و قانون به حساب می‌آورند! عجبا! دنیای وارونه و عدالتی ناهمگون و دمکراسی‌ای از نوع غربی و به اصطلاح متمدن، دمکراسی با کودتا!
البته آسیب‌شناسی تحولات مصر و عملکرد یک‌ساله‌ی جنبش اخوان‌المسلمین و رئیس‌جمهور منتخب آن، محمد مرسی کاری سخت و طاقت‌فرساست و نیازمند آگاهی‌ها و مطالعاتی گسترده و بی‌غرض و کارشناسانه می‌باشد، داوری از دور و نشستن کنار گیرنده‌های ماهواره‌ای و تلویزیونی یا سایت‌های خبری و کسب اطلاعات از آن‌ها با آن همه پیچیدگی و دشواری‌ها ممکن است فقط خود داور را راضی نگه دارد و یا بخشی از واقعیت موجود را به تصویر بکشد و کل واقعیت همچنان در هاله‌ای از ابهام باقی بماند و خواننده یا شنونده نتواند درک درستی از آن به دست آورد و در نتیجه ذهنش مکدر و قضاوتش نامتعادل شود، ولی به نظر می‌رسد چاره‌ای جز این هم نباشد و باید با نگاهی منصفانه و ذهنی به دور از رنگ تعصب و طایفه‌گری به این تحولات نگریست و آن‌ها را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد، در این صورت است که بخشی از واقعیت موجود برای مخاطبان آشکار می‌شود و می‌توانند با اعتماد کامل این تولیدات خبری را باور کنند و به مصرف برسانند.
به نظر ما مصر اکنون با بحرانی روبروست که تاکنون سابقه نداشته است، دوران گذار از استبداد به دمکراسی و بعد بازگشت به دوران تاریک و سیاه استبداد، آن هم به دست ارتش ملی مصر!! گویی این ارتش به گونه‌ای تربیت شده که حاکمیت غیرنظامی را بر نمی‌تابد، از زمانی که افسران آزاد با یک نقشه‌ی نظامی و با کودتا در سال 1952سر کار آمدند تا زمان حاضر -به جز رئیس جمهور مرسی- همه‌ی سران حکومتی آن از ژنرال‌ها بوده‌اند، از جمله1 -ژنرال محمد نجیب 2-ژنرال جمال عبدالناصر 3-ژنرال انور سادات 4-ژنرال حسنی مبارک که جمعاً شصت سال حکومت نمودند و با زور سر نیزه و استکبار و قلدری بر گُرده‌ی مصریان بخت برگشته، خدایی کردند و ناخداپرستانی شدند که جز شکنجه و کشتن و مصادره اموال و زندانی و شلیک گلوله چیز دیگری نیاموخته بودند و اینک دستاورد هشتاد یا هزاران ساله‌ی مصریان آزادی‌خواه و عدالت دوست را در کام اژدهای خودکامگی خود فرو بردند و با کشتن دمکراسی و نابودی حکومت مردمی و کنار نهادن رئیس‌جمهور منتخب مرسی همچنان چنگ و دندان نشان می‌دهند و برای کشتن و انهدام و قلع و قم مردم اشتهایی سیری‌ناپذیر دارند. البته اگر این ارتش مردمی بود و فرماندهی آن از خارج و از طرف اربابان جنگ‌طلب و بیگانه هدایت نمی‌شد، قطعاً به گونه‌ای دیگر عمل می‌کرد و به عنوان دفاع از گروهی لائیک و بی‌اعتقاد به اصول دمکراسی به خیابان نمی‌آمد و دست به کودتا نمی‌زد و دستاورد مردم آزادی‌خواه و عدالت‌طلب را به یغما نمی‌برد و پشتیبان آنان می‌شد یا حداقل بی‌طرف باقی نمی‌ماند، اما او اکنون در کنار اقلیت لائیک و تمامیت خواهی قرار دارد که چشم دیدن حکومت الهی و قوانین رهایی بخش آن را ندارند، زیرا آن را مخالف هوس‌ها و تحرکات خودخواهانه و دنیاطلبانه و استکباری خود می‌بینند، بنابراین باید هر چه زودتر دست به کار می‌شدند و علاج واقعه را قبل از وقوع پیگیری می‌کردند. این بود که به قانون و دمکراسی و همه‌ی اصول انسانی پشت پا زدند و با ارتش یکی شدند و متأسفانه با فریفتن عده‌ای از شخصیت‌ها و گروه‌های اسلامی توانستند به اهداف ناپسند خود برسند و از همان سپیده دم پیروزی نیز عهد شکنی‌ها و نیرنگ‌هایشان برای این شخصیت‌ها وگروه‌های اسلامی نیز آشکار شد و بسیاری از آن‌ها پا پس کشیدند و از همراهی با قانون‌ستیزان و کودتاگران خودداری کردند.
 گروه‌های لائیک و به اصطلاح دمکراسی‌خواه هر دوره‌ای رنگ عوض می‌کنند و با چهره‌ها و گونه‌های مختلفی در جامعه آشکار می‌شوند و همه دنبال یک هدفند و در یک کلمه و یک موضع اتحاد دارند، آن هم اگر قانون و دمکراسی خوب است باید مال آن‌ها و به نفع آن‌ها باشد، در غیر این صورت اگر دمکراسی و حکومت قانون بخواهد به منافع نامشروع آنان ضربه‌ای بزند یا برای قدرت مادی و هوس‌های دنیایشان مزاحمتی ایجاد کند، برای از بین بردن آن هر اقدام نامشروعی جایز و پسندیده است حتی اگر به کمک نظامیان کودتاچی هم باشد نامش را دفاع از قانون می‌گذارند و به اصطلاح آن را کودتای مردمی می‌نامند. آن‌ها می‌گویند اسلامیّون و عدالت دوستان حق شرکت در انتخابات را دارند و می‌توانند به پای صندوق‌های رأی بروند و آزادانه رأی خود را به صندوق بریزند، ولی حق پیروزی و حکومت ندارند و نباید حکومت و ارکان‌های رسمی حکومتی و قانون‌گذاری را به قبضه‌ی خود درآورند و اگر چنان ادعایی داشته باشند و بخواهند پا را از گلیم خود بیرون نهند، آن‌ها ناگهان از پشت پرده‌ی استبداد بیرون می‌آیند و دنیا را به خاک و خون می‌کشند، چنانچه در الجزایر و مصر و غزه و ... چنین کردند و اگر هم دست به کودتا نزنند، به عناوین و روش‌های دیگر با نهضت دمکراسی‌خواه اسلامی به دشمنی و مخالفت بر می‌خیزند و کارشکنی می‌کنند و به هر وسیله‌ای می‌کوشند تا از موفقیت و پیشرفت آن‌ها جلوگیری نمایند چنانکه در ترکیه و تونس و لیبی و مالزی و ... دارند همین کارها را انجام می‌دهند و می‌کوشند اسلام و نهضت‌های اسلامی را ناکارآمد جلوه دهند و فقط ذهن و افکار دنیاطلبانه و مادی گرایانه‌ی خود را نجات‌بخش جهان قلمداد نمایند. قدرت‌های استکباری همیشه این‌گونه بوده و هستند، آن‌ها به ویژه غربیان حتی حاضر نبودند برای نظامیان مصر که حکومت مرسی را ساقط کردند، واژه‌ی کودتا به کار ببرند، بلکه آن را حرکت و دفاع نظامیان برای دمکراسی به حساب آوردند و برعکس مردم مصر را که برای دفاع از قانون و بازگشت رئیس‌جمهور منتخب خود به قدرت به خیابان‌ها آمدند، مشتی افراد تروریست، آشوب‌طلب و قانون‌گریز خواندند و حکم دستگیری و مصادره‌ی اموال آنان را صادر کردند و بسیاری از نمازگزارانشان را به خاک و خون کشیدند و 53 نفر را کشتند و حدود هزار نفر را زخمی و آواره نمودند.
روز سه‌شنبه 18/4/92 سخنگوی رئیس‌جمهور آمریکا گفت: حرکت ارتش مصر کودتا نیست، ما فراخوانی اخوان‌المسلمین را به تظاهرات (مردمی و مسالمت‌آمیز) به شدت محکوم می‌کنیم. سایر کشورهای متمدن و به اصطلاح دمکراسی خواه نیز تقریباً چنین موضع‌گیری‌هایی داشتند. از طرف دیگر دولت‌های مرتجع و استبدادی عرب نیز با آنان همراهی کردند و با شنیدن خبر سرنگونی رئیس‌جمهور مرسی قند در دلشان آب شد و به سرعت به کودتاچیان و همدستان غربی آنان تبریک گفتند و حتی قول مساعدت و همکاری دادند و به قول خود نیز وفا کردند و دولت‌های عربستان، امارات و سایر شیوخ فاسد عرب حدود 13میلیارد دلار در اختیار کودتاچیان قرار دادند تا کودتاگران قانون‌گریز و اسلام‌ستیز، بهتر بتوانند اسلامگرایان را سرکوب و نابود سازند.
این کمک‌های مادی نه برای پیشرفت و سر و سامان دادن به اقتصاد نابسامان مصر است، بلکه برای مبارزه با اسلامگرایی و حرکت‌های رهایی بخش دینی است، زیرا اگر آنان پیشرفت و سازندگی مصر را می‌خواستند، باید زودتر این کار را می‌کردند و این مساعدت‌ها و کمک‌ها را به دست مردم مصر می‌رساندند. گروه‌های لائیک و همدستانشان حکومت اخوان‌المسلمین را به ناکارآمدی و شخص مرسی را به ناتوانی در عرصه‌ی مدیریت و رفتن به سوی استبداد و خودکامگی متهم می‌کنند، البته ما مدافع بعضی از اشتباهات احتمالی رئیس‌جمهور مرسی نیستیم، هیچ حکومت یا رئیس‌مملکتی مصون از خطا نیست و ممکن است بنابر تمایلات حزبی یا تصورات ذهنی خود اقداماتی انجام دهد و موفقیت‌ها و شکست‌هایی داشته باشد و در این میان بعضی‌ها آسیب ببینند و یا به برخی گروه‌ها و نهادهای مدنی و مردمی بی‌توجهی شود، ولی باید منصفانه قضاوت کرد کدام حکومت می‌تواند ظرف یک سال اقتصاد در هم ریخته و عقب افتاده‌ی مصر را به سر حد ایده‌آل و مطلوب برساند و سر و سامان دهد آن هم با آن همه‌ی کارشکنی‌ها و ایجاد بحران‌های داخلی و خارجی و بعضاً بسیار غیرعادی؟
رئیس‌جمهور مرسی اگر فردی خودکامه و مستبد بود در دوران زمامداری یک ساله‌اش کدام روزنامه‌نگار مخالف و حتی معاند اسلام را به زندان انداخت، کدام دفتر یا نهاد مدنی را پلمپ کرد و کدام شخصیت معارض و حتی دشمن اسلام را به پای چوبه‌ی دار کشاند؟
ولی حکومت کودتا در همان آغاز کار حدود 53 نفر را می‌کشد و هزاران نفر از مخالفان را به خاک و خون می‌کشد و کسی اعتراضی ندارد و حتی شهدا و مجروحان متهم می‌شوند که چرا اعتراض کرده و به خیابان آمده و تظاهرات مسالمت‌آمیز کرده‌اند. حکم دستگیری و مصادره‌ی اموال سران اخوان و سایر حرکت‌های مردمی و معترض را صادر می‌کند و به مرحله‌ی اجرا می‌گذارد. در پایان لازم می‌دانم که روی خطاب خود را به شخصیت‌ها و گروه‌های اسلامی به ویژه اخوان‌المسلمین و کسانی که سودای مدیریت سیاسی کشورهایشان را در سر دارند، متوجه گردانم و به آنان توصیه می‌شود که بدانند دشمن اصلی نه در بیرون و خارج، بلکه در درون و کردار و رفتار خودشان لانه کرده و در همان‌جا به کمین نشسته است و مسیر حرکت را زیر نظر دارد و آن را با بحران و شکست مواجه می‌سازد، این که دنیاطلبان ما را نمی‌خواهند و چشم دیدن حکومت خدا بر زمین را ندارند، چیزی غیرعادی نیست، بلکه این وعده‌ی خداست که حق و باطل با هم می‌جنگند و (بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَى الْبَاطِلِ فَيَدْمَغُهُ فَإِذَا هُوَ زَاهِقٌ) سرانجام حق باطل را در هم می‌کوبد چرا که باطل باید نابود شود و منهدم گردد، اما به شرطی که ما و حرکت دینی ما حق باشد و بر مسیر حق حرکت کند، این حق است پیروز می‌شود نه ما، هرگاه ما به حق متصف شویم و باطل را از دامن خود دور اندازیم و از نظر اندیشه، فکر و عمل و تشکیلات در جبهه حق قرار بگیریم، آن‌وقت باید به وعده‌ی خدا که همان پیروزی یا شهادت است مطمئن و امیدوار باشیم.
متأسفانه بسیاری از حرکت‌های اسلامی امروز به قول عالم مجاهد مرحوم کاک احمد به بیماری حزب‌گرایی و تشکیلاتی مبتلا شده و به دامن شرک و تفرق و استبداد و خودکامگی گراییده‌اند و همین موجب شده که به اختلاف و چند دستگی بیفتند و ابهت و شخصیت آنان از بین برود، و گرنه چرا حزب اسلام‌گرای سلفی نور و شخصیت برجسته و رئیس دانشگاه اسلامی الأزهر استاد احمد الطیب جانب احزاب لائیک و کودتاچی را بگیرند و از آن‌ها طرفداری کنند، این‌گونه افراد و احزاب اگر انتقاد یا نظر اصلاحگرایانه‌ای دارند و بعضی اقدامات رئیس‌جمهور اسلام‌گرای مصر را اشتباه یا حتی ناپسند می‌دانند، راهکار قرآنی و دینی انتقال اقدامات خیرخواهانه‌ی آنان بسیار واضح و روشن است و با اندک تأملی می‌توانند به آن متوسل شوند و مسیر و حرکت اشتباه را به راه درست و صحیح باز گردانند، نه اینکه با گروه‌ها و احزابی همسو شوند که کینه و نفرت اسلام و اسلام‌خواهی را به دل دارند و به هیچ قول و قراری پایبند نیستند.
حرکت اخوان‌المسلمین در مصر و ایران و سایر نقاط دنیا باید دست به بازسازی درونی و خودسازی مجدد بزند و خود را جدا از سایر حرکت‌های اسلامی نداند و به ندای دلسوزانه‌ی مجاهدانی همچون مرحوم کاک احمد و کاک فاروق و کاک ناصر سبحانی و سایر بزرگان دینی همچون قاضی شرع مردمی کردستان کاک حسن امینی و مولانا عبدالحمید و ... در ایران و کردستان توجه بیشتری عنایت کند و از رهنمودهای آنان که در واقع متخصصان و طبیبان محلی و دلسوز جامعه هستند، بیش‌تر بهره ببرد، از فشار تعصب و حصار تحزب و مصلحت‌گرایی بیرون آید و همچون نابغه‌ی قرن و بنیان‌گزار آزاده و دلسوز خود امام حسن البنا خود را از قید تشکیلات پیچیده و مبهم و ناکارآمد و احیاناً غیراسلامی درون حزبی که تحفه احزاب لائیک و غیردینی و انحصارطلب است، برهاند و یک‌سره در خدمت اهداف بلند آن بزرگ مرد تاریخ اسلامی قرار گیرد که همه افتخار همراهی و دوستی و شاگردی او را با جان و دل خریداریم.

علی‌آقا صالحی. کرمانشاه - ریژاو

آشنایی با فرقه نصیریه "علوی های حاکم بر سوریه"نصیریه را «انصاریه» و «علویه» نیز گویند و منسوب به ابن نصیر نامى هستند که در قرن پنجم از شیعه امامیه منشعب شدند و در غرب سوریه و جنوب شرقى ترکیه امروزى پراکنده اند؛ از شاخه تشیع افراطى (غالى) کوفه که تا دوران معاصر باقى مانده اند.

شکست فاحش سکولاریزم در ترکیهنوشته: احمد فرید فرزاد هروی
ترکیه از جمله کشورهایی است که تاریخ پر فراز و نشیب را در ادوار تاریخ پشت سر گذاشته است. تاریخ این کشور با تاریخ اسلام پیوند ناگسستنی دارد. زیرا این کشور روزگاری سکاندار امپراتوری عظیم و مقتدر اسلامی «عثمانی» بود که از سال (699هـ . ق – 1299م)  الی (1324هـ.ق – 1924م)  به مدت 625 سال رهبری خلافت جهانی اسلامی را به عهده داشت.

ناصر عليار

ناصر عليار
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

اشاره: نشريه وزين چشم‌‌انداز ايران در ويژه‌نامه فروردين ماه سال 1382 گفت‌وگوهايي باعنوان: "كردستان هميشه قابل كشف"، [به‌منظور "ريشه‌يابي حوادث سال‌هاي اوليه انقلاب ايران"(1) و "حل مسائل قومي"(2) سامان داده بود." اين اقدام در شرايط خودش ذاتاً مثبت و سازنده و راهگشاست و عطف توجه به يكي از مشكلات و بحران‌هاي گريبانگير جامعه ايراني يعني بحران قوميت‌ها در كنار ديگر مشكلات (چون بحران اقتصادي، مشكل جمعيت، بحران سنت و مدرنيته، مشكل شيعه و سني، مشكل مردم‌سالاري و يكه‌سالاري، مشكل دين و سياست و...) اقدامي ستودني است.
هرچند همه طيف‌هاي درگير در حوادث آن سال‌ها در اين گفت‌وگ وها حضور نداشته و اين خود از كاستي‌هاي اين ويژه‌نامه به‌شمار مي‌رود و ناگفته پيداست در شرايط كنوني سياسي ميهن ما هنوز هم محظورها و خط‌ قرمزهايي در واگويي حوادث آن سال‌ها وجود دارد.
چنان‌كه مهندس هاشم صباغيان يكي از شركت‌كنندگان در گفت‌وگوها در صفحه 50 ويژه‌نامه ابراز داشته‌اند: "اما هنوز هم فضاي امن براي واگويي اين واقعيت‌ها وجود ندارد.
اشاره: نشريه وزين چشم‌‌انداز ايران در ويژه‌نامه فروردين ماه سال 1382 گفت‌وگوهايي باعنوان: "كردستان هميشه قابل كشف"، [به‌منظور "ريشه‌يابي حوادث سال‌هاي اوليه انقلاب ايران"(1) و "حل مسائل قومي"(2) سامان داده بود." اين اقدام در شرايط خودش ذاتاً مثبت و سازنده و راهگشاست و عطف توجه به يكي از مشكلات و بحران‌هاي گريبانگير جامعه ايراني يعني بحران قوميت‌ها در كنار ديگر مشكلات (چون بحران اقتصادي، مشكل جمعيت، بحران سنت و مدرنيته، مشكل شيعه و سني، مشكل مردم‌سالاري و يكه‌سالاري، مشكل دين و سياست و...) اقدامي ستودني است.
هرچند همه طيف‌هاي درگير در حوادث آن سال‌ها در اين گفت‌وگوها حضور نداشته و اين خود از كاستي‌هاي اين ويژه‌نامه به‌شمار مي‌رود و ناگفته پيداست در شرايط كنوني سياسي ميهن ما هنوز هم محظورها و خط‌ قرمزهايي در واگويي حوادث آن سال‌ها وجود دارد. چنان‌كه مهندس هاشم صباغيان يكي از شركت‌كنندگان در گفت‌وگوها در صفحه 50 ويژه‌نامه ابراز داشته‌اند: "اما هنوز هم فضاي امن براي واگويي اين واقعيت‌ها وجود ندارد.
به‌طوركلي به نظر مي‌رسد گرايشات خاصي از نوع يك ناسيوناليسم ايراني و شيعه‌گري همراه با ناديده‌گرفتن روح قومي كردها بر كليت فضاي گفت‌وگوها سايه انداخته است. به‌طوري‌كه وزيركشور دولت انقلابي اسلامي ايران با وزير‌خارجه دولت نظامي غيرديني ترك هم‌آواز بوده‌اند كه به‌هيچ‌وجه به كردها خودمختاري ندهند(3) و همين وزيركشور در مصاحبه‌اش مي‌گويد(4): "مجموعاً نظر كلي هيئت دولت و اصرار ما مسئله شيعه‌بودن بود چرا كه اگر بخواهيم بر مبناي دموكراسي عمل كنيم قانون‌اساسي براي زندگي مردم است و اكثريت هم شيعه هستند." و باز مي‌‌گويد: خوشبختانه به علت تعصب ايراني‌بودن و وابستگي شديد اقوام ايراني هيچ‌گاه چنين افكاري كه عليه حكومت مركزي به‌دليل دين و تعصب قيام كنند نبوده است شايد ادعاي چندنفر رئيس قوم خودخواه اين اقوام بوده اما در كل اقوام ايراني به كشورشان علاقه فراواني دارند و اين ديدگاه وقتي پررنگ‌تر و شفاف‌تر مي‌شود كه مصاحبه آقاي زيباكلام با روزنامه كيهان در ايام اخير را در كتابشان بگنجانيم(6) كه مي‌گويد:‌ "من مي‌خواستم كردستان جايي مانند كرمان و يزد باشد." از افراد كرد شركت‌كننده نيز آقايان يونسي و كيخسروي هيچ‌كدام بدون گرايش خاص نيستند. آقاي يونسي از افراد قديمي حزب‌توده و نخستين استاندار بعد از انقلاب در كردستان بودند كه با مفتي‌زاده و غيره درگيري‌هايي داشتند و اما فاروق كيخسروي از گروه منعشب از احزاب دموكرات كردستان هستند كه اختلاف شديدي با كادر رهبري حزب دموكرات داشتند. با اين وجود، اين اقدام نشريه چشم‌انداز فرصت مناسبي مي‌باشد تا ديدگاه‌هاي ديگري هم در اين زمينه طرح گردد.

مصاحبه‌‌شوندگان و كردستان
شناخت موضوع مورد مصاحبه ازجمله پيش‌شرط‌هاي ضروري هر مصاحبه‌اي است و فرد يا افرد مصاحبه‌شونده بايد از موضوع مصاحبه اطلاع كافي داشته باشند. مصاحبه‌ها با شش‌نفر انجام شده كه سه نفر از آنها در برهه‌اي از زمان درگير مسائل كردستان بوده و سه نفر ديگر اصالتاً كرد هستند. آنچه مربوط به رجال(7) دولت موقت و سران نهضت‌آزادي است هم اغلب به‌جز خاطرات دوران تصدي‌شان در پست‌هاي دولتي چيز قابل‌توجهي از كردستان نمي‌دانند. در اين باره دكتر صدر حاج‌سيدجوادي مي‌گويد: "درخصوص زندگي اجتماعي كردها بنده به‌هيچ‌وجه وارد نبودم(8) و خاطر نشان مي‌كند مشاوران ايشان درباره كردستان آقايان صادق وزيري‌ها و دكتر ابراهيم يونسي بوده‌اند و طبعاً اطلاعاتش درباره كردستان ازسوي آنها القا مي‌شده، به جملات زير دقت فرماييد تا ميزان تأثيرپذيري دكترصدر از مشاورانش را دريابيد: ازجمله قضاتي كه عرض كردم در رأسشان آقاي يحيي صادق‌وزيري قاضي شريف و برادرشان صارم‌الدين صادق وزيري بودند، آقاي يحيي صادق‌وزيري در دولت بختيار به‌عنوان وزير دادگستري! انتخاب شد... گفتم من با يك هيئت از آقايان كرد به سنندج مي‌روم كه همين‌طور هم شد. آقاي يحيي صادق وزيري، آقاي صارم‌الدين صادق وزيري، آقاي دكتريونسي يكي دو نفر ديگر هم از وزارت كشور بودند... آقاي دكتريونسي به من خبر داد كه شيخ‌عزالدين مي‌آيد خوب است شما به استقبال برويد.  گويا مهندس صباغيان هم در عدم شناخت لازم از وضعيت كردستان با دكترصدر مشترك بوده آنجا كه مي‌گويد: "نهضت‌آزادي ايران هيچ برنامه يا تحليلي نسبت به منطقه كردنشين نداشت... درگيرشدن با مسئله كردستان به‌دليل مسئوليت بود."(9)
مهندس سحابي نيز ـ هرچند به‌دليل اظهاراتش بيشتر از ديگران از مسائل كردستان آگاه است ـ مي‌گويد: "در آن دوره چنان مبارزه روي خود رژيم و شاه متمركز بود كه به مسائل ديگر ازجمله قوميت‌ها نمي‌انديشيديم."(10) به نظر مي‌رسد همه اطلاعاتش از كردستان پيش از مسئوليت در دولت موقت طي چند سفر شغلي و خاطرات دوران دانش‌آموزي حاصل شده است در اين باره مي‌گويد: "بنده در آن‌موقع (سال 1325) دانش‌آموز بودم، ولي اين حوادث را تعقيب مي‌كردم... بنده خودم بعدها كه به كردستان رفتم (البته نه براي كارهاي سياسي بلكه به‌دلايل شغلي، آنجا از زمان تحصيل دوست‌هاي كردي داشتم."(11)
درباره مصاحبه‌شونده‌هاي كرد هم البته اطلاعاتشان درباره حقيقت كردستان بيشتر است. اما بيشترين قسمت‌هاي مصاحبه‌شان صرف تبرئه خود در درگيري‌هاي سال‌هاي اوليه انقلاب و تسويه‌حساب با رقبا و رفقايشان شده است.
ابتدا از دكتر ابراهيم يونسي شروع نماييم. ايشان با وجودي‌كه سن و سالش ايجاب مي‌كرده تا با جمهوري‌ مهاباد از نزديك آشنايي داشته باشد مي‌گويد: "من آن‌وقت دانشجوي دانشكده افسري بودم، تابستان‌ها به ولايت مي‌رفتم. تفنگچيان و افرادشان را مي‌ديدم، ولي رابطه‌ا ي با آنها نداشتم، حتي شهر مهاباد را هم نديده بودم و اصولاً نمي‌دانستم چه مي‌گويند و چه مي‌خواهند."(12) آقاي يونسي درحالي كه عضو سازمان نظامي حزب‌توده بود از رابطه حزب‌توده و حزب دموكرات بي‌خبر بوده است، در اين‌باره مي‌گويد: "حتي مدت‌ها بعد بود فهميدم كه اعضاي حزب دموكرات كردستان چون به تهران مي‌آيند عضو حزب‌توده ايران مي‌شوند و چون به كردستان مي‌روند، عضو حزب دموكرات كردستان مي‌شوند."(13) دكتر يونسي درباره آگاهي از جريان شريف‌زاده به كلمات "مي‌شنيدم" و "علاقه‌مند بودم" و "مي‌ستودم" اكتفا كرده است، درحالي‌كه به‌قول خودش بعد از آزادي از زندان در دهه 40 مطالعه درباره كردستان را شروع كرده بودند و جريان شريف‌زاده در سال 1347 اتفاق افتاده است.
اما ببينيم اين فرد سياسي و مؤلف و مترجم و عضو يكي از خانواده‌‌هاي سرشناس كردستان و داراي دكتراي اقتصاد توسعه از چه زماني علاقه‌‌مند به مطالعه! درباره ملتش شده است. "من مطالعه‌اي درباره كردستان نداشتم. پس از آزادي از زندان كم‌كم در اين مسير افتادم."(14) يعني از سن چهل‌سالگي به بعد.
آقاي كيخسروي نيز به گرايش ايدئولوژيك خود اذعان دارد. كيخسروي مي‌گويد: گرايش‌هاي شخصي خودم به‌دليل مسائلي كه دست به دست هم داده بود، سوسياليستي بود. بدون مطالعه كافي و آشنايي با تشكل‌ها، فكر مي‌كردم كه مسائل عمومي مناطق كردنشين و نه‌تنها كردنشين، بلكه كل ايران و جهان را فقط احزاب چپ كمونيستي مي‌توانند به نحو احسن حل كنند."(15)
و تعجب اينجاست كه كيخسروي گرايش سوسياليستي را براي ديگران نمي‌پسندد:
"گروه‌ ما (منظور در سقز) اولين حرفشان اين بود (به محمد امين سراجي) كه ما در شما گرايش‌هاي سوسياليستي مي‌بينيم ما هيچ تعهدي به گرايش‌هاي سوسياليستي شما نداريم."(16)
سرانجام آقاي كيخسروي بعد از شرح پشيماني از گرايش‌هاي ماركسيستي و روي‌آوردن به ديانت و متافيزيك و تخطئه رفقاي پيشين خود در حزب دموكرات سر از ناسيوناليسم ايراني درمي‌آورد:
"كردها به داشتن مليت ايراني افتخار مي‌كنند و از بنيانگذاران تمدن ايراني هستند. نه‌تنها كردهاي ايران، بلكه در عراق و تركيه هم كردها خود را ايراني مي‌دانند. واقعيت تاريخي اين است كه به زور از ايران جدا شده‌اند و همواره گرايش به پيوستن مجدد به ايران را دارند."(17)
آقاي كيخسروي با چشم‌پوشي از چالش چند قرنه "كرد و عجم" از روح قومي در كردها كه مهندس سحابي نيز در ص 60 ويژه‌نامه به آن اذعان نموده است در واقع خط بطلان بر همه جنبش‌هاي چند قرنه كردها در ايران مي‌كشد و اين گفتار نه از سر وحدت‌خواهي بلكه نشانه ناواقعي‌گري و مجيزگويي است نه كمكي به وحدت ملي ايران مي‌كند و نه حقوق كردان را طالب است.
و اما آقاي هوشمند محقق جواني كه به نظر مي‌رسد در مورد پيشينيه جنبش‌هاي كرد و حوادث سال‌هاي نخست انقلاب تحقيقات دامنه‌داري را فقط روي آثار موجود و مكتوب داشته‌اند از بعضي لغزش‌هاي ناشي از عدم‌آشنايي نزديك و دارابودن گرايش‌هاي خاص مبرا نيستند.
به گوشه‌اي از مصاحبه ايشان در ويژه‌نامه نشريه چشم‌انداز نظري بيندازيد:
"تا دوره شكل‌گيري دولت نوين تركيه، عراق و دولت رضاشاه در ايران ما حركت قومي و نهضت قوم‌گراي كرد نداشتيم... نخست اين‌كه حركت شيخ عبيدالله اولين جنبش قومي نيست، چرا كه ما اصولاً در دوران مدرن شاهد حركت‌هاي قومي و سياسي‌شدن قوميت هستيم. دوم اين‌كه قبل از شيخ عبيدالله هم حركت‌هاي مشابه شيخ‌عبيدالله با تفاوت سي، چهل‌سال يا پنجاه‌سال قبل در عثماني رخ داده است... هيچ بيانيه يا خواسته يا برنامه‌اي دال برطرح خواسته‌هاي قومي در حركت شيخ عبيدالله مشاهده نمي‌كنيم... دعوا بر سر پرداختن عوارض و ماليات و گرفتن ماليات بوده است... حتي در بين پژوهشگران كرد هم رفتار سمكو گاه تشبيه شده به رفتار آتيلا و يك آدم خونخوار و خشني كه... از دوره صفويه تا دوره رضاشاه حكومت مركزي ايران، هيچ الگوي كارآمدي براي جذب مناطق كردنشين در نظام ملي نداشته است..." حركت قومي اما نه به شكل ناسيوناليستي،‌بلكه در لفافه مسائل مذهبي و ادبي همواره وجود داشته است از حركت شعوبيه در زمان عباسيان و... همواره حركت‌هاي قومي وجود داشته‌اند و هوشمند هم پذيرفته است كه قوميت پديده‌اي كهن است و حركت شيخ‌عبيدالله به تمام معني حركت قومي و البته مذهبي هم هست (انگيزه‌هاي شخصي هم مانند همه حركت‌ها ممكن است در آن دخالت داشته) و اما اين‌كه حركت‌هايي قبل از شيخ‌عبيدالله بوده‌اند اين حركت‌ها توسط امراي محلي بوده و فاقد ايدئولوژي ولي حركت شيخ‌عبيدالله چنان‌كه در فصل مربوط به خودش خواهيم آورد ايدئولوژي داشته است.
وي نمونه برخورد نخبگان كرد را با اقدامات مدرنيستي و شبه‌مدرنيستي رضاشاه در گفتار يك تاجر سقزي مي‌جويد: "حال اگر ايرانيان امروزه درمقابل اين ننگ و فجايع خفت‌بار ديروز، جان و مال خود را در راه ناجي و قائد توانا، رضاشاه نثار نمايند، آيا باعث افتخار نيست."
درست است كه امنيت مقوله‌اي بوده گمشده همه ايرانيان و ازجمله اكراد اما اگر بخواهيم احساسات منفي كردها را از مذهبي و عشيرگي درباره رضاشاه گردآوريم مثنوي هفتادمن كاغذ مي‌شود كه گفتار تيمورزاده در برابر آنها رنگ مي‌بازد. سرانجام آقاي هوشمند با كراهت به احساس تمايزي اشاره مي‌كند كه از زمان صفويه شكل گرفته و در طول قرن‌ها ادامه يافته است:
"و اين حركت‌هاي پيش از دوران مدرن، متأسفانه تأثيرات خودش را در دوران رضاشاه و پس از آن به‌جاي گذارد و آن حساس تمايزي كه از دوره صفويه شكل گرفته، اثرات خودش را طي اين دوران طولاني چند صدساله نشان مي‌دهد."
اما احساس تمايزي كه آقاي هوشمند از آن نام مي‌برد تنها احساس تمايز نيست، بلكه شكافي عميق است كه محققين ما از نگاه‌كردن به عمق آن وحشت دارند.
خلاصه اين‌كه ارتباط و رويارويي مصاحبه‌شونده‌ها با كردستان و مسئله كرد يا ضعيف و موقت بوده چنان كه نتوانسته‌اند صورت مسائل را به‌درستي ترسيم كنند و يا خود از صحنه‌گردانان و به تعبير ديگر مشكل‌سازان و مسئله‌داران بوده‌اند و از بازگوكردن حقايق ابا داشته‌اند و ما در فصل بعدي نمايان مي‌سازيم كه اين‌گونه ارتباطات ضعيف و يا ناسالم و آلوده به غرض چگونه لغزش‌هايي را در كردستان‌شناسي بار مي‌آورند.
بي‌شك داوري در حوادث كردستان كه در سال‌هاي نخستين انقلاب رخ‌داده‌اند بدون آگاهي از پيشينه و اهداف جنبش‌هاي ملت كرد در صدهاسال قبل ناقص و مخدوش خواهد بود و قضاوت نسبت به جنبش‌هاي كردي هم بدون اطلاع از تاريخ و فرهنگ كردها به همين نقيصه دچار است. به نظر مي‌رسد مصاحبه‌شوندگان محترم بعضاً در هر دو مورد كم‌اطلاع بوده‌اند كه در مجموع به تخطئه و تحقير شخصيت‌ها و جنبش‌هاي كردي انجاميده است. پرواضح است "ريشه‌يابي حوادث سال‌هاي اوليه انقلاب" و "حل مسائل قومي" كه دو هدف مطرح‌كننده پرسش و پاسخ‌ها در نشريه بوده است. با اين نوع تنگ‌نظري‌ها و غرض‌راني‌ها برآورده نخواهد شد. براي مثال سا‌ل‌ها پيش مترجم نامدار فارسي‌نويس كردتبار محمد قاضي در مقدمه كتاب ترجمه‌اي‌اش درباره صلاح‌الدين ايوبي از آلبرشاندور اعتراض كرده بود كه صلاح‌الدين براي كردها كاري نكرد. گرچه حب وطن و قوم جزو سرشت ذاتي انسان است ولي مي‌دانيم آن دوره تاريخي كه صلاح‌الدين در آن زيسته‌ است دوره ملت‌گرايي و به تعبير جديد ناسيوناليسم نبوده. مي‌بينيم اگر آن بزرگوار از وضعيت صلاح‌الدين و دوره ايشان و موقعيت كردها آگاهي مي‌داشت چنين خطايي را بر كاغذ نمي‌آورد به قول هوشمند در ص 7 ويژه‌نامه: "ما اصولاً‌ در دوران مدرن شاهد حركت‌هاي قومي و سياسي‌شدن قوميت هستيم." همين عدم آگاهي‌ها لغزش‌هايي را در گفتار و نتيجه‌گيري سبب شده است.
حركت شيخ عبيدالله از نگاهي ديگر
"... در دوره‌اي شيخ‌عبيدالله شمدينايي... از شيوخ برجسته سني مناطق كردنشين عثماني بوده است روستاهاي او توسط شاه از پرداخت ماليات معاف شده بودند. اما وليعهد و حكامش (والي منطقه و شجاع‌الدوله) به زور از او ماليات مي‌گيرند، مقاومت مي‌كند و درنهايت موجب بروز سلسله درگيري‌هايي مي‌شود با تحريك عثماني ‌ها و بعداً‌ غربي‌ها." (ويژه‌نامه ص 6)
"حركت شيخ عبيدالله را اولين قيام ملي كردها ارزيابي كرده‌اند اين درحالي است كه واقعيت تاريخي اين مطلب را نقض مي‌كند." (ويژه‌نامه ص 6)
"نخست اين‌كه حركت شيخ عبيدالله اولين جنبش قومي نيست چرا كه ما اصولاً در دوران مدرن شاهد حركت‌هاي قومي و سياسي شدن قوميت هستيم." (ص 7)
دوم اين‌كه قبل از شيخ عبيدالله هم حركت‌هاي مشابه شيخ عبيدالله با تفاوت سي، چهل سال يا پنجاه‌سال قبل در عثماني رخ داده است.  (ص 7)
اين عبارات اظهارنظر آقاي هوشمند هستند درباره حركت شيخ عبيدالله شمزيني يا به تعبير ديگر اولين جنبش كردي كه اولاً‌ انگيزه قيام او را اعتراض به ماليات‌هاي سنگين دولت ايران بر املاك شيخ [البته در ايران] مي‌دانند. ثانياً داعيه سياسي و قومي قيام ايشان را نفي مي‌نمايد.
شيخ عبيدالله را بايد يك شيخ طريقت لايق و برازنده به حساب آورد نه  يك شيخ موروثي و كم‌مايه. او يك شخصيت به تمام معني فرهيخته و فرهنگي است "وفايي" كه منشي شيخ و يكي از شعراي برجسته به هر سه زبان كردي و فارسي و عربي است، آغاز آشنايي خود با شيخ را در اين رباعي چنين بيان مي‌كند كه قدرت روحي و حالت كاريزمايي او را به تصوير مي‌كشد:

عشق آمده و تاب و طاقت عقل ربود                  سيل آمد و خاشاك و خس راه زدود
چون شير وفايي سرو سرپنجه نمود                  زور آوري و حيله روباه چه سود

با وصف اين حالات روحي به قواعد و اصول ديپلماسي زمانش كاملاً‌ آشنا و از موقع‌شناسي چشمگيري برخوردار بوده است. در كنار اين ويژگي‌ها فردي اديب و متشرع نيز هست اگر كسي نامه عرفاني ـ ادبي(18) شيخ عبيدالله را به مناسبت فوت شيخ عثمان سراج‌الدين بخواند تا حدي پي به منزلت عرفاني و ادبي و هم اجتماعي او خواهد برد. در ادامه همين مطلب بهتر است ابياتي از منظومه طولاني 6000 بيتي تحفه‌الاحباب يا مثنوي ثاني در بيان منويات شيخ به خوانندگان عرضه گردد كه در موضوع مورد بحث ما را از اطاله كلام بي‌نياز مي‌گرداند و منصفان و صيرفيان لفظ و معني را همين ابيات درپايه و مايه شيخ و احساسات قومي و ديني او بس است. شيخ در كتاب نسبتاً‌ حجيم خود كه به ذكر مشايخ سلسله نقشبندي و اصول و فروع آن طريقه مي‌پردازد و اجمالي از عقايد اهل سنت است راه قدماي آن طريقت را پيموده است و چندان ابتكاري در آنچه با بحث ما پيوند دارد از او مشاهده نمي‌شود ولي در اثناي سرودن مثنوي فصل‌هايي را به انتقاد از اوضاع زمانه و شرح مجاهدات خود و مريدانش با روس‌ها اختصاص داده است كه دقيقاً همان چيزي است كه ما به‌دنبالش هستيم.
شيخ منظومه خود را كليد درك مفاهيم مثنوي مولانا جلال‌الدين مي‌داند.

علت غايي ز تأليف كتاب       مثنوي مولوي مستطاب
اين كتاب مثنوي اين فقير       شد كليد نكته‌هاي آن امير

ص 133 چاپ اروميه به تصحيح اسلام دعاگو
در انتقاد از صوفيان و خانقاه‌هاي كردستان در آن زمان سروده است:

گشت در هر خانقاه امر مدار       جلب دنيا و حلال و افتخار (ص 128)
از خليفه‌هاي جاهل هر جهات       شد جريان پراز كشوف و ترهات (ص 128)
گشت موروثي شيخت در زمان       حاجتي نامه به استحقاق آن (ص 129)

در انتقاد از وضع عمومي عالم اسلامي سروده است:

غير از صورت اسلام ذره‌اي       نيست باقي و زدين بهره‌اي (ص109)
سفله‌پرور آسمان نيلگون       داده سر رشته به دست مرددون (ص111)
اختيار كار اين خير الامم       در كف اشرار و ابناي ظلم (ص111)

شيخ داراي روح نيرومند قومي و كردپروري است و در بحث از شجاعت كردان در جهاد با روسيان لحن حماسي‌اش اوج مي‌گيرد. اگر اينها نشانگر حس قومي شيخ نيست پس چيست؟ در اين باره سروده است:

نعره رعد كرد لشكر ابر گشت       باران خون ريخت در وادي و دشت
سر ز روسي چون تگرگ آمد به زير       كو ز هر جا گشت صيد نره شير
در ميان كرد برق تيغ‌ها       همچو برق رعد فوق ميغ‌ها
روس بگريزنده كرد اندر عقب       سيل خون باريده از آلات حرب (ص116)

شيخ از انتقاد از روسيان (لشكريان عثماني) بازنمي‌ايستد و به مكر و حسد و كينه آنها نسبت به اكراد آگاه است. پس سروده است:

كرد جنگي همچنان با روس كرد       كه نكرده رستم و هم طوس گرد
بازگرديدند كردان بهي       دل زجت حق پروروده تهي
داشت با كردان كيني رويان       از حسد كس را نيامد حمل آن (ص116)
كردها در جنگ مي‌بردند رنج       روميان از نفع مي‌خوردند گنج (ص122)

سند(19) ديگري نيز در دست است كه شيخ در نامه‌اي به كنسوليار بريتانيا نوشته است: مردم كردستان همه يك‌دل و يك جهته متحد و متفق‌الرأي‌اند بر اين كه كار را با اين دو حكومت نمي‌توان به اين صورت از پيش برد.
اين خود جاي بحث است كه مرد مذهبي مقدسي چون شيخ عبيدالله چگونه با كنسوليار بريتانيا وارد مكاتبه شده است و توجيه وي بر اين كار مي‌تواند چه باشد،‌ ولي آنچه واضح است كه شيخ از لحاظ ديپلماسي بسيار فعال بوده است و نيز به هر دو دولت ايران و عثماني اعتراض داشته و اين چيزي نيست جز اقدام به دولت مستقل كردي حال چگونه هوشمند مي‌گويد: طرح خواسته‌هاي قومي را در حركت شيخ مشاهده نمي‌كنيم.
آري شيخ به روشني و آشكارا سوداي كرديت و آرزوي داشتن دولت و امير براي كردان در سر داشته است و اين انديشه در سويداي جان آن پير روشن‌ضمير چنان شراره انگيخته كه بي‌پرواي از دست دادن منصب شيخيت و ملامت شيخ و شاب و از دست‌دادن سروجان آن را پي مي‌گرفته است:

نه به پيش هر محق حق ‌شناس       فطانت راز كردان شد اساس؟
كرد گردند از پي روز وغا       از شجاعت شير و حاتم در سخا
كرد سه حرف است جمع آن همين       كاف كمال، را رشد، دال دين
جوهري دارند از فضل و هنر       كه ندارد هيچ اقوام دگر
گر مربي مي‌كند تربيه آن       كردها در هر هنر چون كس مدان
ليك لازم شد مربي و اديب       بهر كس گرچه در اصلش نجيب
زر دست افشاركي بي‌تربيه       مي‌شود از خاك معدن تصفيه
كرد اصلش از عرب آمد پديد       در شجاعت ارث از اصلش رسيد(20)
متفق گر بود و بودي يك امير       دولتي مي‌گشت بي‌مثل و نظير

همين دغدغه‌ها و مآل‌انديشي‌ها براي كرد است كه شيخ را وادار به آن قيام مشهور كرده است نه واكنش به ماليات املاكش همچنين مي‌دانيم اقدام به چنين قيامي در تاريخ شيخيت در كردستان بي‌سابقه بوده است و در عالم عرفان و طريقت دون مرتبه اقطاب و شيوخ است لذا در نظر اهل زمان مورد ملامت واقع شده است و تبليغات دولت قاجار نيز طعن و تشنيعي بر آن افزوده كه مدت‌ها مريدان و خلفاي شيخ در ايران به رفع و رجوع و توجيه اين كار سرگرم بوده‌اند كه "وفايي" شاعر در اين‌باره در مرثيه‌اي طولاني براي شيخ به اين تصورات اشاره كرده است:

له به رچاوي نه زانان ساحيرو زه فايق و كافربودي
دريغا! پيري بسطام و قوبتي خه رقان غه وسي به غداكه‌م
به داوي دانه بؤگيرا، به ده‌رياي عيلمي ئه سماوه
له به رچي هاته خوار ئاوه‌م، له سه رفير ده و سي ئه علا كه‌م
جه و ابي مودده عي چ بده نام؟ سكووتي يي، چ ئينشاكه‌م
شه هيدي ده ستي كافر بودن كه ئه كه رئه وليايي دين

به‌قول كوريس كوچرا پرچم جنبش قومي در آغاز در دست اميران كرد بوده، سپس به‌دست مشايخ افتاده و شيخ عبيدالله اولين شيخ طريقت است كه شروع كرده است. در ادامه قيام شيخ عبيدالله است كه قيام‌هاي شيخ سعيد پيران، شيخ عبدالقادر فرزند شيخ عبيدالله، شيخ سلام بارزاني، شيخ محمود برزنجي به‌وقوع پيوست. به همين خاطر است كه شاعر ملي كرد سيف‌القضات از شهادت پي‌درپي مشايخ در راه وطن ياد مي‌كند و چنين مي‌سرايد:
سه‌ر چوني ته ختي روتيني سه ر داري پي ده و ي  خوشيمه له و شه‌ها‌ ده‌تي شيخانه نيو به نيو
ماحصل كلام آن‌كه براي اطلاع بيشتر از آمال و افكار و فعاليت‌هاي شيخ مستندترين منبع همان ديوان اشعار چاپ شده در سال 1379 در اروميه و نيز خاطرات شاعر نامدار ميرزاعبدالرحيم وفايي مهابادي منشي مخصوص شيخ با  تصميم و ترجمه كردي محمد حمه باقي است. اين هر دو منبع امروز در دسترس مي‌باشند. ديگر آن زمان گذشته است كه قاجارها و مورخين دولتي و منشيان ديواني به شيخ لقب فتنه‌گر مي‌دادند و در كتاب‌ها يكي پس از ديگري دشنام به شيخ را نقل مي‌كردند به غير از آزاديخواهان منصفي چون حاج سياح كه در سفرنامه‌اش به كردستان ماجراي ترور حمزه آقاي منگور يكي از فرماندهان شيخ عبيدالله را با امانت نقل كرده است.
اما براي آگاهي از فطانت سياسي و درك موقعيت شيخ كتاب‌هاي زيادي منتشر شده مهم‌ترين آنها كتاب نسبتاً حجيم "شورش شيخ عبيدالله در اسناد دولت ايران" به كردي نوشته محمدحمه باقي بسيار قابل توجه است اما همه اسناد مربوط به شيخ در آرشيوهاي تركيه و روسيه و انگلستان و ايران هنوز به‌دست نيامده است.
به هر حال بايد دانست تمهيدات شيخ براي قيامش از باب عالي گرفته تا سفارت‌هاي روس و انگليس و دربار قاجار را فراگرفته است نگاهي به خاطرات عباس ميرزا ملك‌آرا برادر ناتني ناصرالدين شاه كه نسبتي هم با شيخ دارد (چون يكي از خواهران شيخ همسر محمدشاه قاجار بوده است) نشان مي‌دهد كه دامنه فعاليت‌هاي شيخ تا چه اندازه گسترده بوده است.
ازمجموع آثار و اسناد به‌جا مانده از شيخ استفاده مي‌شود كه شيخ عبيدالله علاوه بر اين‌كه فردي عارف، مسلك، متشرع، شجاع و داراي حميت قومي و ديني بوده، فردي به‌تمام معنا سياسي و ديپلمات نيز بوده است و به جد طالب سروري قوم زيرك،‌ لايق و شجاع خود بوده است هرچند نتوان اين‌گونه احساسات را با آنچه امروزه ناسيوناليسم مي‌نامند به‌طور كامل مطابقت داد.
و در ضمن لشكركشي‌ها و تحركات نظامي‌ اي‌بسا لشكريانش كه غالباً از مريدان و عشاير تشكيل شده بود به‌غارت و چپاول اردوگاه مخالف و هم مردم غيرنظامي دست زده‌اند. چنان كه نيروهاي دولتي آن زمان هم كه متشكل از سربازان و عشاير بوده‌اند به اعمالي مشابه آنها دست زده‌اند چنان‌كه به نامه‌هاي اميرنظام گروسي كه به كوشش ايرج افشار به چاپ رسيده و نيز نامه‌اي به‌دست آمده در دراسات الكرديه چاپ پاريس ص 99، جلد اول مراجعه شود خواهيم ديد كه بعد از شورش شيخ عبيدالله مردم آن منطقه كردستان به حدي در فشار بودند كه نداي مظلوميت به دولت روس رسانده‌اند و در همان نامه نوشته‌اند:
"آيا اهالي كردستان بدوي و وحشي‌المزاج‌اند يا آنها بدوي هستند كه تصاحب كردستان مي‌كنند. در ميان دول معظمه نام بدوي و بدويت و غيرمدنيت بر سر اهالي كردستان به‌وجه افترا شهرت داده‌اند."(21) قيام‌ها و نهضت‌هاي اصيل آزاديخواهانه حتي قرن بيستم نيز گاهي آلوده به خصلت‌هاي ضدانساني و خشونت و انتقام‌جويي گرديده‌اند كه در كالبدشكافي چهار انقلاب(22) هم از در دست گرفتن قدرت توسط تندروها و آغاز بگير و ببند ياد شده است مگر انقلابيون فرانسوي و روسي نيستند كه تيغ‌هاي گيوتين و زندان‌هاي سيبري را به‌كار انداختند مگر جنبش مشروطيت نيست كه اعدام امثال شيخ‌فضل‌الله نوري را به‌دنبال داشت مگر انقلابيون هندي منسوب به گاندي صلح‌طلب نيست كه به غارت و قتل مسلمان‌ها در حين تشكيل دولت پاكستان و تقسيم هند دست زدند وانگهي محيط عشايري كه شيخ قيامش را در ميان آنها سامان داده بود اقتضائاتي داشت خارج از اراده رهبري. با همه اين تفاصيل به نظر مي‌رسد سخن و نظر آنهايي كه قيام شيخ را اولين جنبش كردي در راستاي برپايي دولت كردي مي‌دانند مقرون به صواب باشد. البته ما همانند برادر محقق رضا داودي كه در مقدمه ماجراي دختر گرين فيلد شيخ عبيدالله را هم مرام سيدجمال‌‌الدين (افغاني يا اسدآبادي) و همتاي او مي‌داند معتقد نيستيم كه شيخ نوگرا بوده است و مصلح آنچناني، ولي معتقديم كه نيات و افكار مثبت و تلاش‌هايي درخور و واقع‌گرايانه داشته آنچه هم از جنايت، قتل و غارت (مهم‌ترين آن در مياندوآب) كه انجام شده مربوط به ماهيت و طبيعت عمل بوده نه به نفسانيات و آمال شيخ مربوط بوده است. نه اين‌كه به‌قول صباغيان (در ويژه‌نامه) امام‌خميني گفته است: "راضي نيستم از دماغ كسي خون بيايد." ولي مگر جنايات قارنا و قاتلان و اعدام‌هاي خلخالي و... در كردستان به‌وقوع نپيوست تا جايي‌ كه هم صباغيان و هم سحابي گفته‌اند با ورود هيئت حسن نيت ديگر به خلخالي اجازه نداديم به كردستان بيايد و امام‌خميني نيز از آن جنايت‌ها اعلام برائت نكردند؟
سمكو و واقع‌نگري:
اگر قيام شيخ عبيدالله براساس نوعي بينش مذهبي و سياسي سازماندهي شده بود و داراي نوعي ايدئولوژي كه در جريان عمل گرفتار مناسبات عشايري و افساد و خونريزي و دخالت بيگانگان نيز شده است. واقعيت اين است كه حركت سمكو در اصل عشيره‌اي و فقط طالب كسب قدرت بوده است. اما در جريان عمل و در طول فعاليت‌هاي خود شكل يك حركت سياسي را نيز به خود گرفته است.
در فترت بين امضاي مشروطيت در 1286 تا استقرار حكومت پهلوي در 1304 سراسر ايران را تقريباً‌ آشوب فراگرفته بود. سالارالدوله در غرب ايران درصدد تجديدقوا و احياي سلطنت استبدادي بود. شيخ خزعل در جنوب ايران نيمچه سلطنتي برپا كرده بود. جنبش‌هاي آزاديخواهانه راديكالي همچون حركت ميرزاكوچك‌خان در گيلان و كلنل پسيان در خراسان و شيخ محمد خياباني در تبريز سر برآورده بودند و اتفاقاات عجيب و غريبي هم رخ داده بود همچون قتل شيخ محمد خياباني در تبريز توسط دولت مشروطه و زخمي‌كردن و خلع‌سلاح ستارخان در باغ شاه تهران،‌ قتل انقلابي مشهور يارمحمد كرمانشاهي كه با سالارالدوله همكاري مي‌كرد.
استقرار حكومت پهلوي كه معجوني بود از: درايت، نيرنگ، بي‌رحمي، بيگانه‌ستيزي، وطن‌خواهي، عمران‌پروري، امنيت‌خواهي و سركوب، مهر ختامي بود بر آن دوره پرآشوب و طبعاً آنچه مربوط به مدرنيزاسيون و احياي تشكيلات اداري و ترويج بهداشت و سواد بوده مورد قبول همه آزاديخواهان و وطن‌خواهان قرا گرفته است،‌ ولي عبارتي را كه آقاي هوشمند از يكي از تجار سقز(23) نقل مي‌نمايد نشانگر احساسات اكثر كردان نمي‌باشد. اين اشعار مرحوم شرفكندي (هه‌ژار) كه بعد از حكومت رضاشاه سروده شده است بيشتر نمايانگر احساس و نگاه كردهاست.

به ندو ليدان و حه بس و تيهه لدان                 ميوو روني بو و بو له شي كوردان
شاره‌باني و گومرك و به يتاري                  له عه جه م هه ركه سي‌هه بازاري
خوين مژي ما مه كورده بووپيشه‌ي                  تا ده ريني له بن ره‌گ و ريشه‌ي
ئيفتيزاحاتي ديش له هه رقيسمه‌ت                  من به خورايي خوم ده ده‌م زه حمه‌ت
پاك به حرببنه حيبر و بيشه قه له‌م                  نادري شه رحي زولم و زوري عه جه‌م

(ئاله كؤك چاپ جديد ص 20) ترجمه: زندان و شكنجه و تحقير غذاي لذيذي بود براي بدن كردها. شهرباني و گمرك و دامپزشكي هركسي از حكومت مي‌آمد كردستان و دهان داشت، خون مكيدن كردها شغل او بود تا ريشه آنها را از بيخ بر كند. افتضاحات ديگر در هر قسمت، من بي‌خود خودم را زحمت مي‌دهم اگر همه درياها مركب شوند و همه بيشه‌ها قلم، شرح ظلم و ستم حكومت را نمي‌توانند بدهند.)
در ميان اين هرج‌ومرج و آشوب كه دولت ايران در ضعيف‌ترين حالت ممكن بود سمكو ابتدا در دستگاه سردار ماكو فعاليت مي‌كرد سپس در تماس‌هايي كه با روس‌ها و عثماني‌ها داشت و ارتباطي كه با شيخ محمود حفيد برقرار كرده بود در عالم سياست داراي نقش گرديد. بايد اين حقيقت را پذيرفت كه آذربايجان‌غربي در آن برهه سخت از طرف ارمني‌هاي رانده‌شده از عثماني در معرض خطر بود كسي كه تاريخ هجده‌ساله آذربايجان كسروي را بخواند به تحت فشاربودن عموم مسلمانان از سوي ارامنه پي خواهد برد. سمكو در آن برهه زماني تنها نيرويي بود كه در برابر ارامنه و روس‌ها توان ايستادگي داشت و فعاليت‌هايش هم‌جهت با فعاليت‌هاي آزاديخواهان مشروطيت‌طلب همچون روحاني شجاع و جسور عسگرآبادي بود و همه اينها هم تنها نقطه اميدي كه داشتند حكومت عثماني بود. با كشتن مارشيمون رهبر روحاني جيلوهاي ارمني توسط سمكو (كه البته با نيرنگ كشته شد) به سلطه جيلوها پايان داده شد و رؤياي احياي حكومت ‌آشور در آذربايجان غربي نقش بر آب شد. سپس سمكو با اميرعبدالله‌خان طهماسبي يكي از افسران ارشد ايراني همكاري كرده و رسماً حكومت اروميه و سلماس و مهاباد و تا سقز را در اختيار داشت. با سياست تمركزگرايي رضاشاه عرصه بر سمكو تنگ شد وي نيز به مهاباد حمله‌ور شد و تعداد زيادي از نيروهاي دولتي را به قتل رساند. از قتل و غارت دولتيان فراتر رفته به اهالي مهاباد نيز دست‌درازي نمود. اين امر واقعيتي است كه حتي از طرف هم‌پيمانانش در جنبش شيخ محمود نيز به آن اقرار شده است. رفيق حلمي در يادداشت‌هايش كه سه جلد است از نارضايتي مردم كرد و ترك از رفتار اسماعيل‌آغا ياد كرده است. سمكو در توجيه غارتگري زيردستانش گفته است اگر به آنها اجازه غارت ندهم همراه من نمي‌مانند. عبدالرحمن شرفكندي كه در اوج احساسات كرديت در زمان جواني قرار داشته در مثنوي بلند عقل و بخت تصويري مبالغه‌آميز از سمكو دارد و مي‌گويد:

چون سمايل بود هه وه لين قوربان                  بو يه قوربان كر اسمايل خان

كه ناشي از همان نفرتي است كه از حكومت رضاشاه داشته است، ولي در خاطراتش چيشتي مجيور مي‌گويد: او از اين لحاظ مهم است كه بعد از شيخ‌عبيدالله اولين كسي است كه شهامت داشت مانند چشمي كه درمقابل سوزن مقاومت كند ايستادگي كند.
اكنون هيچ كرد آگاهي به سمكو به چشم كردپروري معقول و طالب حقوق كردها نگاه نمي‌كند. اما تشبيه سمكو به نقل از برخي پژوهشگران كرد هم به آتيلا(24) واقعي نيست. به قول آقاي هوشمند: "در مورد سمكو تأكيد مي‌كنم كه اولين‌بار طرح خواسته‌هاي قومي شكل مي‌گيرد." و همين نظر ما را به تجديدنظر در تشبيه سمكو به آتيلا مي‌كشاند. البته ما در بخش مربوط به شيخ عبيدالله به روشني طرح خواسته‌هاي قومي را مي‌بينيم و همچنين در خارج ايران پسر و برادرزادگان شيخ عبيدالله در كشور عثماني همچنين شريف پاشا و عبدالرزاق بدرخان و دكتر فؤاد و شيخ سعيد پيران و... را نيز داشته‌ايم كه به طرح خواسته‌هاي قومي مبادرت كرده‌اند ولي مي‌توان در ايران سمكو را دومين فردي به حساب آورد كه همگام با سلطه‌جويي عشيرتي به طرح خواسته‌‌هاي قومي، انتشار اولين روزنامه كردي، ارتباط با جنبش‌هاي خارج از ايران پرداخته است. كشته‌شدن برادر سمكو در تبريز و اقدام به ترور سمكو با بمب و كشتن غدرآلود وي در اشنويه نيز و... جناياتي است كه دولت مركزي در رابطه با سمكو در پرونده‌اش دارد و ما در صفحات آتي در بحث از شكاف كرد و عجم به اين نكته مي‌پردازيم كه: چرا كردها احساس محبت و عاطفه نسبت به همه رهبران شورشي كرد ازجمله اسماعيل‌آغا ابراز داشته‌اند. پس سمكو نه يك رهبر انقلابي مانند رابين‌هود در شرق و نه آتيلا است، بلكه آميزه‌اي است از حس كرديت و سلطه‌جويي كه در دوراني پرهرج‌ومرج و بحراني ظهور كرده است.
قاضي محمد بدون مبالغه و اجحاف
درباره قاضي‌محمد آن‌گونه كه در ويژه‌نامه نقل شده، قضاوت‌ها تا اندازه‌اي از حق و واقع‌ به دورند. محقق پرتلاش آقاي هوشمند در صفحه 19 ويژه‌نامه پس از چند مقدمه نتيجه گرفته است: نگاه عمومي نسبت به قاضي‌محمد ـ عليرغم تصور عمومي ـ مثبت نبوده است." و اين اظهارنظر از محققي چون او بعيد است. روحانيوني كه او به‌عنوان مخالف قاضي‌محمد ياد مي‌كند بعضي از نظر بينشي(25) بوده مانند مرحوم مردوخ البته به علت دوري مردوخ از حوزه حكومت جمهوري كردستان مخالفت او بي‌تأثير بوده است و مرحوم ملاخليل(26) هم هرچند حرف و حديث‌ها درباره‌اش زياد است اما آنچه در مسئله تغيير لباس انجام داد و موضع‌گيري ايشان درباره حكومت جمهوري مهاباد نشان مي‌دهد كه بينش او بسيار سنتي بوده است. افراد ديگر نيز كه ذكر كرده(27) از طرفداران با سابقه حكومت پهلوي بوده‌اند بايد از آقاي هوشمند پوشيده نباشد بعد از سقوط جمهوري مهاباد آن فضاي پليسي و وحشتي كه درست كرده بودند طبعاً  كساني هم از سرشناسان به اكراه و اجبار با قاضي مخالفت كرده‌اند اما قاضي علاوه بر آن‌كه خود روحاني بوده از پشتيباني اكثر روحانيون هم برخوردار بوده است و رئيس مجلس ملي و حكومت قاضي روحاني بوده، دو تن ديگر(28) نيز در كابينه او عالم ديني بوده‌اند.
اما رؤساي ايلات و عشاير خود داستان ديگري دارد كه از كربلاي حسين‌بن علي تا امروز ايلات و عشاير اغلب اوقات با قدرت روز چرخيده‌اند مي‌توان از قاضي‌محمد انتقاد كرد كه چرا به آنها پشت بسته است ولي نمي‌توان قاضي‌محمد را متهم كرد چون عشاير از او دفاع نكرده‌اند پايگاه مردمي نداشته و نگاه عمومي از او مثبت نبوده است.
البته در آن فضاي آكنده از آداب و رسوم عشايري و مذهب سنتي اين‌گونه مدح و ثناي شوروي توسط شاعران ملي (ازجمله هه‌ژار) و سپردن برخي كارها به جوانان مي‌شود انتظار مخالفت‌ها و تمردهايي را نيز داشت اما به‌رغم همه اينها نگاه عمومي نسبت به قاضي‌محمد در ميان مهاباديان و برخي عشاير و قاطبه روحانيون و دهقانان و پيشه‌وران و ميرزاها (آنهايي كه سواد كمي داشتند) مثبت بوده است.
صباغيان در پاسخ به اين پرسش كه آيا صحت دارد كه در مهاباد بر سر مزار قاضي محمد هم رفته‌ايد؟ مي‌گويد:‌ بعيد مي‌دانم... اما مهندس بازرگان براساس اعتقاداتش چنين كاري را نمي‌كرد.
اين مطلب اين شبهه را براي ما ايجاد مي‌كند كه شايد شبهه مزار قاضي‌محمد قابل آمرزش‌خواهي نباشد. اين تصور سخت اشتباه است وصيتنامه قاضي‌محمد و تمام زندگي‌اش و اظهارات اطرافيان همه حكايت از اين دارند كه قاضي محمد فردي مؤمن به تمام اصول و مباني اسلام و عامل به آداب شريعت و متخلق به بسياري از اخلاق فاضله بوده است اما چرا از شوروي كمك خواسته و حاضر به همكاري شده است خود بحث قابل تأملي است كه در آخر همين بحث توضيحي در اين‌باره داده مي‌شود.
به هر حال اظهارات اين دو بزرگوار (هوشمند و صباغيان) سخت با آنچه قاضي محمد بوده است و محيط زندگي‌اش شهادت مي‌دهد در تضاد است.
در اينجا اشاره به يكي از اظهارات مهندس سحابي تا حدي حقيقت را برملا مي‌كند:
بسيار كم بودند كردهايي كه با قاضي‌محمد موافق نباشند... شخصيت قاضي‌محمد ستودني بود. اين حقيقت از زبان مهندس سحابي واقعيتي است كه بايد به آ‌ن به ديده تأمل نگريست و اعدام قاضي‌‌ها و ده‌ها تن از سران مؤثر در جمهوري مهاباد اعم از عشاير و روشنفكران شهري شكاف بين كردها و دولت مركزي را بيشتر كرده است و اين آرزوي آقاي هوشمند "جذب مناطق كردنشين در نظام ملي" هر روز مشكل‌تر گرديده است. خانواده قاضي‌محمد نيز از خانواده‌هاي ريشه‌دار و صاحب نفوذ در كردستان بوده‌اند و رقباي خاص خود را داشته‌اند كه مخالفت آن رقيبان را بايد خارج از وضعيت جمهوري مهاباد بررسي كرد. اين‌گونه مخالفت‌ها قابل انتظار است. درباره عدم مقاومت جمهوري مهاباد نيز همه را نبايد به حساب خيانت همكاران قاضي‌محمد و عدم پايگاه مردمي جمهوري مهاباد و نارضايتي بعضي افراد از عشاير و روحاني از قاضي‌‌محمد گذاشت،‌ بلكه اراده رهبران جمهوري نيز در تسليم خود و ترك مقاومت و بي‌ثمردانستن مبارزه بي‌تأثير نيست و عدم ترك رابطه برادر قاضي‌محمد با حكومت مركزي و وعده‌هاي قوام‌السلطنه حكايت از آن دارد. تعلق‌خاطر قاضي محمد با مردم مهاباد و تن به بلا سپردن او كه روايت‌ها و قرائن مختلف هم آن را تأييد مي‌كنند مي‌تواند پاي‌بندي به اخلاق وفاداري و مصلحت‌انديشي قاضي‌محمد را نشان دهد.
قاضي‌محمد از خانواده‌هاي بزرگ منطقه مكريان در كردستان ايران بوده در مكتب ملا احمد فوزي (م1293) و عمويش سيف‌القضات احساسات قومي در او بيدار شده مردي روشنفكر داراي كتابخانه‌اي مملو از كتاب‌هاي جديد ديني و ادبي و يكي از بنيانگذاران آموزش نوين در مهاباد، علاقه‌مند به فراگيري زبان‌هاي خارجي و تظلم مردم و نسبتاً داراي املاك و مكنت مالي اخلاقاً فردي آرام و متين ولي حق‌گو و داراي جرأت و شهامت و حميت. متأسفانه تاكنون درباره سجاياي شخصي‌اش چيزي قابل ذكر نوشته نشده است. اين‌گونه نبوده كه به‌طور ناگهاني روس‌ها او را علم كرده و رئيس‌جمهور حكومت خودخوانده كرد گرديده باشد و ايشان هم فقط اوامر روس‌ها را اجرا مي‌كرد. بدون اين‌كه بخواهيم از قاضي‌محمد اسطوره بسازيم و ايشان را از كليه نواقص شخصي و سياسي تبرئه نماييم بايد دانست كه ايشان شخصيتي با وجهه اجتماعي و داراي مقداري فاميل و ثروتي در حد متوسط توانسته رؤساي عشاير بسيار قدرتمندي را تحت‌الشعاع قرار دهد و با استفاده از شبكه روابط گسترده سازمان ژ ـ ك (تجديد حيات كرد) و احساسات قومي ( كرديت) مهابادي‌ها نوعي هماهنگي بين عشايري (آغا ـ رعيت) حركتي را بنيانگذاري كردند و طوعاً و كرهاً برخي برنامه‌هاي روس‌ها را اجرا كرده و روس‌ها هم نوعي استقلال براي جمهوري كردستان در برابر جمهوري آذربايجان قائل شده بودند و اما اين‌كه چگونه يك روحاني با روس‌ها سازش كرده و به چپ گرايش پيدا نموده پديده‌اي است درخور دقت كه در فضاي آن روزگار بايد بررسي شود. آقاي هوشمند مي‌گويد: "قاضي محمد از دل اين تغيير و تحول و با نظر دولت شوروي نام حزب كومله ژ ـ ك را به حزب دموكرات كردستان تغيير مي‌دهد."
قاضي‌محمد با معيارهاي روشنفكري آن زمان عمل فضاحت‌باري انجام نداده است. ما مي‌بينيم در برهه‌اي از زمان ملاي باسوادي چون صدرالدين عيني در تاجيكستان كه پدر تحقيقات ادبي و تاريخي در آسياي ميانه است شيفته انقلاب اكتبر مي‌شود و در آغاز زبان به مدح و ثنايشان مي‌گشايد يا روحاني انقلابي زبان‌آوري چون شيخ محمدخياباني به انقلابي‌‌هاي سوسيال دموكرات آن سوي ارس تمايل پيدا مي‌كند. هنرمنداني چون شاعر نوپرداز نيمايوشيج و سياستمداري كاركشته چون قوام‌السلطنه و روحاني برجسته‌اي چون آيت‌الله علي‌اكبر برقعي به‌نام طرفداري از صلح جهاني به شوروي‌ها و حزب‌توده نزديك شدند و بعد از شهريور بيست كمتر هنرمند و روشنفكري بود كه بي‌ارتباط به جريان چپ باشد. بايد ثابت شود آيا امثال قاضي‌محمد براي استيفاي حقوق خواسته‌هاي قومي مفرو مأواي ديگري سراغ داشتند؟ به‌رغم همه اينها انتقاداتي كه بر جمهوري مهاباد وارد مي‌دانند به‌قرار زير است:
1ـ عدم پيش‌بيني آينده كه چندان مشكل نبوده زيرا معلوم بود كه ارتش شوروي روزي ايران ر ا ترك مي‌كند.
2ـ سپردن پست‌هاي كليدي نظامي و اداري به كساني‌كه در باطن هواخواه جمهوري نبودند.
3ـ چپ‌روي برخي جوانان و تهاجم به آداب و رسوم و ديانت.
4ـ ترديد، هم در مبارزه و هم در مذاكره با دولت ايران
5ـ  مدح و ثناي خشك و دستوري از اتحاد جماهير شوروي
6ـ انحلال كومله ژـ ك و تغيير نام آن
درباره كم‌سوادي افراد حزبي هم در دوران بعد از كومله ژـ ك مطلبي كه در صفحه 13 ويژه‌نامه نوشته شده دور از واقع است زيرا مانند سراسر ايران در آن دوران تحصيل دانشگاهي بسيار كم بود ولي سواد به شيوه تحصيلات حوزه‌اي را نبايد ناديده گرفت. علاوه بر محصلين مدارس جديد افراد از ملا‌ها هم بودند كه سواد كافي داشتند. مقالات مجله‌هاي نيشتمان و هه لاله و اشعار ارسالي به آن مجله‌ها نشان از يك ادبيات جديد و نوين دارد. به‌هرحال برخي از تحصيل‌كردگان مدارس دوره رضاشاهي و طلاب حوزه‌هاي ديني و آنها كه در مكتبخانه‌ها درس خوانده بودند آن اندازه بوده كه اداره روزنامه‌ها و اموراداري و مراسلات را به‌‌خوبي انجام دهند.
كومه‌له ژـ ك و مذهبي‌بودن
هوشمند مي‌نويسد: "نظر محققيني كه معتقدند كومه‌له ژـ ك مذهبي بوده است صواب نيست." جميع مصاحبه‌هايي كه با اعضاي قديمي ژـ ك همچون ملا قادر مدرسي و صديق حيدري (توسط صمدي) و خاطراتي كه از برخي اعضاي باسواد آن همچون شرفكندي (هه‌ژار) و شيخ‌الاسلامي (هيمن) برجاي مانده و برخي مقالات روزنامه‌هاي آن دوران و اشعار چاپ‌شده در كتاب‌هاي كومه‌له ژـ ك نوشته حامد گوهري در اروپا و شعر به رهه‌لستي (مقاومت) گردآوري شده محمود زامدار در عراق نشان مي‌دهد كه پاي‌بندي به اصول ديني و اخلاقي حفظ كرامت قومي از اهداف اساسي ژـ ك بوده هرچند گمانه‌زني‌هايي درباره نفوذ و تأثير افراد متمايل چپ يا انگلوفيل نيز در ميان آنها وجوددارد. وي قاطبه افراد فعال و هوادار آن بي‌شك مذهبي بوده‌اند. استناد آقاي هوشمند تنها به يك بيانيه ازسوي آنها آن هم در ارتباط با موضوع‌هاي سياسي نه اعتقادي، غيرمذهبي‌بودن يا ضدمذهبي بودن ژـ ك را اثبات نمي‌كند. اعتقادات ديني و پاي‌بندي به فرايض و آوردن كلمات خدا و پيغمبر در گفتار و نوشتار و سابقه بيشتر اعضاي آن بنا به سخت‌گيرانه‌ترين ملاك‌هاي مذهبي هم ثابت مي‌كند اعضاي كومه‌له ژـ ك اگر نه عموماً اكثريت قريب به‌اتفاق آنها مذهبي بوده‌اند و درباره همان بيانيه به دفاع از اتحاد جماهير شوروي نيز آقاي عبدالله ابريشمي از محققين كرد نگره روشنگري دارند كه در مجله روانگه ‌چاپ شده است.
اما درباره مذهبي‌بودن به اين معنا كه ژـ ك براي رسيدن به يك هدف مذهبي معين تشكيل شده باشد، جاي بحث است زيرا بيشتر احزاب و جريانات و نهضت‌هاي استقلال‌طلبانه در كشورهاي اسلامي هم به اين معنا مذهبي نيستند. مثلاً نمي‌توان گفت كه نهضت مشروطيت يا ملي‌كردن نفت مذهبي بوده است. ولي در ضمن رسيدن به اهداف معين اجتماعي و اقتصادي مخالفتي هم با مذهب نداشته‌اند، بلكه در تأييد محتواي مذهب هم كه عدالت و استقلال و... است قرار داشته‌اند. كو‌مه‌له ژـ ك نيز به همين صورت بوده است و اصولاً نگاه به دين به‌صورت مكتب اجتماعي و اقتصادي و مكتب مبارزه يك پديده فكري نوين است و از عمر آن چندان سپري نشده است.
در كردستان ايران بعد از شهريور بيست ازسوي افراد بسيار مذهبي هم تعريف و تمجيد از شوروي و لنين و استالين ديده مي‌شود كه اين مطلب نيز توجيه خاص خود را دارد و هم نقد خاص خود را مي‌طلبد و اين پديده نادر در برخي از كشورهاي ديگر هم ديده مي‌شود.
با همه اين تفاصيل اكثريت اعضاي كومه‌له ژـ ك مذهبي و سنتي بوده و در همان فضاي سنت و اخلاق و آداب اهداف قومي را جست‌وجو مي‌كردند.
حتي در يكي از مقاله‌هاي روزنامه "نيشتمان" (سال 24، مقاله "آشتي، تنيا...") اين عنوان به‌چشم مي‌خورد "سعادت بشر تنها از راه قانون خدا به‌دست مي‌آيد." اگر به سبك آقاي هوشمند داوري كنيم حق داريم به استناد همين مقاله از مكتبي‌بودن و ايدئولوژيك بودن و بنيادگرابودن نوع نگره ديني آنها سخن به ميان آوريم.
روحانيون كردستان و مبارزه سياسي
صدر حاج‌سيدجوادي: "مسئله روحانيت اهل جماعت غير از روحانيت اماميه است. آنها منتسب به دولت بودند و مرتب به آنها وظيفه مي‌رسيد. در سازمان امنيت اسنادي بود كه روحانيون از اوقاف و... مواجب مي‌گرفتند." (ويژه‌نامه، ص 46)
صباغيان: "اين بود كه بعد از يك يا دو ماه تأخير با نظر آقاي طالقاني مستمري علماي اهل سنت دوباره برقرار شد." (ويژه‌نامه، ص 52)
درباره روحانيت رسمي در كردستان بايد گفت به دو دسته مشايخ طريقت‌ها و ملاها تقسيم مي‌شوند. هر دسته نيز تقسيمات كوچك‌تري را پذيرايند. مشايخ نزديك به دويست‌سال است از قدرت نفوذ معنوي و ثروت بيشتري برخوردارند از آنها درمي‌گذريم. ملاها به نسبت رؤساي ايلات هم اعم از آغاوات و خوانين و بيگ‌ها از امكانات معنوي و مادي كمتري برخوردار بوده‌اند و غالباً متكي به دو دسته فوق بوده‌اند. با توجه به وضعيت پيش‌گفته اگر ملايي منشأ حركت و قيامي ـ چه فكري و چه سياسي ـ گرديده بايد خيلي با جربزه بوده باشد و رند عافيت‌سوزي بوده كه نمونه‌هايي از آنها را نيز داريم و اما تعدادي انگشت‌شمار از ملاياني كه بنا به عللي تمكن مالي و نفوذ معنوي داشته‌اند در فضاياي سياسي و اجتماعي نيز گاه‌گاهي دخالت داشته‌اند ازقبيل شيخ‌لطف‌الله سنندجي، شيخ‌محمد مردوخ، شيخ رئوف ضيايي در سقز و... در اطراف مهاباد و بوكان نيز ملاخليل ميرآوي قيام‌كننده عليه تغيير لباس در زمان رضاشاه و حاج‌باباشيخ سيادت مجاهد در زمان جنگ جهاني اول عليه روس‌ها و رئيس مجلس ملي جمهوري كردستان از آن دسته هستند.
حقوق گرفتن از ساواك كه در مصاحبه‌هاي آقايان صدر حاج‌سيدجوادي و صباغيان به آن اشاره شده و هم درباره ارتباط ملاها با رژيم گذشته با حالت مطلق و به‌صورت مبالغه‌ مطرح شده است آن بزرگواران چنين گفته‌اند كه گويا همه ملاهاي كردستان از ساواك پول گرفته‌اند و آقايان هم به خيال خود بعد از سقوط رژيم با مرحمت تمام همان پول‌ها را با زحمت زياد و با حسن‌نيت تمام دوباره به ملاها رسانده‌اند و تسريع در اين امر را يكي از برنامه‌هاي دلجويي از كردها قلمداد نموده‌اند. ارتزاق ملاها بعد از الغاي رژيم ارباب رعيتي مگر به‌ندرت در حد يك زندگي ساده به‌صورت بخور نمير از طريق مردم عادي در شهرها و روستاها انجام مي‌گرفته است. قبلاً‌ بيشتر از طريق ملكدارها و ارباب‌هاي روستاها تأمين مي‌شد. البته تزويرهاي رژيم شاه و هر رژيم ظالم ديگري را هم نبايد در به اسارت كشيدن و سوءاستفاده از نهادهاي ديني از ياد برد چنان‌كه سپاه بهداشت، سپاه دانش، سپاه ترويج كشاورزي درست شده بود تا حدي وظايف نسبتاً‌ مثبت خود را انجام مي‌دادند در رديف آنها سپاه دين و مروج مذهبي هم درست شده بود. اما اين يكي براي انحراف از انجام وظيفه بود. بسيار محتمل است كساني‌كه به اين نام پول گرفته‌اند متوجه نباشند بودجه‌اش از كجا مي‌آيد و چه نقشه‌اي در پشت سر اين كار وجود دارد ممكن است آن را حق خدمات ديني خود به حساب آورده باشند مانند برخي كشورهاي اسلامي ديگر كه از طريق اداره اوقاف يا وزارت ديانت به مدرسين علوم ديني و پيشنمازها پرداخت مي‌شود ذيصلاح‌ترين فرد براي قضاوت در اين‌باره آقاي احمد مفتي‌زاده است زيرا ايشان همواره با ارتزاق ملاها، طلبه‌ها، خدام مساجد، حفاظ قرآن به شيوه گذشته مخالف بوده و براي تهيه بودجه آبرومندي از طريق رسمي براي آنها در اوايل انقلاب تلاش نموده و به‌دليل عدم اعتقادش به امتيازات و عناوين مخصوصاً‌ به‌نام دين شائبه دفاع و جانبداري از روحانيت رسمي سني كرد كه با برخي از آنها سخت درگير بوده در اظهارنظر وي در اين زمينه وجود ندارد.
مفتي‌زاده در نامه‌اي خطاب به مهندس بازرگان مي‌نويسد:
"آخرين طرح شاهنشاهي در دهه اخير كه براي پرداختن دويست تا پانصدتومان ماهانه به ملاهاي كنار از سوداگري و دين‌فروشي به‌نام مزدمروجي (يعني ترويج دين) آخرين حمله خاندان پهلوي به ديانت در كردستان شد."
مفتي‌زاده ادامه مي‌دهد: ... "اما به اين حقيقت هم اشاره كنم كه در بين همين مروجين(99%) اكثريتي قريب به‌اتفاق بودند كه با ايمان و اخلاص "وظايف محوله" را انجام مي‌دادند، زيرا فريب دو گروه اول را خورده بودند.
نه از سر تعصب سني‌گري بلكه براي پيشگيري از اجحاف نسبت به قشري از اقشار جامعه مي‌گوييم: هرچند ملاهاي كردستان به‌دليل همان موانع تاريخي كه ياد شد كه مهمترينشان منزلت اجتماعي پايين‌تر از شيوخ و خوانين بود پرچم مبارزه پرتداوم سياسي را برنيفراشته‌اند و اصولاً‌ فكر ديني مطرح در ميانشان (به‌استثناي مفتي‌زاده) امكان نداشته حامل مفاهيم و نمادهاي يك مبارزه سياسي باشد، ولي در تمام مقاطع مبارزات ملي و دستگيري‌هاي دسته‌جمعي در سال‌هاي 38، 43 و 43 در كردستان كثيري از ملاها در صف مبارزه شركت داشته‌اند وابستگي به رژيم پيشين را مي‌توان به تعدادي كم از مشايخ و ملاهاي برخوردار از منافع مادي آن رژيم نسبت داد نه اكثريت زحمتكش ملاها كه غالباً در فقر مادي به‌سر برده‌اند.
شيخ‌عزالدين حسيني و شيخ‌جلال حسيني به ديده انصاف
در بخشي از مصاحبه‌ها اظهار شده: "شيخ‌عزالدين بچه امام هم نمي‌شد" و در بخشي ديگر: "سوادي در حد مرجع و فقيه نداشته" يا در جايي ديگر: مانند كودكان قهركرده بود." موضوعِ خودخواهي و پرچم‌شدن براي كومه‌له و ارتباط با ساواك و... نيز به‌كرات تكرار شده‌اند.
با همه اينها به حق يا ناحق بايد دانست شيخ‌عزالدين صرف‌نظر از انديشه‌ها و عملكردها و منش‌هاي فردي از علماي طراز اول كردستان بوده كه تا شروع انقلاب‌اسلامي حداقل سي‌سال بر كرسي تدريس انواع علوم اسلامي جالس بوده است و برخلاف نظر آقاي سحابي جوان هم نبوده در آستانه انقلاب‌اسلامي حدوداً شصت سال سن داشته است. (تولد:1300) و همواره درميان طبقات مختلف از احترام ويژه‌اي برخوردار بوده است گرچه از مبارزين مشهور عليه رژيم گذشته نيست و در اعتقاد و رفتار اجتماعي مشهور به متساهل بوده ولي بارقه‌هايي از نوگرايي و احساس قومي و ظلم‌ستيزي در وجودش پديدار، شخصيت اجتماعي قوي داشته و فردي داراي عزت نفس و باوقار و جدي به‌حساب مي‌آمده،‌ انديشه هاي ديني و كلامي او هم جاي خود دارد. متأسفانه به‌دليل نداشتن آثار كتبي و نوشتاري قضاوت بر روي انديشه‌هاي ديني و كلامي او دشوار است،(29) البته ما نيز همچون مصاحبه‌گر مجله در ص 82 از همكاري ايشان با كومه‌له كه گروهي ماركسيست و افراطي بودند تعجب مي‌كنيم.
اما به‌رغم تصور مصاحبه‌شونده‌ها براي اين‌‌كه جايگاه علمي شيخ‌عزالدين را به‌خوبي بسنجيم شهادت و اظهارنظر يكي از بهترين استادان ادبيات عرب در ايران را در كتاب "دراسه و نقد في مسائل بلاغيه‌هامه" ص 2 نقل مي‌كنيم كه براي كساني با آن استاد آشنا باشند اشاره‌اي صريح است به برائت علمي شيخ‌عزالدين.
لقد قيض‌الله لي بعد سنوات سفراً‌ مباركاً‌ نزلت فيه علي استاذ جليل فلما رأيته كالخليل لازمته لزوم الظل للظليل و اقمت عنده حوالي سبع سنوات فاستفدت منه في هذه المده فوائد كثيره.
خداوند مقرر كرد براي من بعد از سال‌ها مسافرتي با بركت داشته باشم اقامت نمودم پيش استاد بزرگواري كه مانند خليل (نحوي بزرگ) بود همراه او شدم مانند سايه درپي صاحب سايه حدود هفت‌سال پيش او ماندم و از او استفاده‌هاي فراوان بردم.
اما شيخ جلال نيز كه توسط همشهري‌اش آقاي يونسي مورد انتقاد قرار گرفته است فردي شجاع و از ادباي بزرگ كرد و از مدرسين مشهور منطقه بانه بوده در ادب عرب و كرد چيره‌دست رهبري مبارزات مردم بانه عليه رژيم شاهنشاهي را در دست داشته مانند بقيه سران سياسي كرد در مبارزه عليه جمهوري‌اسلامي ارتباطات با خارج داشته كه در افواه سياسيون شايع است هنوز هم ملمعاتي از وي (كردي و عربي) بر سر زبان برخي ادبا مي‌باشد كه در ادبيات كردي كم‌نظير است.
البته دخول در مسائل سياسي و شركت در جبهه‌گيري‌ها معمولاً اقتضائاتي ناگوار همچون رقابت و كينه‌ورزي دارد كمتر كساني هستند كه از اين ميدان سالم و بي‌ عيب به در آيند.
آنچه مسلم است قبل از شروع انقلاب اسلامي اين دو برادر هرگز بدنام نبوده‌اند و بلكه حسن شهرت عليم و اخلاقي نيز داشته‌اند و در جرأت و شهامت نيز سروگردني از اقران خود بالاتر بوده حال اگر بر  سبيل تصادف مسير زندگي‌شان در تقاطع با انقلاب ايران دچار سكته و دست‌انداز شده عجيب نيست زيرا براي اين شرايط آمادگي نداشته‌اند و به‌يكباره از زندگي آرام ملايي و تدريس در حجره‌ها و القاي خطبه و موعظه‌اي معمولي، كنده‌شدن و كشيده‌شدن به مسند رهبري خلقي در دوراني پرآشوب حتماً تبعات ناگواري هم خواهد داشت. بديهي است كه در مقام رهبري سياسي و پيچ‌وخم مبارزات اشتباهات فراوان مي‌شود. برادران حسيني ممكن است در معرض انتقادهاي جدي ديني و سياسي باشند اما نه از آن دست ساده‌انگارانه كه مصاحبه‌شوندگان ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران بدان مبادرت ورزيده‌اند.
ب. قاسملو در ميان مقدورات و محذورات
دكتر عبدالرحمن قاسملو را همه مي‌شناسند از آن كساني است كه مدافعان بسياري دارد بويژه درخارج از كشور و در صلاحيت اينجانب نيست وارد مسائلي شوم كه مربوط به امورداخلي حزب دموكرات است چرا كه اطلاعاتم در حد خواندن خاطره‌ها و اظهارنظرهاي ديگران است.(30) اما به‌عنوان كسي‌كه خارج از ماجراهاي اختلافات انشعابيون پيرو كنگره چهار و كادر رهبري حزب ـ به همراه بدنه كادرها و هواداران و پيشمرگ‌ها ـ نگاهي ديگر به قاسملو دارم كه با خيل هواخواهانش و افراد استخوان‌داري چون بلوريان در صف مخالفينش متفاوت است.
دكتر عبدالرحمن قاسملو مجهز به دانش سياسي روز و تجربه‌اي گرانمايه از درون حزب‌توده تا زندگي در كشورهاي بلوك شرق بدون داشتن پايگاه عشيره‌اي و مذهبي همراه با رقبايي سرسخت و افراطي چون كومله (كه از پشتيباني ضمني شيخ‌عزالدين نيز برخوردار بود) و دشمنان خوني (از مخالفان جنبش كرد در داخل و خارج كردستان و در سطح منطقه) و با وجود نفوذ گسترده حزب‌توده در صفوف حزب دموكرات توانست به حزب دموكرات وجهه و اعتباري بين‌المللي ببخشد؛ كاري بس سنگين و ظريف. اما بعضي از ايرانيان كه خودمختاري را براي كردستان مناسب نمي‌دانند و يا يك فرد مسلمان كه احزاب لائيك را درتقابل با اسلام قرار مي‌دهد، البته نمي‌توانند بر هيچ‌يك از اعمال و افكار قاسملو مهر صحت بنهند.
نكته‌اي ديگر پشت‌كردن به بلوك شرق و قطع رابطه و اميد از آنها حتي قبل از فروپاشي شوروي و وداع كشور شوراها! با روشنفكران بوده است، قاسملو خيلي پيشتر، زماني‌كه در چكسلواكي بوده و از دوبچك پشتيباني كرد از كشور شوراها! خداحافظي كرد و اين نكته مثبتي را در پرونده فكري و سياسي قاسملو به‌مثابه يك روشنفكر هوشيار جهان سوم ثبت كرده است.
اما اين را هم مي‌توان گفت بعيد است تلاش آقاي كيخسروي در بي‌تأثير نشان‌دادن نفوذ و تحريكات حزب‌توده و بي‌دخالتي حكومت ايران در مسئله انشعاب از حزب به فرجامي برسد، هرچند الحق مصاحبه‌اش از متانت و صداقت خوبي نيز برخوردار است. دوست صميمي كيخسروي و مبارز باسابقه و صديق سياسي غني بلوريان نيز در خاطراتش (ئاله كوك) به همين تعارض گرفتار شده است.
اما آنچه مامه غني در خاطراتش و كيخسروي در مصاحبه‌اش و هيمن در شعر بلند خانه‌نشين اشاره كرده‌اند، در مورد شكنجه طرفدارانشان توسط حزب و بدرفتاري با آنها و ترور بعضي از هوادارانشان توسط حزب و وابستگي و همكاري گسترده حزب به سركردگي قاسملو با رژيم بعث خود دانند و طرف مقابلشان.
ج: مفتي‌زاده و موج خون در دل لعل
قسمت‌هاي زيادي از مصاحبه‌ها در ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران فروردين 1382 كه به موضع و شخصيت و افكار مفتي‌زاده اختصاص دارد جاي تأمل جدي است. به گواهي نوشته آقاي هوشمند به نقل از يك روزنامه خارجي "مفتي‌زاده از مبارزان مشهور رژيم گذشته بوده" و بايد اضافه كرد نامبرده همچنين از نخستين فعالان اسلامي در كردستان بودند و بعد از شيخ سعيد نورسي مشهور به بديع‌الزمان متوفي در 1960 دومين رهبر كرد است كه در همه بخش‌هاي كردستان داعيه اسلام‌خواهي داشته و حركتي ديني را بنياد نهاد.
آقاي مفتي‌زاده عنصر بسيار مناسب و هماهنگي با انقلاب اسلامي بود چرا كه آن را در جهت آمال و انديشه‌هايش ‌پنداشته و مي‌خواست از اين طريق به برخي از آرزوهاي ديرينه‌اش جامه عمل بپوشاند. لذا خيلي زود زماني كه امام هنوز در نجف بودند ارتباط و همكاري با مركزيت جنبش و عوامل آن را شروع كرد.
وي جنبش انقلابي مردم كرد عليه رژيم شاهنشاهي را در طي سال 1357 با سخنراني‌هاي كوبنده خود در بانه، بوكان و سقز شتاب بخشيد و در هم‌آوازكردن اهل سنت با رهبران انقلابي كوشش بسيار كرد و در كردستان جنوبي ايران به مركزيت سنندج تنها رهبري بود كه ده‌ها اعلاميه با خط و امضاي خويش منتشر كرد و حتي تلاش كرد چپ‌گرايان كرد را نيز از كارشكني در امور جنبش سراسري ايران بازدارد. وي در همان ماه‌هاي قبل از پيروزي انقلاب خواسته‌هاي مردم كرد را به گوش سران انقلاب رسانيد و حتي با امام‌خميني نيز در اين باره ملاقات كرد. هنوز يك ماه از پيروزي انقلاب اسلامي نگذشته بود در اخطارهاي شديداللحني خطرات اوضاع كردستان را به مسئولان شوراي انقلاب گوشزد كرد. البته اين تنها مي‌تواند جنبه‌اي سطحي و ظاهري از واقعيت گوهر وجودي آقاي مفتي‌زاده باشد  تشريح افكار عميق و شخصيت باارزش ايشان مجالي بيشتر و حال و هوايي ديگر مي‌طلبد... . به هر صورت متأسفانه نه رهبران انقلاب و نه رهبران كرد تشخيص ندادند كه مفتي‌زاده چه اندازه مي‌توانست در پيوند آمال كردها و مصلحت انقلاب نقش مؤثر داشته باشد و حتي نخبگان و فرهيختگان ما نيز از افكار و آرمان‌هايش چيز قابل ذكري نمي‌دانند.
اما مفتي‌زاده نيز چون هر فرد انساني فراتر از نقد نيست. ازجمله‌هاي مشهور خود ايشان در ايام اخير عمرش اين است: به غير از استراتژي حركت در كمتر مسئله‌اي بوده است كه اشتباه نكرده باشم(31) و علت اشتباهات را هم بيان مي‌نمايد، از اشتباهات اين جريان سياسي ـ اسلامي در آن ايام مي‌توان به چند مورد اشاره كرد:
1ـ رقبايش را در كردستان شمالي به‌طور خاص مهاباد دست‌كم گرفت.
2ـ به وعده‌هاي سران انقلاب بيش از حد دل بسته بود(هر چند تفاوت بينش و آمال او با سران انقلاب در همان روزهاي نخستين پيروزي انقلاب آشكار گرديد.)
3ـ مرزبندي ايدئولوژيك روشن با سران شيعي مذهب و فقه‌مدار انقلاب را خيلي دير علني كرد،‌ زماني‌كه ديگر مردم كردستان بويژه جوانان، به احزاب چپ‌ گرويده بودند و مفتي‌زاده و يارانش را عامل حكومت مركزي به حساب مي‌آوردند.
4ـ تبليغات جريان سياسي ـ اسلامي مكتب قرآن به رهبري مفتي‌زاده در آن فضاي جنجالي ماه‌هاي آغازين سال 1358 به‌رغم حجم و تراكم حوادث آن زمان بسيار ضعيف بود.
5ـ بين پيروان و طرفداران مفتي‌زاده كه آن زمان همه افراد مسلمان مكتبي كرد را شامل مي‌شد رابطه‌اي ارگانيك و نزديك وجود نداشت (مگر در محدوده سنندج و برخي شهرهاي كردستان جنوبي) و فاقد هرگونه تحليل سياسي و خط‌مشي روشني بودند. لذا چيزي از پيروزي انقلاب نگذشته بود كه اين افراد يا جذب گروه‌هاي ديگر اسلامي و غيراسلامي گرديدند يا به‌عنوان پيشمرگان دولتي قد علم كردند و تنها گروه محدودي بودند كه كاملاً  با افكار و آمالش هماهنگي نشان دادند.
براي همه اين معايب و نواقص ذكر شده مي‌توان به توجيه آقاي مفتي‌زاده بسنده كرد كه: الف)‌پخته نبوديم ب) براي انقلاب و دوره تشكيلات و سازماندهي آمادگي نداشتيم.
در جايي ديگر هم از كم‌تواني علني شاگردانش گله‌مند است: "اگر شما توانايي علمي كافي داشتيد در حل بعضي مسائل معضل كمكم مي‌كرديد."
اين توجيهات مفتي‌زاده گرچه بسيار مهم است و حتي به نسبت كليت انقلاب ايران نيز تعميم‌پذير است و زودرس بودن آن را يكي از مشكلات انقلاب مي‌داند،‌ ولي باز ممكن است مسائل بينشي و خصلت‌هاي خاصي هم در توليد برخي مشكلات و اشتباهات دخيل بوده باشند.
نحوه نگاه مفتي‌زاده به قضاياي سياسي آن زمان به آنچه معمول است بسيار متفاوت مي‌باشد و به‌طور كامل دين محور است آن هم ديني كه بيش از همه و پيش از همه به درون و احوال نظر دارد.
"ما درون را بنگريم و حال را." ورود به عالم سياست در آن موقع را "گذرگاه ناهموار ضرورت" مي‌داند كه براي مخلصان در دين و خلق زيانبار بوده است.(32)
مفتي‌زاده به كسي مي‌ماند كه طير بلند آشيان روحشان از سراپرده خلوت و انس بدون آمادگي و از فرط دلسوزي براي هدايت و دستگيري و خدمت مردم فرود آمده،‌ به اعمال و چاره‌جويي‌هايي پرداخته، همنشيني با جمع‌هايي ناآشنا و ناهمگون را برگزيده، با آنها سروكله زده، بر ايذا وآزارهايشان صبر ورزيده و در اين فرود اضطراري گاهي بر دامنش‌گردي نشسته و گاهي پاي‌افزارش گلي شده و راه رفتنش دشوارِ دشوار گرديده؛ لذا اندوهگين و متواضعانه سروده است:
"هرچه كردم آشفته با هوا كردم" در سر فرصت به جايگاه نخستينش بازگشت نموده تا در آمادگي و پختگي بيشتر خود و هم‌مسيرانش دوباره برگردند.
البته حالت كاريزمايي مفتي‌زاده و ارادت پيروانش نسبت به او نبايد مانع انتقاد و ايرادگرفتن از وي شود. وقتي خود مفتي‌زاده مي‌گويد: بارها اعلام كرده‌ام هزاران خطا داشته‌ام ولي شكر خدا هميشه به مردم گفته‌ام چشم و گوش بسته از من پيروي نكنيد ديگر كسي حق ندارد كاسه داغ‌تر از آش باشد و از همه خطاها او را تبرئه نمايد.
اما اتهاماتي چون خودخواهي و منفعت‌جويي به مفتي‌زاده با توجه به سوابق زندگي ايشان بعيد به نظر مي‌رسد. صباغيان گفته است: "به‌دليل ويژگي‌هاي شخصي قابل اعتماد نبود و حاج‌سيدجوادي درباره اختلافات شيخ‌عزالدين و مفتي‌زاده گفته است: اين دو به‌خاطر خودخواهي با هم بد بودند."
كساني‌كه از نزديك با ايشان آشنايي داشتند مي‌دانند نه يك بار و نه دو بار بلكه بارها زمينه‌هاي پيشرفت شخصي و فراهم‌نمودن زندگي‌ مرفه و هم آبرومند براي ايشان در زمان رژيم سابق و حكومت كنوني پيش آمد ولي او تمام امكانات شخصي حتي اعتبار و شخصيت اجتماعي خود را فداي آرمان‌ها و اهدافش نمود، اين مطلب چندان آشكار است كه سخت‌ ترين دشمنانش (كومه‌له) در اعلاميه بعد از فوتش نتوانستند آن را حاشا كنند. مفتي‌زاده از همنشيني و طرف مشورت بودن با بلندپايه‌ترين مقامات مملكتي و رهبري دست شسته و گوشه تنهايي سلول انفرادي را برگزيد.
صباغيان اظهار داشته است: آقاي مفتي‌زاده هم كه خودش را در آنجا سمبل طرفداران شريعتي و مروج افكار ايشان مي‌دانست... مفتي‌زاده بعد از انقلاب مي‌گفت من شريعتي منطقه كردستان هستم.
سحابي نيز مطلب فوق را به شكلي ديگر بيان كرده است: ما آنجا به چشم خود ديديم و فهميديم تنها جايي كه اسم اسلام مي‌آمد يادي از شريعتي مي‌شد و احساسات مذهبي داشتند بچه‌هاي مفتي‌زاده بودند.
در اينجا به‌ظاهر نهايت انصاف و ارج‌گذاري از مفتي‌زاده ابراز شده است زيرا وي را هم‌سنخ و هم‌آواي چهره محبوب روشنفكران ديني ايران نشان داده‌اند تا مدح و ثناي بليغي براي مفتي‌زاده باشد. اما در باطن اين قول، عدم شناخت مفتي‌زاده مندرج است زيرا يك شخصيت ديني سني را بدين شيوه توصيف‌كردن همراه با واقع‌نگري نيست و اين ابهام را ايجاد مي‌كند كه وي يك مكتب فكري مستقل نداشته است. در عين حال بايد دانست مفتي‌زاده به‌رغم احترام فراواني كه براي شريعتي به‌عنوان يك احياگر بااخلاص دين و رواج‌دهنده شعار استراتژيك تشيع صفوي و تشيع علوي قائل بود، ولي خود داراي يك مكتب فكري ـ‌ تربيتي ـ اجتهادي مستقل برمبناي اسلام اصيل بود و معتقد بود به‌رغم برخي اجتهادات شاذ، معرفت ديني باز هم فقيهانه با تمسك به قرآن و به مدد ابزار نيرومند علوم اسلامي ممكن است،‌ ولي در زمان‌شناسي با‌ روشنفكران ديني همراهي بيشتري داشت، اما آنچه جاي تأسف فراوان دارد اظهارات آقاي يونسي استاندار اوايل سال 1358 كردستان مي‌باشد. آقاي يونسي كه مترجم نام‌آور و يكي از زندانيان قديمي زندان‌هاي شاه بود متأسفانه در اين مصاحبه هم و در ديگر نوشته‌هايش نشان داده است در لكه‌داركردن و تخريب چهره شخصيت‌هاي كرد سنگ تمام نهاده است و البته بايد اذعان داشت از كسي كه به اعتراف خودش تا چهل‌سالگي هيچ اطلاعي نداشته چه سر سر ملتش مي‌آيد و همچنين كسي كه مركزنشين بوده است و بنا به اقرار دوست صميمي و ولايت‌بخشش آقاي حاج‌سيدجوادي از آغاز تشكيل جمهوري‌اسلامي تاكنون مرتب از او به‌عنوان صاحبنظر راهنمايي مي‌خواسته‌اند.(33)
اما كاش در موضع‌گيري و اظهارنظرها حريم‌ها را نگه‌مي‌داشت. وي سال‌ها پيش در مقدمه يكي از كتاب‌هاي ترجمه‌اش(34) هرچه توانسته در تحقير و توهين شخصيت ملامصطفي بارزاني نوشته است. اكنون هم در اين مصاحبه بدون استثنا تمام شخصيت‌هاي كردِ دست‌اندركار اوايل انقلاب را تخريب كرده است. بويژه در مورد مرحوم مفتي‌زاده به چند خرق اجماع بزرگ دست زده و به اين صورت اظهارنظر كرده است:
1ـ ما علامه‌اي در كردستان نداريم، با اين عنوان با مرحوم مفتي‌زاده مكاتبه مي‌شد.
2 ـ خدا رحمت كند مرد متظاهري بود!!
3ـ آن مرحوم از گفتن مطالب خلاف حقيقت هم ابايي نداشت.
4ـ ماشين دولت را فروخته و...
فهرستي از آسيب‌ديده‌ها را تهيه كرده بودند اما غيرخودي‌ها را به حساب نياورده بودند. گفتم: در اين ليست يهودي و مسيحي نمي‌بينم، گفتند آخر آنها يهودي و مسيحي‌اند. به‌هرحال اين‌گونه تبليغات قرآني مي‌كردند. موارد ديگري هم هست كه براي پرهيز از قضاوت عجولانه به سبك دكتريونسي، درباره ديگر مدعيات وي ساكت مي‌مانيم. اميدواريم آنهايي كه شاهد اين‌گونه وقايع و رويدادها بوده‌اند پاسخ دهند، قبل از پرداختن به اظهارات آقاي يونسي لازم است چند نكته‌اي را تذكر‌ داده شود.
آقاي مفتي‌زاده مانند همه رهبران صدر انقلاب، پيروان و هم‌مسيرانش را انتخاب نكرده بود، گاهي خليفه فلان شيخ يا درويشان ساده‌دل فلان طريقت به مقر گروهي حمله مي‌كردند كه اگر مفتي‌زاده مانع نمي‌شد كشت‌وكشتار برپا مي‌شد،‌ يا در درگيري بين چندنفر يكي از هواداران گروه‌ها آسيب مي‌ديد، يا در يك تصادف رانندگي تعدادي از افراد گروه‌ها كشته مي‌شدند و گاهي در درگيري بين دو كميته مسلح در سنندج در غياب مفتي‌زاده جنگي بزرگ شعله‌ور مي‌شد.(35)
گاهي گروهي از طرفداران ايشان سرخورده در مريوان كميته‌اي مسلح تشكيل مي‌‌دادند و قلع‌وقمع مي‌شدند كه همه اينها به حساب مفتي‌زاده گذاشته مي‌شد. چنان‌كه امروز نيز برخي افراد متعصب متنسب به ايشان برخي اشخاص يا گردانندگان روزنامه‌اي را به باد پرخاش و ناسزا مي‌گيرند.
در آن دوران پرهرج‌ومرج چنين اتفاقاتي كاملاً طبيعي بود و آقاي يونسي نيز اظهارداشته: تمرين دموكراسي نداشتيم بايد همين مي‌شد كه شد. بايد در قضاوت نسبت به هر شخصيت سياسي در آن زمان فاكتور آشفتگي امور را در نظر گرفت، كاري كه احتمالاً آقاي يونسي آنها را در نظر نگرفته است.
و اما به چه حسابي آقاي يونسي گفته است در كردستان علامه‌اي نداريم، در كجاي عالم اسلام علامه‌بودن درجه‌اي از درجات مقامات ديني بوده است، هركس از اشخاص فاضل و باسواد مي‌توانست متصف به اين عنوان شود؛ مانند: علامه قزلجي، علامه نودشي، علامه قره‌داغي و علامه پينجويني.
ايشان در چه پايه از علوم اسلامي و رجال‌شناسي قرار دارد تا تشخيص دهد چه كسي مي‌تواند علامه باشد و يا نباشد. وانگهي مگر خود مفتي‌زاده اين عنوان را براي خود تراشيده و به آن رضايت داده؟ يا اين‌كه روزنامه‌هاي آن زمان و روحانيون شيعه در آن اوضاع و احوال او را به اين نام خطاب مي‌كردند، مفتي‌زاده هميشه دوست داشت وي را مانند مردم عادي و فرودست جامعه با‌عنوان "كاك" خطاب كنند و در كردستان به "كاك احمد" مشهور است.
و اما نسبت تظاهر به مفتي‌زاده به اندازه نسبت‌هاي خلاف اخلاق عمومي به يكي از عارفان بلندپايه و رجال دين است، كاش آقاي يونسي در اين مورد قضاوت نمي‌كرد، احتمالاً اشاره آقاي يونسي به برخي رفتار متواضعانه مفتي‌زاده باشد كه امثال ما نيز به‌دليل دوري از اخلاق اسلامي ممكن است به درك كامل آن نائل نگرديم.
باز گفتن حرف‌هاي خلاف حقيقت از طرف مفتي‌زاده  اگر در آنها تعمدي در كار باشد ناشي از گزارش‌هاي نادرست ديگران نباشد امري است كه از امثال وي بعيد است، مانند فروش ماشين دولتي از آن نوع خلاف اخلاق‌هايي است كه به‌هيچ‌وجه به دامن مفتي‌زاده نمي‌چسبد.
اما اتهام تبعيض بين يهوديان و مسيحيان با مسلمانان در مقام شهروندي هم از آن حرف‌هاي غريب است، زيرا مفتي‌زاده از آن عالمان اسلامي است كه رأيش درباره مخلصان غيرمسلمان واضح است. او كفر را تنها نسبت به سران عامل و عامد و حق‌ستيز صادق مي‌دانست، او افراد عادي و يا غيرعالم و غيرمغرض و غيرذي‌نفع در عدم‌پذيرش اسلام محمدي را معذور و گاهي مأجور مي‌دانست.(36)
حتي آقاي احسان هوشمند نيز كه كوشيده چهره مفتي‌زاده را از وراي برخي آثار مكتوب ايشان ببيند و تا حدي نيز موفق بوده باز در مورد ريشه‌هاي اقوال و مواضع مفتي‌زاده گاه دچار سطحي‌نگري شده است. مثلاً در مورد اين‌كه مفتي‌زاده در آثارش بارها به عبارات مختلف نوشته است: "آنچه اسلام براي ملت‌ها در نظر گرفته است بالاتر از خودمختاري است." فكر كرده است ناشي از هوشياري و فشار افكارعمومي بوده است. درحالي‌كه واقعاً ديدگاه اسلامي و معرفت‌ ديني‌اش چنين اقتضا دارد. هوشمند با همه حسن‌ظني كه نسبت به مفتي‌زاده دارد، ابا دارد ‌كه بپذيرد نظرگاه و بينش ديني مفتي‌زاده راهنماي عمل و مواضع سياسي او بوده است درحالي‌كه او قبل از شخصيت سياسي و پراتيكش يك متفكر و عارف است.
البته اين اظهارنظر هوشمند هم قابل قبول است كه:
"در اينجا بايد توجه كرد كه در سنندج برخي تندروي‌هاي هواداران كاك احمد مفتي‌زاده در تشديد تنش در منطقه مؤثر بودند. در كنار رويكرد حذفي كمونيست‌ها گاه هواداري ايشان هم با برخورد جزمي موجب افزايش تنش در منطقه مي‌گرديدند."
بر اين ادعا مؤيداتي هم در ميان گفته‌هاي مفتي‌زاده وجود دارد ازجمله حركت جمعي از پيروان و افراد مسلمان ديگر كه تحريك شده بودند تا به مقر چريك‌هاي فدايي حمله كنند و مفتي‌زاده با شگردهاي حكيمانه آنها را به نمازجماعت دعوت و سپس برايشان سخنراني كرده و از اين عمل منصرفشان ساخته، ولي در تبليغات گروه‌ها باعنوان نماز جهاد، از آن اقدام مسالمت‌آميز ياد شد.
در اينجا بر يك واقعيت هم بايد تأكيد ورزيد اگر چنانچه برخي طرف‌هاي كرد همچون آقايان يونسي و كيخسروي و امثال عمرفاروقي در كتاب "تاريخ فرهنگ كردستان" بپندارند، اگر گروه‌هاي افراطي كرد يا مفتي‌زاده نبودند مسئله حقوق كردها حل مي‌شد، به نظر مي‌رسد يك توهم باشد،‌ زيرا رهبران همه جناح‌هاي حاكميت در آن زمان حتي ميانه‌روترين و معتدل‌ترينشان كه در اين مصاحبه شركت كرده‌اند و فعلاً در نقش اپوزيسيون حكومت كنوني هستند به‌قول حاج‌سيدجوادي اتفاق نظر داشتند كه: "به كردها خودمختاري ندهند"(37) و "اصرار ما مسئله شيعه بودن بود."
درمقابل اگر طرفداران فكر مرحوم مفتي‌زاده يا كساني چون هوشمند كه در تعريفي ستايش‌آميز از مفتي‌زاده نوشته است38) گمان برند اگر گروه‌هاي افراطي كرد يا آقاي يونسي‌ نبودند و مسئله حقوق كردها حل مي‌شد باز هم توهمي بيش نيست زيرا بعد از آن دوران پرآشوب ماه‌هاي نخستين پيروزي انقلاب نيز هرگز با مفتي‌زاده بر سر مهر نيامدند. سرانجام ايشان در سال 1361 به زنداني طويل‌‌المدت خويش گرفتار شد. به‌هرحال حكومت نتوانست يا نخواست بين نصيحتگران و دشمنانش فرق بگذارد.
اكنون بي‌مناسبت‌ نيست به برخي افكار راهبردي و عملكردهاي مهم مفتي‌زاده تنها در همان مقطع پيروزي انقلاب تا كناره‌گيري‌اش از امور سياست عملي نگاهي گذرا داشته باشيم. بايد دانست مفتي‌زاده از پرمداراترين و وحدت‌خواه‌ترين رهبران انقلابي در سراسر ايران بود كه كناره‌گيري، گمنامي و حتي بدنامي و انواع تهاجمات لفظي و فيزيكي و كشته‌شدن ده‌ها نفر از پيروانش را تحمل نمود ولي دست به خون كسي نيالود و در كوره آتش جنگ داخلي كه بدون اختيار او بين اسلام‌گراها و چپ‌گراها و كردهاي احساساتي و پاسدارهاي احساساتي و بين شيعه و سني شعله‌ور شده بود، ندميد و همه را به آرامش، گفت‌وگو، وحدت، شورا، اداي حقوق و پيمودن حكيمانه راه رسيدن به خواست‌ها فرامي‌خواند درحالي‌كه اگر به سبك سياستمداران و رهبران قدرت‌طلب گروه‌ها و مبارزان عرفي، سلوك مي‌كرد مي‌توانست مانع بسيار بزرگي بر راه تحركات گروه‌ها و خواسته‌هايشان باشد و امتيازاتي از حكومتيان بگيرد و يا از طرف ديگر به‌عنوان يك رهبر كرد و سني مي‌توانست مشكلات جدي براي حكومت فراهم آورد.
ولي به حقيقت مي‌توان گفت با تقواي سياسي بسيار، تسليم جلوه‌هاي ظاهري پيروزي نگرديد و راه پرهيز و سكوت و كناره‌گيري را در پيش گرفت نه از سر ضعف و ناچاري، بلكه ريشه اين سلامت‌گزيني در شخصيت برازنده و افكار بلند انساني ايشان نهفته بود.
مفتي‌زاده كه قبل از هر رهبر مذهبي و غيرمذهبي با انقلابيون ايران تماس گرفته و دست به تأييد انقلاب زده بود.(39) هنوز دولت بختيار بر سر كار بود كه از طرف كميته استقبال از رهبر انقلاب، دعوت شده و به تهران رفت. چند روزي قبل از پيروزي انقلاب با ايشان ملاقات كرده و گفت‌وگو نمود.(40) برخلاف اسناد مشكوك احتمالاً دستكاري شده، در كتابچه مفسده‌جويان كه نشان مي‌دهد مفتي‌زاده از روحانيون ديگر مدعي رهبري،‌ پشتيباني كرده است او از رهبر انقلاب ستايش كرده كه روحانيون مرتجع را تحت‌ الشعاع قرار داده و وي را به ادامه حركت انقلابي خود در راه رفع "ستم‌هاي ملي، مذهبي و طبقاتي" تشويق كرده است. وي تنها هفت روز بعد از پيروزي انقلاب به رهبران انقلاب هشدار مي‌دهد و خطرات اوضاع كردستان را به آنها گوشزد مي‌نمايد. وي خودمختاري را براي كردها از كمترين حقوق مي‌داند و چند ماه بعد نيز كنفرانسي تحت همين عنوان تشكيل مي‌دهد. وي در نشست‌هاي متعددي در سقز قبل از جنگ سنندج (كه همه روحانيون سرشناس كردستان در آن شركت داشتند) و در اثناي جنگ سنندج با حضور همه رهبران ديني و غيرديني كرد و همه شخصيت‌هاي مهم انقلاب، قبل از كنفرانس خودمختاري؛ با اعزام هيئت‌هايي از علماي كرد نزد شيخ‌عزالدين حسيني (براي شركت در آن كنفرانس) همچنان در اثناي كنفرانس و ـ در جلسه‌اي با حضور شيخ‌عزالدين و شيخ جلال‌ حسيني در روستاي بغده‌كندي بين بوكان و سقز ـ تلاش‌هاي زيادي كرد تا طرف‌هاي كرد خواسته‌هايشان را منسجم و يك كاسه كنند و با هماهنگي طرح  تفصيلي خودمختاري را به دولت مركزي تقديم نمايند.
همچنين وي در دي‌ماه 57 در درسهاي حكومت اسلامي و در چهارده‌اسفند 57 بر سر مزار مصدق در بحث با آيت‌الله طالقاني از ضرورت شعارها سخن گفته است، نه‌تنها رفع غائله سنندج و در محدوده يك شهر، بلكه در سراسر كشور و در همه ارگان‌هاي جامعه، به ضرس قاطع مي‌توان گفت مفتي‌زاده،  يكي از رهبران اسلامي در ايران بود كه داراي طرح اسلامي مدون‌ براي اداره جامعه انقلابي بودند. با اين توش و توان نظريه‌پردازي بود كه از كند و كاري و اتلاف وقت شوراي انقلاب و دولت موقت گله‌مند بود و از دولت مي‌خواست كه به تصويب چند طرح انقلابي سريع مبادرت ورزد و حربه را از دست مخالفان انقلاب بگيرد. ايشان معتقد بود كه انقلاب ايران يكي از مردمي‌ترين انقلاب‌هاي دنيا در دو سده اخير مي‌باشد. خاطرنشان مي‌كرد كه انقلاب اسلامي نبايد دنباله‌رو حكومت‌هاي ارتجاعي باشد اگر فرضاً آنها مذهب تسنن را رسمي اعلام كرده‌اند نبايد ايران انقلابي مذهب شيعه را رسمي نمايد. معتقد بود گروهي در پيله معلومات محدود خود و گروهي پايبند هوس‌هاي نامشروع خود در حكومت انقلاب مشكلاتي ايجاد كردند.
به رهبران انقلابي شيعه چون امام‌خميني، آيت‌الله طالقاني، آيت‌الله منتظري، مهندس بازرگان و دكترشريعتي احترام مي‌گذاشت و آقاي مطهري را متفكري نيرومند مي‌دانست. به ائمه اهل بيت به‌طور خاص ارادت فراوان داشت؛ همچون امام حسين و حضرت زيد و... و در دعاها از صحيفه سجاديه حضرت زين‌العابدين استفاده‌هاي زيادي برده است. از اموي‌ها متنفر بود و به‌اصطلاح شريعتي كه تشيع صفوي را برابر نهاد تشيع علوي و تسنن اموي را برابر نهاد تسنن نبوي كرده بود، سخت دلبسته بود. در زندان و تحت تعذيب‌هاي فراوان نه سازش كرد و نه به تندروي و افراط گرايش پيدا كرد. در سنندج زماني‌كه از حكوت كناره‌گيري كرد پيروانش را از دادن شعار "كاك‌احمد رهبر" به‌جاي "خميني رهبر" برحذر داشت. به اصل‌هاي اوليه انقلاب يعني نه حزب نه گروه، بلكه ملت؛ نه شيعه نه سني،‌ بلكه اسلام؛ نه شرق و نه غرب، بلكه طرح مستقل اسلامي وفادار بود. در مؤخره كتابچه حكومت اسلامي راه خروج از بن‌بست انحصارطلبي را اين مي‌داند كه نفوذ معنوي امام‌خميني گروه‌هاي ديگر را هم در تصميم‌گيري‌ها، همچون تدوين قانون‌اساسي، شريك حزب جمهوري اسلامي نمايد كه بر اركان قدرت مسلط شده است. وي كه به امتيازات مادي و معنوي هيچ قشري بر اقشار ديگر اعتقاد نداشت طبعاً‌ تسلط صنفي روحانيون را بر مناصب قدرت تحت عناوين مختلف و غيره برنمي‌تابيد، هم به لحاظ خصلتي، هم به لحاظ بينشي انقلابي، هم به لحاظ مذهبي روز به روز از زمامداران انقلاب فاصله مي‌گرفت تا اين‌كه قانون‌اساسي به تصويب رسيد كه به نظر او مهر ختامي بود بر حركت به‌سوي احياي اسلام راستين و امت واحده و علاوه بر آنها وحدت ملي را نيز به مخاطره مي‌انداخت و راه دخالت استثمارگران را در امور ملت‌هاي مسلمان ايران بازمي‌كرد. مفتي‌زاده با رهنمود نبوي مراحل نهي از منكر با حكومت برخورد كرده و در آخرين مرحله طي پيامي به ملت ايران و در سخنراني حسينيه ارشاد ارتباط خود را به كلي با حاكميت گسست و همكاري هفت، هشت‌ماهه خود را با حكومت نوپاي جمهوري‌اسلامي قطع كرد،‌ اما هر بار كه فرصتي مناسب دست داده يا اميد اصلاحي مي‌رفته باز اقدام كرده است. در مؤخره كتاب "حكومت اسلامي" در زمستان 58 و در كتاب "درباره كردستان" به راه‌حل‌ها و چاره‌جويي‌هاي ممكن اشاره كرد است و علاوه بر آنها طريق مقدور دستيابي به برخي از حقوق اهل سنت را در تشكيل "شوراي مركز سنت" يافت. سرانجام منجر به زنداني‌ ده‌ساله‌اش گرديد. در وصتينامه‌اش كه آن را در زندان در سال 62 نوشته است درحالي‌كه از حال و هواي مبارزه سياسي خارج شده و حركت خويش را وارد فازي پرورشي معنوي نموده، باز از اصلاح انحرافات حكومت غافل نيست و از پيام هشت‌ماده‌اي امام خميني استقبال نموده است. از آن زمان كه از سياست عملي كناره‌گيري كرده و همت خويش را صرف تبليغ اسلام راستين و پرورش مسلمانان مكتبي نموده علاوه بر مقاومت سخت و طاقت‌فرسا با شرايط زندان به تكميل برخي نظريات ديني و انسان‌شناسانه پرداخته و نكات پرورشي و اخلاقي را در سرلوحه برنامه‌هايش گنجانده است و جوهر معنوي خود را بيشتر آشكار كرد.
مفتي‌زاده براي حل مسئله كردستان كه در آن برخي آرمان‌هاي كردها برآورده شود و روند انقلابي حكومت اسلامي در زيروروكردن نظام طاغوتي ادامه يابد، با شعار فراگير "رفع ستم ملي ـ ستم مذهبي و ستم طبقاتي" به ميدان آمد، هم سران انقلاب آن را پسنديده بودند و هم درگردهمايي‌ سقز چند روز پيش از جنگ سنندج در اواخر سال 57 در جمع علماي كردستان با شركت شيخ‌عزالدين توانسته بود آن را به علماي كرد هم بقبولاند.
اما گروه‌هاي چپ از غياب مفتي‌زاده در سنندج استفاده كردند و جنگي خوني به راه انداختند. گرچه قطعنامه سقز فراموش شد اما با درايت طالقاني و برخي ديگر از مسئولان و با همكاري و تلاش مفتي‌زاده اين بار نيز جنگ فروكش كرد و طرح شوراي سنندج به اجرا درآمد. در برابر افراط و اغتشاش گروه‌هاي چپ‌رو در داخل حكومت، نيز گروهي درصدد بودند تا اهل تفاهم و گفت‌وگو را دور بزنند و ضرب شصتي به گروه‌هاي چپ نشان دهند.(41) غافل از آن‌كه خون را با خون شستن محال است. درحالي‌كه رقباي مفتي‌زاده در سنندج تقويت مي‌شدند(42) و در شمال كردستان و شهر قيام‌هاي كردي يعني مهاباد كانوني بسيار قوي با پشتوانه‌اي مردمي متشكل از كومله و دموكرات و چريك‌هاي فدايي خلق و شيخ‌عزالدين تشكيل شده بود، مذهبيون كرد را تحت فشار گذاشته بودند و پشت بيانيه 8 ماده‌اي خود كه در روزهاي آخر بهمن 58 به‌عنوان هيئت نمايندگي خلق كرد صادر كرده بودند ايستادند. با همه اينها اميد مفتي‌زاده تنها به اقدامات انقلابي و اصلاحي حكومت و پذيرش و پياده‌كردن چند اصل مهم بود كه هرگز عملي نشد و آخرين تلاش مفتي‌زاده در كنفرانس خودمختاري كه بدون شركت گروه‌هاي ديگر كرد برگزار شد خلاصه شد. در جلسه بغده‌كندي و صدور اعلاميه مبني بر اين‌كه آرزوي رهبري در سر نمي‌پرورانم به‌هيچ‌وجه نتوانست شيخ عزالدين و شيخ‌جلال را از صف گروه‌هاي متحد جدا سازد، آن‌طوري‌‌كه مفتي‌زاده در فصل آخر كتاب اسلامي به‌خوبي دريافته است دوران شعار و آرزو به سر آمده و دوره تحقق شعارها فرارسيده بود كه آن هم در اختيار گروه مكتب قرآن نبود. جريان سياسي ـ ديني مفتي‌زاده كم‌كم در محاق قرار مي‌گرفت و به حاشيه رانده مي‌شد، اما همچنان نظريه‌پردازي‌هاي مفتي‌زاده در مصاحبه‌ها و سخنراني‌ها طراوت خاصي داشت. براي نمونه وي مسائل كردستان را به سه دسته مردمي و شبه‌مردمي و ضدمردمي تقسيم مي‌كرد و معتقد بود كه نيروهاي اصيل حامل دسته اول هستند و گروه‌هاي چپ دنبال مسائل شبه‌مردمي و فئودال‌ها و مشايخ طريقت و ضدانقلابيون سلطنت‌طلب و هواداران رژيم بعث دنبال مسائل ضدمردمي هستند. سرانجام مرداد ماه 58 فرارسيد و جنگ‌هاي پاوه، نقده و مريوان را به يكباره به جنگي تمام‌عيار بدل ساخت و اين آغاز منفورشدن مفتي‌زاده در نزد اكثريت مردم عادي و هواداران گروه‌ها بود. در اين مقطع برسر اعدام افرادي در كردستان با آقاي خلخالي درگير شدند كه شرح ماوقع را خلخالي در روزنامه كيهان آن زمان به روايت خودش آورد. اما در كتاب خاطراتش به‌نام ايام انزوا دامن از اين حرف و حديث‌ها فروچيد. سرانجام بعد از سخنراني حسينيه ارشاد مفتي‌زاده در پاييز 58 بنا به موازين ديني مورد نظر خودش وقتي آتش جنگ را شعله‌ور ديد و گروه وفادار كوچك خود را در حال نابودي و در معرض خطر؛ راه هجرت و كناره‌گيري را برگزيد. از اين زمان به بعد مفتي‌زاده در زير فشار احساسات اسلامي بخشي از مردم كردستان وطرفداران خودش قرار داشت كه در مقابل كشتن ده‌ها نفر از افراد مسلمان و طرفدار مكتب قرآن از وي مي‌خواستند به اقدامي عملي و مسلحانه دست بزند يا به آنها اجازه دهد. اما مفتي‌زاده با سرسختي و قاطعيت نه‌تنها اجازه اين كار را نداد، بلكه از شكايت كردن از ا فراد گروه‌ها (كه بعضي از آنها به شهرها برگشته بودند) در دادگاه نيز جلوگيري نمود. در اين مرحله وي يكي از مهم‌ترين نظريه‌هاي ديني خود را كه مربوط به روبط انسان مسلمان متعهد و مكتبي با ديگران است به روي كاغذ آورد. او معتقد بود كه اكثريت افراد گروه‌هاي ماركسيست نيز فتري و غيرمبعوث هستند و اسلام را به‌صورت واقعي خود نشناخته‌اند درنتيجه جنگ‌كردن با آنها نامشروع است. اين نظريه مرحوم مفتي‌زاده كه: "هركس در برابر آنچه مي‌داند مسئول است و اقامه حجت شرعي بر ديگران منوط به بي‌ترديد بودن عقل است، در آن مورد و آن هم هنگامي حاصل مي‌شود كه دين و برنامه‌هايش به صورت كامل و واقعي عرضه شود و نمونه عيني هم مؤيد آن شناخت گردد." در عالم فكر اسلامي بي‌سابقه بود. بسط اين نظريه نگرش نسبت به غيرمسلمانان و شناخت موضوعات مهمي ون كفر و ايمان، مسئله ارتداد، اجراي حدود اسلامي، پياده‌كردن نظام‌هاي اسلامي، جهاد و... را دستخوش تحول و دگرگوني مي‌سازد.
البته در گرماگرم حوادث انقلاب و قبل از آن و چند ماه بعد از انقلاب، مفتي‌زاده نظريات مهمي را درباره محكم و متشابه، پرورش مقدم بر آموزش، رشد طبيعي ـ رشد پرورشي، اهميت شورا، واقعيت اولي‌الامر، انسان ديني و انسان قانوني و خدايي ـ انساني بودن نظام اسلامي، وحدت اسلامي چگونه تحقق مي‌يابد، مشكلات انقلاب و... بيان كرده بود،‌ ولي سويه مبارزاتي و عملي ايشان غلبه داشت  و ابعاد فكري و روحي ايشان در حاشيه مطرح بود،‌ اما وقتي ايشان به كرماشان(43) مهاجرت كردند  در طي سه‌سالي كه در آنجا بودند جنبه نظريه‌پردازي مكتب ايشان بيشتر آشكار گرديد. با القاي درس‌هاي دين و انسان و درس‌هاي چگونگي آموزش دين و مطرح‌كردن سر تفاوت سير نزول يا سير تدوين(44) و كشيدن جدول‌هاي روابط انسان مسلمان مكتبي با ديگران در يكي از حواشي كتاب درباره كردستان و... مي‌رفت كه به تدوين نهايي انديشه‌هاي ديني‌اش نزديك شود، ولي تكاليف ديگر و زندان ايشان پيش آمد. هرچند در كرماشان به مسائل پرورشي و روحي اهميت فراوان داده و آن را برگشت به سر كار اصلي ناميده بود، اما باز هم شخصيت روحي، عاشقانه و عارفانه وي در حاشيه قرار داشت تا اين‌كه زندان سخت ده‌ساله ايشان پيش آمد. در آنجا سويه روحي و عشقي ايشان به يكباره آشكار گرديد. كه در چهار دفتر اشعار ايشان به رخشندگي و غلظت پديدار است اما به اين معني نيست كه ذهن تواناي ايشان از تكاپو و نظريه‌پردازي باز ايستاده، بلكه در آن برهه هم نظريه‌ ذهن، قلب و نفس را مطرح كردند و به بعد انقلابي‌گري و احساس مسئوليت اجتماعي نيز، توجه ايشان همچنان معطوف بود و از نظريه‌ اداره اسلامي جامعه تجديدنظر نكرد. مفتي‌زاده در مقام فقه، فقيهي محتاط و تابع نصوص با در نظرگرفتن مقتضيات زمان و در مسائل عمده فقه مقلد شافعي مي‌باشد. در مقام بحث و استدلال كاملاً‌ تابع برهان و در لطايف قلبي و احوالات روحي عارفي انسان‌دوست و معتقد به خدمت و همه اينها را هم از دولت قرآن داشت.
اين بود گوشه‌اي از افكار و شخصيت و فعاليت‌هاي مبارزاتي مفتي‌زاده كه خود آيه‌اي از آيات هميشه در تجلي خداوند است. (يار در تجلي است از در و ديوار) "و كاين من ءآيه في‌السموات والارض."
يكي ديگر از شواهد عدم آشنايي با افكار و رويه مفتي‌زاده مطلبي است كه در پاورقي ص 57 نشريه درج شده است: "آقاي حسن اميني اكنون عملاً  و تلويحاً‌ جانشين آقاي مفتي‌زاده در بخشي از كردستان است." در تفكر مرحوم مفتي زاده مسئله جانشيني او و هر رهبر اسلامي ديگر بلاموضوع است. زيرا اعتقاد دارد بعد از فوت رهبري از پيامبر خدا گرفته تا ديگران تمام امور در اختيار شوراي منتخب هم‌مسيران مي‌باشد و تمام قوا و قدرت توسط شورا تعيين مي‌گردد و آقاي حسن اميني هم عاقل‌تر و صادق‌تر از آن است كه چنين ادعايي داشته باشد.
د: جنايات صفويه و شكاف كرد و عجم
احسان هوشمند مي‌نويسد:
"اما در زمان دولت صفويه بعد از رسميت مذهب شيعه در كشور ما كه البته توأم با بروز بعضي خشونت‌ها و تعصب‌هاي مذهبي خصوصاً با شدت خاص شاه‌اسماعيل موجب مي‌شود كه به‌قول جامعه‌شناسان بخش‌هايي از جمعيت كرد سني كشور نسبت به بقيه ساكنان احساس تمايز كنند و شكاف اجتماعي به‌وجود بيايد." (ويژه‌نامه، ص5)
پس اگر قرار باشد براي شكل‌گيري بحران، يا شكل‌گيري جريان گريز از مركز در كشورمان، در مناطق كردنشين دوره تاريخي قائل باشيم، طبيعتاً به لحاظ تاريخي بايد به دوره شاه‌اسماعيل صفوي برگرديم.
درباره پيدايش صفويه و ثأثيري كه اين سلسله (1135ـ907) بر مذهب و مليت ايرانيان برجاي نهاده است تحقيقاتي فراوان صورت گرفته و قضاوت‌هاي متفاوتي ابراز گرديده است. افرادي از مورخان همچون احمد كسروي در رساله شيخ صفي و تبارش ظهور اين سلسله را بر مذهب و هم بر زبان فارسي و مليت ايراني ويرانگر مي‌داند و گروهي همچون اسماعيل رضواني و رسول جعفريان و محمدامين رياحي آن سلسله را نافع به مذهب و مليت مي‌دانند.(45) ادواردبراون و ذبيح‌الله صفا آن دوره را دوره انحطاط ادبي به‌حساب مي‌آورند و دكترشريعتي در رد صفويه سخنان تندي دارد و تشيع به ارمغان آورده صفوي‌ها را در مقابل تشيع علوي قرار مي‌دهد و ظهور آنها را بر فرهنگ و تمدن ايران فاجعه مي‌نامد. آخرين تحقيقات درباره صفويه از دكترمنوچهر پارسادوست باعنوان "شاه‌اسماعيل اول با اثرهاي ديرپا بر ايران و ايراني" مي‌باشد و نقدي مستند بر ظهور صفويه است. البته اثر آقاي ناصرپور پيرار هم در راه است كه هنوز اجازه چاپ و نشر نيافته است.
اما پيوند صفويه با پيدايش جنبش كردي و نقش آن در ايجاد روح قومي و شكاف كرد ـ عجم موضوع ديگري است كه نياز به تأمل و تفرس بيشتري دارد.
وقتي خاطرات بازرگان ونيزي و سفرنامه علي‌اكبر خطايي رستم التواريخ و مكاتبات بين شاهان صفوي و سلاطين عثماني بررسي ‌شوند مشاهده مي‌شود كه جنايات صفويه بر اهل سنت ايران كه كردها يكي از اقوام سني هستند بسيار وحشتناك است حتي در مقايسه با بقيه سلاطين كه كم و بيش استبداد و خونريزي داشته‌اند چشمگير است كه به برخي از آنها اشاره مي‌شود.
نوشيدن شراب در كاسه سر دشمنان، شوربا و كباب‌كردن جسد مخالفان، تربيت افراد آدم‌خوار، ادعاي الوهيت شاه‌اسماعيل، واداركردن مريدان به خودكشي، قتل‌عام‌هاي متعدد در شهرهاي ايران،‌ قتل دانشمندان سني، فسادهاي جنسي و اخلاقي كه تا آن زمان سابقه نداشته، برخي از اين جنايت‌ها در كردستان انجام گرفته است. مانند قتل‌عام مردم مكري در زمان شاه‌عباس در سال 1099 و كباب‌كردن جسد اميران مكري در زمان شاه‌اسماعيل. پس نظر هوشمند درست است كه: "احساس تمايز كردها" و "شكل‌گيري بحران" و "شكل‌گيري جريان گريز از مركز" از زمان صفويه به‌وجود ‌آمده است.
بايد اين نكته را هم اضافه كرد كه پيدايش جنبش كردي و احساس هويت ملي و مذهبي نيز از همان زمان به‌وجود آمده است. بنابراين پيوستن حاكم بدليس به‌ عثماني كه هوشمند از آن به خيانت تعبير كرده است مي‌تواند واكنش طبيعي يك امير كرد باشد، احتمالاً شخص مورد نظر هوشمند حاكم نيست و حكيم است. او يكي از بزرگترين علماي كرد و نويسنده تاريخ هشت‌بهشت به‌ فارسي و متحدكننده امراي كرد عليه صفوي‌هاست و حكيم ادريس بدليبي نام دارد كه در تاريخ عثماني نوشته‌ اسماعيل حقي(46) از او ياد شده است. وي مورخ و خطاط و اديب بوده و در دربارهاي اوزون حسن آق‌قويونلو و سلطان بايزيد عثماني و سلطان سليم نيز خدمت كرده است.
گرچه صفويه در اواسط و اواخر سلطنت 228 ساله خود ملايم‌تر شده ولي اثري كه از كشتارهاي اوليه و سني‌زدايي برجاي نهادند،‌ كه اصطلاحي را در ذهن كردها جا انداخت به‌نام عجم(47) به مفهوم هيئت حاكمه ايران (و با مفهومي مغاير با آنچه عرب‌ها در نظر دارند) اين مفهوم مفهومي سياسي است نه نژادي كه ناشي از نفرتي است كه كردها از مأموران دولتي در ذهن دارند و وارد ادبيات شفاهي و فولكلور آنها نيز شده است.
شاعري هنرمند كه اتفاقاً يكي از علماي طراز اول كردستان هم بوده و در دهه سي‌ام اين قرن شمسي فوت كرده‌اند به‌نام ملاعصام‌الدين شفيعي اين تصوير زشت از مأموران هيئت‌حاكمه ايران را چنين به نظم درآورده است:

روح واله سه ري ليومه بو ما چي ده مي تو                  ناليم ئه وه سه و دايه كه مي‌من كه ره مي‌تو
كوردم و خزمه‌ت ده كدم و تئوش له جه‌زادا                  خوئيم ده‌ر ژريني به نيشانه‌ت عه‌جه مي‌تو

ترجمه: جانم به لب آمده براي بوسه لبت، معامله‌اي دركار نيست متاعي كم آورده‌ام انتظار بخشش دارم. كرد هستم و خدمتكار اما تو در عوض خون مرا مي‌ريزي از نشانه‌هايت معلوم است عجم هستي.
هرگز درصدد نيستيم به تعصبات كور قومي دامن بزنيم، ولي متأسفانه شكاف كرد و عجم بر اثر سوابق ممتد غدر و خيانت حكومت‌هاي چندصدساله بسي عميق شده است كه كاش چنين نبود و كاش كردها عليرغم اين همه ستم يكجانبه به حكم ”ولايجرمنكم شنآن قوم علي الا تعدلوا“ از جاده عدالت و رحمت خارج نمي‌شدند و درضمن مطالبه حقوق خويش به آرمان‌هاي هموطنان ايراني‌شان لطمه نمي‌زدند ولي هميشه انتظار از نخبگان فارس و ترك و مسندنشينان حكومت مركزي بايد بيشتر باشد.
و اين موضوع فقط مربوط به تاريخ گذشته نيست، بلكه نمونه‌هايي از تبعيض و فشار ملي و مذهبي در طول تاريخ وجود داشته است. براي نمونه بعد از قيام شيخ‌عبيدالله كردها از جور قاجاريه به روس‌ها ملتجي شده‌اند(48) و ماجراي كشتن دسيسه‌آلود همزه آقاي منگور از سرداران شيخ‌عبيدالله و كشتن برادر اسماعيل آغا (سمكو) در تبريز و تحميل حاكم شيعي بر اهل سنندج در زمان قاجار در سال 1271 و مهاجرت و قتل تعدادي از مردم سنندج و... نمونه‌هايي از برخوردها در تعميق اين شكاف بوده است.
و اكنون باز هم داوري خوانندگان را به اين سخن آقاي هوشمند واگذار مي‌كنيم:
”شما هنوز شاهد هستيد كه در ايام خاص و مذهبي، همانند ايام فاطميه از رسانه ملي چگونه با بزرگان اهل سنت برخورد مي‌شود و يا براي انتخاب يك استاندار كرد سني مذهب چه موانعي برجسته مي‌شود؟...“
برخورد با نشر كتب(49) اهل سنت، ـ كه اكنون بهترشده است ـ ممانعت از احداث مسجد اهل سنت در تهران، تخريب مسجد اهل سنت در مشهد،‌ قتل‌عام سران اهل سنت در زمان قتل‌هاي زنجيره‌اي، دخالت در مسائلي چون رؤيت هلال در ايام عيد، عدم پخش اذان اهل سنت در مركز استان‌هايي چون سنندج، برخورد شديد با شوراي مركزي سنت و... همه آثاري است كه از سركوب‌هاي زمان صفويه برجاي مانده و به شكاف كرد ـ عجم عمق بيشتري مي‌بخشد.
ايران كه در زماني در ضمير تاريخي كردها عبارت بود از زبان فارسي كه بزرگاني چون سعدي و مولانا نماينده‌اش بودند و دومين زبان اهل اسلام به‌حساب مي‌آمد و از الجزاير تا چين را در قلمرو حكومت معنوي‌اش گرفته بود، بعد از  صفويه ـ كه مرزهاي جغرافيايي ايران و وسعت مرزهاي معنوي زبان فارسي را نيز كوچك كردند ـ ديگر آن ايران قبلي نماند. حتي در قرن‌هاي دوازده و سيزده هجري نيز تمام علما و شعراي بزرگ كرد كه اگر در تركيه و عراق هم بوده به زبان فارسي رساله‌ها، اشعار و كتاب‌ها دارند. اندك‌اندك زبان شيرين فارسي در ميان كردها رخت برمي‌بندد (مگر آن كردها كه در ايران ساكن هستند) زيرا هركس زبان مادري خود را بيشتر دوست دارد ديگر متأسفانه نسبت به آن گنجينه‌هاي عرفان و حكمت كه در زبان فارسي آمده است، تمايلي ندارند. فارسي را قبلاً‌ از خود مي‌دانستند؛ وقتي ايراني‌هاي اعلام هويت كردند كه فارسي مال ماست، مولانا مال ماست،‌ سيدجمال‌الدين مال ماست و... ديگران هم در مقابل اعلام هويت مي‌كنند ديگر متأسفانه اين‌گونه نيست كه:

از حجاز و چين و ايرانيم ما                  شبنم يك صبح خندانيم ما

نسيم‌هاي خدايي را بايد دريافت،‌ وحدت اسلامي را بايد دريافت، وحدت ملي را بايد يافت، مشتركات را بايد دريافت.

 


پي‌نوشت‌ها:
1و2ـ ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران، ص 2 پيشگفتار.
3ـ همان، ص 42.
4ـ همان، ص 48.
5ـ همان، ص 50 و 67.
6ـ آقاي زيباكلام هم از دست‌اندركاران مسائل كردستان در سال‌هاي اوليه انقلاب بود.
7ـ آقايان دكتر صدر حاج سيدجوادي وزيركشور و مهندس صباغيان سخنگوي دولت و وزيركشور و مهندس سحابي رئيس سازمان برنامه و بودجه و عضو شوراي انقلاب.
8ـ ويژه‌نامه ص 42.
9ـ همان، ص 50 و 51 كه آقاي هوشمند نيز در صفحه 38 از آن خلأ‌ ياد و تأكيد كرده كه چرا نهضت‌آزادي هيچ‌گاه اقوام ايراني كردها را بخشي از گفتمان خود به حساب نياوردند.
10و11ـ همان، 66و67 مصاحبه با مهندس سحابي.
12ـ همان، صفحه 57 مصاحبه با دكتريونسي.
13ـ همان، ص 76.
14ـ همان، ص 85.
15و 16 و 17ـ همان، ص 106.
18ـ تاريخ تصوف در كردستان، توكلي، چاپ سوم.
19ـ كردها و كردستان، درك كينان،‌ ترجمه يونسي.
20ـ از اشتباهي ناشي مي‌شود كه اكثر مورخان قديمي قبل از تحقيقات جديد كتيبه‌خواني و باستان‌شناسي مركتب شده‌اند و به خاطر همين است كه نژادگرايان عرب ادعاي برادر بزرگي را نسبت به كرد دارند و امروزه نيز فارس‌ها به‌استناد ريشه مشترك نژادي براي كرد هويت مستقلي قائل نيستند درحالي‌كه كردها گرچه از نژادهاي ايراني‌اند، ولي حقيقت آن است كه هويت مستقلي يافته‌اند.
21ـ نقل از صفحات 7 و 8، دمدم نامه به نقل از دراسات الكرديه.
22ـ ويژه‌نامه، ص 27.
23ـ در تأييد مبالغه‌آميز رضاشاه به‌عنوان قائد و ناجي.
24ـ ويژه‌نامه، ص 7.
25ـ در مقدمه كتاب جهان‌بيني شماره 1 چاپ جديد نوشته آيت‌الله مردوخ آمده است كه آن مرحوم معتقد به كار فرهنگي و فكري بوده، با جنبش‌هاي سياسي و انقلابي مخالف بوده است و اين امر خاص جنبش‌هاي كردي نيست.
26ـ حركت ملاخليل فاقد هرگونه خواست روشني بوده است و كاملاً عشايري بوده، چندان مهم نيست كه هوشمند چندين سطر را در توصيف آن سياه كرده است.
27ـ شيخ عبدالرحيم باجوند كه به نادرست باقروند ضبط شده است تنها از روي سابقه خانوادگي و عادت شخصي، لباس روحاني پوشيده وگرنه به‌هيچ روي روحاني نبوده است،‌ ولي برادرش به‌نام شيخ محمد كه در زهد و تواضع و ساده‌زيستي و معلومات فقهي و شوخ‌طبعي زبانزد است با قاضي‌محمد رابطه خوبي داشته است و وصي ايشان و محمدحسين سيف‌قاضي بوده است. ‌هرچند مي‌شود با او هم‌آوا بود كه محققين غيرمذهبي كرد درباره حركت‌هاي مذهبي منصفانه رفتار نمي‌كنند.
28ـ اين سه تن عبارتند از: حاج بابا شيخ سيادت، ملاحسين مجدي،‌حاج رحمان آغاي مهتدي.
29ـ‌ تنها در مصاحبه‌هايي در ايران و خارج به برخي از انديشه‌هايش اشاره مي‌كند.
30ـ به اين دو دليل از تأييد يا رد اتهامات كيخسروي و بلوريان و هوشمند به ايشان خودداري مي‌كنم.
31ـ راستي به قدري طي اين مرحله اضطراري دشوار بود كه وقتي اقوال و اعمال آن دوره را ارزيابي مي‌كنم مي‌بينم كمتر پيش آمده دچار اشتباه نشده باشيم و تنها مسئله درست"اصل سير" (يا به اصطلاح روز استراتژي حركت) بود.
32ـ اما مرز خطرناك آن اوضاع براي مخلصان به دين و خلق گم‌شدن در تاروپود پرپيچ‌ و التواي‌كش و قوس‌هاي سياست دنياي پر از نيرنگ و فريب ماهرانه امروز است.
33ـ صدرحاج‌سيدجوادي: "حتي چه در زمان آقاي هاشمي رفسنجاني و چه بعد از او دكتريونسي طرف مشورت مقامات دولتي بوده و مرتب به‌عنوان صاحبنظر از او راهنمايي خواسته‌اند."
34ـ‌ كتاب "كردها و كردستان"، نوشته درك كينان، ترجمه ابراهيم يونسي.
35ـ و گاهي گروهي كه با او مرتبط بودند با گروه‌هاي اسلامي ديگر در خارج كردستان نيز مرتبط بودند مانند: سپاه پاسداران، مجاهدين انقلاب‌اسلامي، جنبش مسلمانان مبارز، مجاهدين خلق، دفتر رياست‌جمهوري و...
36ـ اين ديدگاه مربوط به همان دوران انقلاب است. در دوران زندان رأي ايشان در اين‌باره پرتسامح‌تر نيز شده است.
37ـ ويژه‌نامه چشم‌انداز، ص 42.
38ـ نمي‌دانم چنين كلامي (اشاره به يك پاراگراف كتاب درباره كردستان) بر زبان يا قلم رهبران احزاب كرد،‌ اصولاً در ايران يا در هيچ دوره تاريخي جاري شده است يا خير؟ و اگر شده من خبر ندارم. ويژه‌نامه چشم‌انداز ايران، ص 26.
39ـ امام خميني پيامي خطاب به او به‌عنوان روحاني شجاع صادر مي‌كند و مفتي‌زاده بعد از امام‌خميني در قم سخنراني مي‌كند.
40ـ نوار گفت‌وگوها موجود مي‌باشد.
41ـ سحابي نيز در همان مصاحبه‌اش در ويژه‌نامه چشم‌انداز، ص 62، از ظهيرنژاد و قرني به‌عنوان طيف سركوب نام مي‌برد.
42ـ مفتي‌زاده معتقد است آقاي يونسي در اين امر دخيل بوده‌اند.
43ـ نامي بود كه آقاي مفتي‌زاده مانند بسياري ديگر از محققان همچون دكتر مكري و دكتر كزازي براي كرمانشاه به‌كار مي‌برد.
44ـ و تفاوت نهادن بين دين و مذهب و حجت مطلق و حجت نسبي.
45ـ بعضي نيز فقط از جنبه ملي آن را نافع مي‌دانند.
46ـ تاريخ عثماني صفحات 640 و 653
47ـ كتابي به زبان كردي به‌نام كورد و عه‌جه‌م درباره تاريخ كردهاي ايران، نوشته صالح محمدامين، چاپ 1992 در دست است.
48ـ صفحه آخر كتاب دم دم نامه منظومه ملاكريم فدايي به تصحيح سيدمحمد صمدي.
49ـ چندسال پيش ناشرين سني را مجبور مي‌كردند در پشت كتاب‌هايشان بنويسند ويژه اهل سنت،‌ درست شبيه به مغازه‌هاي غذاخوري ارامنه و يهوديان در تهران كه مي‌نويسند: ويژه اقليت‌ها.

سنت نبوي:‌توبهقال رسول الله (ص) «یا ایها الناسُ، توبوا الی الله، فوالله اِنّی لََاَتُوبُ اِلَیهِ فی الیَومِ أکثَر مِن سَبعین مَرَّهٍ» (متفق علیه)
شرح حديث:
با تدبر در آیات قرآن و احادیث حضرت محمد (ص) و هم چنین آثار سلف صالح و بزرگان دین، در می یابیم که کمال انسان و رسیدن او به منزلگاه سعادت و رستگاری، تنها با ایمان به الله و به تبع آن انجام عمل صالح میسر است.

استاد عبدالکریم محمدی:

در برخی موارد می‌بینیم که خداوند متعال رسول الله(ص) را مخاطب می‌سازد، مانند : « ‏ يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ »

جامعه مانند کودکی است که برای رسیدن به فصل جوانی و میوه دهی باید واکسینه شود. کودک ناتوان و ضعیف اگر میان میکرب ها رها گردد بی شک به ویروس ها و میکروب های واگیر مبتلا می گردد.

آیا جایز است که شش روز ماه شوال را  به اختیار روزه گرفت، یا روزه در این ایام وقت مشخصی دارد؟ و آیا هرگاه کسی روزه ی ماه شوال  را گرفت بر او فرض می شود؟

هنگامی اندیشمند جهان اسلام حضرت مولانا سید ابوالحسن علی ندوی ـ رحمه الله ـ به ملاقات شاه فیصل به دربار پادشاهی رفتند و زیبایی و ابهت قصر را دیدند، پادشاه را مخاطب قرار داده، گفتند:

بازرگان از رشد سرطانی فقه سخن گفته است؛شریعتی  از عرفان اجتماعی، مجتهد شبستری از حقوق بشر و...
این مقاله در پی مقالاتی می آید که ریشه در نقد و بررسی جریان روشنفکری مسلمان با فقه و روحانیت دارد. به نظر نگارنده نسبت روشنفکری مسلمان با فقه و حقوق و هم نسبت روشنفکری با روحانیت نیاز به بررسی انتقادی و مجدد دارد این رابطه پر از فراز و نشیب بوده است اگر چه نمی توان برای این رابطه حکم کلی صادر کرد. اما نیاز به تعامل فقه و حقوق ضرورت تعامل روشنفکران و روحانیت را ضروری می سازد منتها این تعامل چگونه شکل می گیرد؟

تجربه می گوید که شناخت میزان توان خود، به حق شناسی و هم تاثیر گذاری بهتر بر دیگری منجر می شود .اگر چه تجربه آموختن به زمان نیاز دارد تا زمان آن برسد که جان‌های پرشو و پر سوز میزان توان و حد و قدرت خود را به خوبی بشناسند. چرا که اعلام درد و بحران و زجر جامعه که وظیفه روشنفکران است، با سوز و گداز و شور و شوق اعلام می شود و در هم نتیجه ماجرا می سازد و هم بحرانی را اعلام می کند و نیاز به چاره جویی را تاکید می کند.
اگر رابطه اعلام بحران و ارائه راه حل، با توان و جریان مزبورهماهنگ نباشد می تواند در ادامه راه به دلیل جوابگو نبودن و در بر نداشتن نتیجه و حاصل عملی، به سرخوردگی و ناامیدی در جامعه و در میان مخاطبان منجر شود، چرا که به نتیجه‌ای که در پی آن بوده است نائل نیامده است.


در این مقال مخاطب ما روشنفکران مسلمان هستند که نگارنده هم به آن علقه و تعلق دارد. این جریان تاثیرگذار وهم پرنوسان در تاریخ معاصر ایران بوده است. هم در عرصه نظریه پردازی مذهبی و هم تحولات وادی سیاست و مدنیت جامعه ایرانی نقش داشته است.
جریان روشنفکری مسلمان که با سید جمال الدین اسدآبادی شناخته می شود، در طول زمان پروسه‌ای عمل کرده است. در میان اعضای آن رفتار پروژه‌ای را شاهد نبوده ایم، چرا که در کار پروسه‌ای برنامه مدون جمعی در کار نیست. به اقتضای کار روشنفکری هر فرد به تشخیص خود عمل می کند تا به تصمیم جمعی؛ که روشنفکر مسلمان هم چنین می کند.
شاید به دلیل همین رفتار پروسه‌ای است که این جریان در عین تاثیر گذاری نیروی تعیین کننده نبوده است. به عبارتی حرف آخر را نزده است و محرک بوده است. کنش ساخته اما نتیجه کنش را تا انتها راهبری نکرده است؛ اگرچه این ویژگی، خصلت عام جریان روشنفکری است که بیشتر اعلام خطر می کند و وجدان جامعه را معذب می گرداند و جنس کار وی هم رهبری کردن جامعه نیست.
با توجه به چنین ویژگی وشناخت توان جریان روشنفکری مسلمان با انواع گرایشات آن، ضروری است تا مسیری که با افت و خیز می رود را بهتر طی کند.

ناب خواهی همان آرمان گرایی افراطی است
روشنفکران مسلمان سودای آغازگری داشتند. آغازگری می تواند به آرمان گرایی ختم شود که در ابتدای راه الزامی است. اما آرمان گرایی اگر به ناب خواهی منجر شود به انحصار گرایی ختم می شود و این انحصارطلبی می تواند به نفی اصناف دیگر مذهب منجر شود. دراین چنین وادی گام نهادن، در عمل به مقابله‌ای نادرست میان اصناف دین هم ختم می شود اما مهم تر آن است که عرصه و قلمرو کار روشنفکری را از توان خود فراتر می برد که گاه چنین شده است.
حال اگر ناب خواهی نادرست و بایسته و شایسته نیست، باید پذیرفت که انواع درک‌ها از اسلام در جای خود مناسب است. البته به مصداق این ضرب المثل که هر پدیده اگر خوبی دارد نقص هم دارد. پس هر پدیده‌ای افت هم می تواند داشته باشدو با بیان صرف نادرستی برخی از تاثیرات آن پدیده نمی توان اصل وجودی آن را منتفی کرد.
درهمین زمره است جریانی که به نام فقه و اسلام فقاهتی نامیده می شود. نمی توان عرصه و توان این جریان قدرتمند در جامعه را نفی کرد و نادیده گرفت، کاری که روشنفکران مسلمان از شریعتی و بازرگان تا به امروز در عمل انجام داده اند؛ اما در عین حال جایگزین مناسب هم ارائه نداده اند که اگر هم داده اند موثر و بدیل نبوده است.


نگاهی به نظرات روشنفکران مسلمان در مورد فقه و سازمان رسمی دین موید ادعای ما است.
بازرگان از رشد سرطانی فقه سخن گفته است. شریعتی عرفان اجتماعی و برابری خواهی و عدالت را در برابر فقه سنتی مطرح کرده است. مجتهد شبستری با نگاه هرمنوتیکی حقوق بشر را برای فقه پیشنهاد کرده است. اقبال لاهوری از ضرورت ایجاد دستگاه حقوقی مناسب سخن گفته است اما از ارائه نظر فراتر نرفت، اگرچه چنین پیشنهاد مقبولی می نماید.دکتر سروش از اسلام معرفت اندیش و تجربت اندیش می گوید که با اسلام مصلحت اندیش که همان اسلام فقاهتی است مقابله کند.استاد ملکیان هم از معنویت و عقلانیت به عناوین بدیل استفاده می کند.
مهندس سحابی از اخلاق دینی به عنوان و بدیل دفاع می کند. نو شریعتی‌ها هم به عرفان اجتماعی توجه دارند که در باور شریعتی ریشه دارد و از عرفان خراسانی بهره می برد که قاعده‌اش بر این است که عارف با مردم زیست می کند واین باور ریشه در آئین عیاران هم دارد که اصل آن جوانمردی است بر اساس این اصل استواراست که بیشتر خدمت به جامعه دادن و کمتر گرفتن از جامعه می باشد.
اگر دقت کنیم این توصیه‌ها که به طور عمده نخبه گرا یا روشنفکری یا متعلق به اقشار تحصیل کرده است. هیچ کدام بدیل اسلام فقهی نیست بلکه می توان با چنین نگاهی به دین توجه کرد و احکام و مناسک را مورد ارزیابی و باز بینی قرار داد. همچنین نباید فراموش کرد که اقشار تحصیل کرده هم در مناسک و آداب، همچنان به فقه مراجعه می کنند.
به عبارتی روشنفکری مسلمان با بضاعت تاثیرگذار نه تعیین کننده، بدون ورود جدی به مسئله حقوق و احکام مدنی در دین، با اعلام مبانی نظری تا کنون به شکل خود آگاه و ناخود آگاه به بدیل سازی متهم یا متوجه شده است، اما دراصل بدیلی کار ساز ارائه نکرده است بلکه ایده مکمل ارائه داده و یا یا کاتالیزوری که با آن بتوان به احکام و مناسک دین نگاه مداراگرایانه‌ای کرد.


بی گمان ایده پردازی و نظریه پردازی و مدل سازی با هم تفاوت دارند. با این وصف جای یکدیگر هم نمی گیرند و هر کدام به مبانی و مسائل و لوازم مناسب محتاج هستند که جای هم را نمی گیرند.


روشنفکران مسلمان در عمل، مطابق ویژگی روشنفکری بیشتر در نظریه پردازی معطوف به ایده فعال بوده اند. یعنی نظریه پردازی معطوف به مدل و زیست زندگی نداشته اند. در مورد دوم از حد کلیات فراتر نرفته اند. این نوع توانایی و بضاعت و ویژگی دلایل گوناگون دارد.


اما این کاستی کار روشنفکری در کجا و چه زمانی خود را نشان داده و می دهد؟


بعد از انقلاب دو خط موازی سنتی روحانیون و مدرن روشنفکران مسلمان به هم نرسیدند در نتیجه این بار لایحه قصاص از سوی روحانیون بدیل حقوق مدرن می شود در حالیکه روشنفکران از مبانی اسلام دموکرات حرف می زدند. این حقوق و قانون و فقه بود که در جامعه اجرا می شد.در همین گیر و دار لایحه قصاص در دستگاه قضائی مقبول و قانون گردید. این کار به معنی انحلالِ تعامل نیم بند، اما موثر فقه و حقوق مدرن در سال ۱۳۰۶ ه.ش بود که به شکل گیری قانون مدنی ایران منجر شده بود. روشنفکران مسلمان در این مورد در عمل از روحانیون حامی لایحه قصاص جا ماندند چرا که هنوز در بند بحث‌های کلان نظری بودند.این جریان به دستاورد حقوقی و فقهی دوره مشروطه بی‌اعتنا بود، چون در عرصه کلان و کلی می اندیشید.


بعد از انقلاب جریان روشنفکری مسلمان، بازهم به راه ایده پردازی رفت و بیشتر در عرصه نظریه‌های معطوف به ایده حرکت کرد. در نتیجه به بدیل سازی کلی در برابر فقه روی آورد که در عرصه عملی و زندگی جایگزین مناسبی برای حقوق و فقه نیست. درنهایت این جریان هم به نوعی از اسلام فقهی دوری گزیده و گفتگو با آن را برنمی تابد. اگر چه در این میان این سیل اتهام زنی روحانیون بنیاد گرا است که با حمله به جریان روشنفکری، این جریان را از روحانیت ملول، ناامید و حتی گریزان کرده است.


باید توجه داشت که این رسم دیرینه ی سازمان رسمی دین است که دارای قدرت است و با انگ زدن و متهم کردن منتقدان، آنان را از سر راه بردارند یا به راه پرت و بی‌راهه بیندازند و بعد نفی و تکفیر آنان را اعلام کنند. در این مورد روشنفکران مسلمان دنیای عرب دچار این سرنوشت شده اند، به نحوی که تاثیر گذاری آنان را در جوامع مزبور به حداقل رسانده است.


با این حال، همه روحانیون بنیادگرایانه و تکفیری عمل نمی کنند.از طرفی فقه نفوذ قوی در میان مسلمانان داردو در نتیجه بدیل فقه اصلاح فقه است. جریان رسمی دین با عنایت به این قدرت سعی می کند که رقیبان را با اتهام و هر وسیله ی دیگر از میدان به در کند.این جاست که باید مراقب بود که در این دام نیفتاد و وارد مرافعه‌ای نشد که دستاورد محسوس و راه گشا برای جریان روشنفکری ندارد.


اگر دقت کنیم برخی از چهره‌های روشنفکری مسلمان، بعد از انقلاب با توجه به سابقه دوستی با سازمان دین، از سرخوش بینی به واگرایی رسیده اند و به گونه‌ای از اسلام فقاهتی برائت می جویند، ولی باز بدیل کلی و اما تکراری عرضه می کند.


باید توجه داشت که جریان روشنفکری مسلمان به هر دلیل در عرصه ی نظریه پردازی کلان حرکت می کند و به مصادیق وارد نمی شود. توصیه‌های مصداقی این جریان در مورد احکام مدنی فقه هنوز حقوقی و کاربردی نشده است.این جریان، نه پیوند ارگانیک با وکلای حقوقدان دارد ونه پیوند مناسب با اقشار طرفدار خود . همه ی این عوامل این جریان را تاثیرگذار بر روحانیون و فقه می کند، که اگر رابطه با روحانیت تعاملی نباشد دراین میانه دستاورد کمتری نصیب جامعه و جریان مزبور خواهد شد.


از طرفی روشنفکران مسلمان به طور عمده مطابق ویژگی خود اعلام بحران می کنند و نقصی را فریاد می زنند. این اعلام کردن‌ها جایگزین امر اثباتی نیست بلکه به مشکل و درد به درستی اشاره می کند. اما چگونه باید چاره کار کرد و درد و مشکل و بحران را حل کرد؟ این وکلا و فقها هستند که در عرصه ی کار خود باید تدبیر کنند و قوانین را اصلاح کنند و با استفاده از نظریه پردازی راه گشایی روشنفکران مسلمان، مدل‌های تحققی را تدارک ببینند. پس اگر حد و تاثیر و توان هر جریانی مشخص شود ارج و ارزش آنهم در جامعه به درستی تجلیل می شود.


با این توضیحات در مورد اسلام فقاهتی که از سوی روشنفکران مسلمان که مورد سوال قرار گرفته است، وارد محور دیگر بحث که نقطه مرکزی آن است، می شویم.


معمول است و به درستی هم رایج شده است که به احکام مدنی فقهی ایراد گرفته می شود ؛ و نیز به برخی از باورهای فقهی که به نام دین به شکل انحصاری وارد می شوند و دیگران را تخطئه می کنند. امری که در جامعه ما از سوی برخی از علما و مراجع دینی رایج شده است. اگر چه همه مراجع و علما چنین نیستند و باید به این ویژگی که نگاه فقهی تنگ نظرانه، همه گیر نیست، هم توجه داشت.


اما روشنفکران مسلمان چه رفتاری در برابر این سیاست نادرست "تکفیر" دارند؟


جریان روشنفکری به درستی نسبت به مسائل فقهی که با زمان همراه نیست اعلام نظر می کنند.خواستار تغییر در باورها وهم احکام فقهی مدنی می شوند و از ضرورت تغییر این احکام را سخن می گویند و راه حل های کلی ارائه می دهند. از قبیل هماهنگ شدن فقه با اعلامیه حقوق بشر یا جایگزینی عرفان به جای فقه یا در نظر گرفتن عدالت اجتماعی و حق آزادی بیان و امثالهم. این رفتار‌ها لازم است اما آیا کافی هم هست؟


سوال این است که چه مرجع حقوقی و فقهی باید به چنین کرداری اقدام کند. در خصوص روشنفکران ،جز دو مورد اعلام بحران و نظریه پردازی کلان ،عمل دیگری را شاهد نبوده ایم. اما روشنفکران مسلمان یا باید به محدودیت خود توجه کنند یا باید بتوانند این محدودیت ها را برطرف کنند.


با توجه به ویژگی روشنفکری و کار کلی بینی و کلان گویی این نحله، نمی توان جزء این رفتارها، وظیفه‌ای دیگر برای این جریان قائل بود. این جاست که مهم می شود که با انواع گرایشات دینی باید چگونه برخورد کرد؛ به خصوص با اسلام فقاهتی که حتی تعریف تحریف شده‌ای که از آن ارائه می شود، تعریفی که کامل و گویا نیست.


در پی این نتیجه گیری از ضروت وجود اسلام فقاهتی، پس نمی توان گقت که اسلام فقاهتی تمام شده وعقب مانده است و به جزء چند فقیه آن هم مرحوم شده، انتظاری از آن نمی توان داشت . این نوع سخن گفتن در مورد اسلام فقاهتی هم ایراد مبنایی دارد و هم ایراد راهبردی بر آن وارد است.


ایراد‌های مبنایی

۱- در این نگاه نوعی ناب خواهی وجود دارد که درک‌های دیگر را نمی پسندد.درکی از دین را برتر از درک دیگری می داند و لذا این نوع نگاه نمی تواند با تسامح همراه شود.

۲- اسلام فقاهتی فقط یک گرایش و نگاه نیست. در ضمن فقه هم ابواب گسترده‌ای دارد که فقط احکام مدنی نیست. با این فرض که حتی اگر فقه همه احکام مدنی باشد آیا چاره کار، نفی و ناامیدی از اسلام فقاهتی است ؟

 

حال پرسش این است که اگر فقه نتواند در خود تغییر ایجاد کند و با شرایط زمان هماهنگ شود چه چیز را می توان جایگزین آن کرد؟ ممکن است که پاسخ این باشد جایگزین هایی مانند عرفان یا ایمان فردی مخلصانه و داوطلبانه یا معنویت.


باید توجه کرد که این مقوله‌های بینشی ایمانی درونی هستند. در حالی که فقه به مقوله‌های عینی و هم سنجشی توجه دارد. ایمان دینی هم به مناسک و عبادت و زیارت و آئین و اجرای برخی از اعمال و رفتار‌ها توجه دارد، اگرچه حتی عرفان هم مناسکی دارد .(در نتیجه حتی قلمرویی که به نادرست عرصه ی فقه معرفی شده است، یعنی فقط احکام شریعت؛ که این تعریف دقیق هم نیست.)


با این وصف، فقه در عرصه ی و حیطه عمل بدیل ندارد و جایگزین هایی مانند عرفان یا اندیشه فلسفی و حتی عرفان اجتماعی با وجود نخبه گرا بودن، می توانند به عنوان مکمل و کاتالیزور برای اصلاح فقه نقش بازی کنند.


اینجاست که تعامل با اسلام فقاهتی لازم می آید. این تعامل اگر با توجه به حد شناسی هر جریان باشد دستاورد هم دارد. در این زمینه کمتر روشنفکری به بررسی مبانی فقه پرداخته است و آن را به چالش کشیده است؛ یعنی به گفتگو درون فقهی ورود کرده است.


نادرستی راهبردیِ نفی اسلام فقاهتی چیست؟

توجه به این مورد بس مهم است که آیا روشنفکران مسلمان تاکنون دستگاه سازی حقوقی کرده یا قصد آن را داشته اند؟ هم چنین آیا روشنفکران مسلمان به خاطر همان خصیصه روشنفکری که غلط هم نیست از کلیات فراتر رفته اند، اگر چه به درستی اعلام بحران کرده اند و جامعه و سازمان دین را خطاب قرار داده اند.


اکنون باید دید که کدام مرجع را خطاب قرار داده اند؟ در ضمن آیا به الزامات بعدی این خطابِ خود، عمل کرده اند.


جریان روشنفکری مزبور به دلیل فشارهای گوناگون که از حوصله این بحث خارج است حتی از مبانی اولیه نظریه پردازی جلوتر نرفته است. بی‌گمان فرق است میان این نظر که احکام قصاص با روح مذهب نمی خواند با این که بدیلی برای مومنان و جامعه ارائه شود. ارائه بدیل کاری است که قابل سنجش است و در ارزیابی تحقیقی مورد مطالعه قرار می گیرد واثری آزمون پذیر دارد. در حالی که در اعلام بحران و هم نظریه پردازی برای بیان این که احکام قصاص با روح قصاص نمی خواند به لزوم تغییردر احکام توجه داده می شود اما تا مدلی جایگزین ارائه نشود اقدام قابل سنجشی انجام نگرفته است. کار روشنفکری در اصل خود و تاکنون هم چنین نبوده است که مدل حقوقی یا فقهی بدیل ارائه دهد . به این ویژگی کار روشنفکری باید توجه کرد. نظریه پردازی در باره اخلاق و عدالت، با ارائه مدل و قوانین مناسب و متناسب با زمان در باره اخلاق و عدالت فرق دارد.


اکنون ممکن این استدلال مطرح شود که قوانین مدنی را وکلا تنظیم می کنندو فقها دراین مورد نقش و وظیفه‌ای ندارند یا حداکثر بر این قوانین صحه شرعی می گذارند. اگر چه این نظر، عملی نیست اما فرض بر صحت بگذاریم و آن را هم شدنی بدانیم. اما کار فقه که فقط حقوق مدنی نیست. آداب و رسوم و آئین مناسک و زیارت و رفتارها و فرهنگ هم در فقه وجود دارد، که مومن به دین را به خود می خواند. این اعمال دینی، هم تصحیح و هم به ترویج نیاز دارد و اینجاست که هم باز فقها مخاطب و عامل تغییرند.


اگر جامعه‌ای همه اعضای آن نخبه بودند و به دنبال اجتهاد در امور می رفتند، بی‌گمان به متخصص دینی نیازی نبود.


می توان گفت که هر کس را حق و امکان اجتهاد است. البته این سخن درستی است اما آیا عملی هم است؟ یعنی همگان می توانند اجتهاد کنند؟ تقلید درست نیست، اما آگاهانه جستجو کردن و با مقایسه نظرات متخصصان انتخاب کردن، امری معقول است که در همه ی موارد انسانها انجام می دهند و آگاهانه و داوطلبانه جستجو کردن امری درست و عقلانی است. پس فقه هم در این وادی به سوی تخصص می رود. اگرچه هر فرد می تواند خود متخصص شود اما معمول است که انسان‌ها در امورخاص به سوی نظرات متخصصان می روند و لذا عملاً همه نمی توانند در همه امور متخصص شوند.


لذا در نگاه راهبردی نیز، باز هم بسیاری از مسائل برای بسیاری از مذهبی‌ها با فقه حل می شودو نمی توان بدیلی به جای اسلام فقاهتی آورد. اما اصلاح اسلام فقاهتی، به همین دلیل نیاز دینداران به آن، از امور ضروری و و اجب است.


در این میانه بضاعت روشنفکری را باید شناخت و توان آن را محاسبه کرد و نسبت آن را با اسلام فقاهتی دریافت و هم بهتر آن است که بدون ناب خواهی در عمل نه فقط در تئوری و پذیرش انواع درک اسلام ها، زمینه را برای تعاملی فراهم کرد تا اسلام فقاهتی خود را با زمانه همراه کند و تعامل لازم را با زمانه بیابد؛ اگر چه هر فرد به شرط کسب صلاحیت می تواند اجتهاد کند.


نکته ی مهمی هم در این میان وجود دارد که نباید فراموش شود.این مناسک و دعا و آئین و رفتار خاص است که مذاهب را زنده نگه می دارد و نه بحث‌های کلامی و فلسفی؛ چراکه کلام دینی که نتیجه تعامل فلسفه و علم با دین و لازم است تا به فقه و باور دینی نهیب زند تا در جا نماند، اما جای فقه و حقوق و آئین و مناسک و دعا را نمی گیرد.

باید توجه داشت که روشنفکران مسلمان، در عرصه‌ای که در اختیار دارند اگراین عرصه را به خوبی به کار گیرند، موفقیت بیشتری به دست خواهند آورد. در این باره باید بیشتر نوشت و خواهم گفت .

به عنوان تبصره، یاداوری این نکته نیز ضروری است که اسلام فقاهتی عرصه ی وسیعی دارد که امروزه بیشتر به احکام آن توجه می شود، که این غفلت هم جای بررسی جداگانه دارد.زیرا فقه مدعی است که از ۱-عقل ۲- جان ۳- نسب ۴- مال ۵- دین مومنان حفاظت می کند و این ادعا زمینه مناسبی برای گشودن باب بحث جدی با اسلام فقاهتی است.

 کدامین دست را باید برید؟

در این مقاله با استناد به ادله لغوی و تاریخی و استناد به سنت قطعیه و سیاق آیات، نشان داده می شود که «ید» در قرآن، اغلب به معنای «قدرت»آمده، و «قطع» به معنای «ایجاد فاصله بین عامل و معمول». پس مراد این است که دست دزد از قدرتی بریده شود که امکان دزدی به وی داده است. بر این اساس واژه «قطع» و «ید» در این آیه نه در معنای عرفی، بلکه در معنای متشابه آن، بکار رفته است.

قرآن کریم قول سدید است و صادر از حکیم. بناءبراین نباید حکمی و امری و نهیی در آن غیر عاقلانه و غیر حکیمانه و غیر سدید باشد. حکیم علامه آيـة الله سید محمد جواد موسوی غروی معتقد است فهم نادرست بعضی از مفسران و فقهاء، از برخی آیات قرآن کریم، موجب وهن کلام الهی و افتراء به آیات کتاب و تکذیب آنها گشته است. ازینرو، همانگونه که خدای عزّ و جلّ خود دعوت فرموده، باید در آیات قرآن تعقل نمود و به فهمی دقیق و درکی صحیح نائل آمد، تا در نتیجه از ذات باری تعالی و کتاب او رفع انتساب افتراء و کذب گردد، و هدف بعثت رسول، که تزکیة اخلاقی مردم و تعلیم کتاب و حکمت به ایشان است، به نحو احسن انجام پذیرد، و هدایت آنها به عرصة عمل صالح به خوبی محقق ‌شود.

آنچه را که انبیاء از طرف خدا مأمور به ابلاغ آن شده‌اند، تبیین راههای تأمین نیازهای فطری، مادی و معنوی بشر، در چهارچوب ایمان به خدا، آخرت و عمل صالح، بوده است. همة پیامبران الهی معترفند که رسولان رحمتند، و جهت گسترانیدن آن بر عرصة حیات بشر مأموریت یافته‌اند، و همگی کراراً بر این حقیقت پای فشرده‌اند که نه برای مزد گرفتن آمده‌اند و نه برای سلطه‌گری و حکومت. بلکه قصد آنها رها ساختن بشر از یوغ جهل و ستم و بیداد، و اقامة رحمت، آزادی و عدل و داد است:[۱]

یکی از آیات اشکال‌گیر، که از دیرباز مورد سؤال بوده، و امروز نیز مدافعان حقوق بشر و اندیشمندان محقق، و قائلان به تاریخی بودن، و یا عصری کردن، و نیز مخالفان کتاب مجید، آن را مغایر با حقوق و اخلاق انسانی می‌دانند، آیة ۳۸ سورة مائده می‌باشد، که می‌فرماید:

وَالسَّـارِقُ وَالسَّـارِقَةُ فَـاقْطَعـُواْ أَيْـدِيَـهُمَا جَـزَاء بِمَـا كَسَبَـا نَكَـالًا مِّـنَ اللّهِ وَاللّهُ عَـزِيـزٌ حَكِيـمٌ

و مرد دزد و زن دزد را پس ببرید دستان آن دو را، به سزای آنچه که آن دو کرده‌اند، (و این) بازتابی از عمل است از سوی خدا[۲] و خداوند عزيزی حکیم است.

مسلماً اجراء حکم مذکور در این آیه، به شکلی که در بعضی از حکومتهای اسلامی صورت پذیرفته، با حقوقی که برای انسان، به ما هو انسان، بدون در نظر گرفتن دین و اعتقاد او تعریف شده است، مغایرت دارد.

ما اگر قرآن را عیناً کلام خدا بدانیم، و بناءبراین، خالی از هر گونه اشتباه و نقصانی، و در کمال دقت و معرفت،[۳] عبارت پایانی آیه که می‌فرماید: «وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ»، ما را برآن می‌دارد که صدور چنین حکمی را از جانب حضرت باری، حتماً، هم از سرِ عزت بدانیم و هم از منبع حکمت. و از آنجایی که «عزت»، استحکام در عمل و مَناعتی[۴] است که جامعه بر اساس اخلاق و رفتار حَسَن دارد، پس آنچه برآمده از زور و متکی به قوای نظامی است، لزوماً و در اساس و عمل، عزّت نیست![۵] همچنین «حکمت»، علم محکم و درست و خدشه‌ناپذیر است که از عقلی همه جانبه نگر صادر می شود،[۶] و «حکیم» کسی است که گفتار و کردارش برآمده از چنین علمی باشد. یعنی در سخن او خدشه‌یی نباشد، و به اتقان و استحکام و سَداد، سخن بگوید و عمل کند. براین اساس، قول و فعل خداوند عزیز حکیم، که بر اساس عزتی مبتنی بر حکمت است، نباید و نشاید که با حقوق ذاتی انسان مغایرت و منافاتی داشته باشد. بلکه تصدیق کننده و تأمین کنندﮤ آن است. پس اگر فهم و بیان رایج از آیه، مغایر و مخالف با حقوق ذاتی انسان است، و خردمندانه و حکیمانه و از سرِ عزت نمی‌نمایاند، حق این است که با تمسک به اصلی که امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبۀ ۱۸ نهج البلاغه بناء نهاده که: «أَنَّ الْكِتَابَ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضا»، «همانا بعضی از کتاب بعضی دیگر را تصدیق (و تفسیر) می‌کند»،[۷] کوشش نماییم با استناد به آیات دیگر، مراد خداوند از بیان این حکم در آیة مذکور را دریابیم.

آية الله غروی می‌گوید: «دست» به معنای قدرت است، و «بریدن» کوتاه کردن دست است از قدرت. تبیین این نظر در پی خواهد آمد.

 
مراد از بریدن دست ، سلب قدرت از دزد است

این آیه در کتاب «حجیت ظنّ فقیه و کاربرد آن در فقه» ذیل عنوان «اجمال در آیة سرقت و بیان آن»[۸] مطرح شده است. در آنجا این معنا را آورده‌اند که هم لفظ «ید» و هم لفظ «قطع»، در آیة مذکور، مجمل است، و مجمل نمی‌تواند حکمی باشد که به تفصیل اجراء شود.[۹]

لفظ «ید» را در آیه از این جهت مجمل می‌دانیم، که وقتی می‌گوید؛ «دست یا دستان»، معلوم نیست آیا مراد گوینده، انگشتان است، یا دو انگشت، یا سر انگشتان، یا کف دست، یا منظور تا مچ دست است، یا تا میانۀ ساعد و آرنج، یا بازو است تا کتف؟! در زبانهای رایج دنیا، مثل زبان عربی، لفظ «دست»، هم به کل دست و هم به قسمتی از آن اطلاق می‌گردد. گذشته از این، باید حتماً خدا تعیین می‌نمود که دست راست را باید برید یا چپ را؟! پس تردیدی نیست که آیه در «ید» مجمل است.

از سوی دیگر؛ آیه در «قطع» هم مجمل است، زیرا در زبان عربی؛ این لغت هم بر «جدا کردن» اطلاق می‌شود و هم بر «مجروح کردن». همچنین «قطع» به معنای از میان برداشتن ارتباط بين دو چيز، و ایجاد فاصله در میان آنها است و در موارد گوناگونی کاربرد دارد. مانند؛ «اِقطَعوا لسانه»، «زبانش را ببرید»، یعنی؛ ساکتش کنید و یا «قَطَعَ صلاته»، «نمازش را برید».

اما اگر مجمل بودن لفظ «ید» و «قطع» را قائل نشویم، و ظاهر، نه مفهوم متشابه این دو لفظ، مراد باشد، اشکال دیگری هم به آیه وارد می‌شود، و آن اینکه؛ چرا در آیه، لفظ «ایدی» ـ جمع «ید» ـ را آورده است؟! در حالی که اگر یک دست قطع شود ـ یک دست از سارق و یک دست از سارقه ـ باید مثنی، یعنی «یَدَین» می‌آورد. و حال آنکه در هیچ یک از روایات، سخنی از اینکه دو دست از هر یک از زن و مرد دزد قطع شود، یعنی چهار دست، وجود ندارد، تا «ایدی» که لفظ جمع است مصداق پیدا کند. البته برخی مفسران گفته‌اند؛ «مراد، همة دزدان و دستان آنها است».

طبق سنت قطعیه[۱۰] نیز در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم دست دزدی بریده نشد، و الگویی در اجراء این حکم نداریم. علت اینکه پیامبر (ص) اصلاً فرمان به بریدن دستی نداد، اجمال در آیه نبود، بلکه به این دلیل بود که معنای «قطع و ید» را به خوبی می‌دانست!

اگر این دو واژه، در آیه، در مفهوم حقیقی خود، و نه معنای متشابه، بکار رفته بود، بر خداوند حکیم متعین می‌بود، جهت احتراز از «تأخیر بیان در وقت حاجت»، موضع قطع را، به تفصیل، در همین جا بیان ‌می‌فرمود. در این مورد نیز چنین وظیفه‌یی را به رسول خود محول نکرده است.

حال که ذات رحیم و رحمان و وَدُود[۱۱] و منّان[۱۲] و غفور و توّاب[۱۳] و کریم و حکیم حضرت باری جزئیات حکم را مسکوت گذاشته است، پس باید از دو لفظ «قطع» و «ید» مفهوم متشابه آن را اتخاذ نمود.

«ید» در قرآن، اغلب به معنای «قدرت» بکار رفته است، و «قطع» به معنای «ایجاد فاصله بین عامل و معمول». پس مراد این است که دست دزد از قدرتی بریده شود که امکان دزدی به وی داده است.


توبه و اثر آن در اصلاح مجرم

دلیل دیگری در عدم جواز بریدن جسمانی دستان سارقان، آیة ۳۹ سورة مائده است که بلافاصله بعد از آیة مورد بحث می‌فرماید:

فَمَـن تَـابَ مِـن بَعْـدِ ظُلْمِـهِ وَأَصْلَـحَ فَإِنَّ اللّهَ يَتـُوبُ عَلَيـْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُـورٌ رَّحِيـمٌ

پس هر کس که بازگردد (از زشتکاری خود)، بعد از ستمش (که روا داشته است)، و اصلاح کند (تباهی خود را)، پس همانا خدا هم باز می‌گردد بر او، همانا خداوند است آمرزنده‌یی رحیم.[۱۴]

اسلام دین رحمت، عطوفت، رأفت، سلام، صلح، سعادت، تربیت و نیکبختی است، و پیامبرش رسول رحمت است برای عالمیان. پس چنین دینی هرگز طالب آن نیست که یکی از اعضاء تربیت نایافته جامعه، چه مسلمان چه غیر مسلمان، ناقص شود، و نیروی کار و تولید، هم به جهت نقص عضو، و هم به سبب نقصان حیثیت و آبرو، از او سلب گردد، که اگر زمانی هم توبه کند و از عمل ناشایست خود بازگردد، نتواند مشغول کاری شود تا خانواده و جامعه از او سود برد! به همین دلیل است که بلافاصله بعد از صدور حکم مذکور در آیة ۳۸ سورة مائده، سخن از توبه و اصلاح مطرح می‌شود.

در شرائطی که اگر بخواهید حجاب را به بانویی تحمیل کنید و بگویید که این حکم خدا و به نفع تو است، واکنش مخالف نشان می‌دهد، چگونه انتظار داریم کسی که دست حقیقی او را ببرند، باز هم معتقد به اسلام باقی بماند؟! قطعاً چنین کسی دیگر اصلاً نگاه به این دین نمی‌کند و حتی دشمن آن نیز می‌گردد. از این جهت خدای تعالی در مقام تعلیم رسول خود می‌فرماید:[۱۵]

وَإِذَا جَـاءكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِنَا فَقُلْ سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ كَتَبَ رَبُّكُمْ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ أَنَّهُ مَن عَمِلَ مِنكُمْ سُوءًا بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابَ مِن بَعْدِهِ وَ أَصْلَحَ فَأَنَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (انعام ۵۴)

و هرگاه آمدند نزد تو (ای پیامبر) کسانی که ایمان می‌آورند به آیات ما، پس بگو سلام بر شما[۱۶]، واجب کرده است پروردگارتان برخود رحمت را اینکه هر کس عملی کرد، از شما، به بدی، از سرِ نادانی، سپس بازگشت کند از پسِ آن، و براست آوَرَد، پس همانا او است آمرزنده‌یی رحیم.

پس خدایی که گسترانیدن رحمت بر بندگان را بر خویش واجب کرده است، به هیچ روی نمی‌خواهد بنده‌یی را از دائرۀ رحمت خود، با عذابهایی اینچنین خارج سازد.

رحمت خدا چیست؟ اینکه اگر کسی از سَرِ نادانی دست به اقدامی ناشایست زند، سپس از کردﮤ خود بازگردد، و آن کژی و کاستی، و آثار تباهی و ویرانی خود را اصلاح نماید، پس همانا خدا آمرزنده‌یی رحیم است. یعنی از سرِ رحمت خود، آثار اشتباه او را به آمرزش خود، محو یا مدفون می‌سازد. پس قبل از هر کس، بر رسول خدا است که این فرصت را به بندگان خاطی عطاء فرماید، و زمینۀ اصلاح را از هیچ کس دریغ ندارد. و بر اساس اصل وجوب اطاعت از رسول، بر مؤمنان نیز واجب است که زمینه‌های رشد اخلاقی آحاد جامعه را، چه مؤمن باشند یا کافر یا مشرک، فراهم آورند.


تعیین مجازات سارقان باید چگونه باشد؟

با روشن شدن مراد آیه، حال باید دید تکلیف دزدان و حکم نهایی دربارة آنها چیست؟ آیا شخص دزد، متحمل مجازاتی می‌شود؟

در پاسخ این سؤال باید گفت؛ در بسیاری از فروعات احکام شرع، تعیین مجازات جرائم به عرف و قوانین عرفی واگذار می‌شود که در هرجایی ممکن است متفاوت باشد. به عنوان مثال؛ شخصی خدمت امام صادق علیه‌ السلام آمده، عرض کرد؛ در فلان جا مردم خلاف روش ما، و بعضاً با محارم خود نکاح می‌کنند، که از منظر قرآن و اسلام حرام است!

حضرت چنین پاسخ داد؛ رسول خدا صلی الله علیه و آله فرموده است:[۱۷] «اِنَّ لِکُلِّ قَومٍ نِکاحاً»، «همانا برای هر قومی نکاحی است». پس کسانی که مسلمان نیستند، بر اساس اعتقاد خود ازدواج می‌کنند![۱۸] در هرحال، قصد امام بیان عرف در جامعه است. یعنی اموری مربوط به عرف جامعه است و مجازاتهایی هم به عرف مردم احاله داده می‌شود که همان قوانین موضوعه می‌باشد. عرف می‌تواند بگوید شخص دزد، مالی را که دزدیده، پس بدهد و یا مثلاً دو برابر مال دزدیده شده را از او جریمه بگیرند. در قوانین مختلف دنیا این مجازاتها تعریف شده است. پس در جوامعی که دست دزد را نمی‌برند، برای دزد تنبیه وجود دارد. مجالس قانونگزاری ما نیز می‌توانند قوانینی را برای مجازات دزد تعیین کنند که در شرع، تحت عنوان تعزیر، یعنی تأدیب، آمده است. البته آنچه که عرف می‌گوید، نباید مخالف قرآن و عقول مستقلة بشری و حقوق ذاتی انسان باشد.

در باب مسائلی که شرع در قبال آنها سکوت کرده و آنها را به عرف واگذاشته است، میزان و معیار سنجش، سخن امیرالمؤمنین علیه السلام است که احکام را به چهار دسته تقسیم فرموده، می‌گوید:[۱۹]

اِنَّ اللهَ افتَرَضَ علَيکمُ الفَرائِضَ فَلا تُضَيِّعُوها وَ حَدَّ لکَم حَدوداً فَلا تَعتَـدُوها وَ نَهاکُم عَن اَشياءَ فَلا تَنتَهِـکُوها وَ سَکَتَ لَکُم عَن اَشياءَ وَ لَم يَدَعها نِسياناً فَلا تَتَکَلَّـفُوها.

۱ـ همانا خداوند واجب ساخته است بر شما فرائضی را، پس تباهشان نسازید، ۲ـ و به اندازه درآورده است برای شما اندازه‌هایی را پس از آنها گذر نکنید، ۳ـ و بازداشته است شما را از چیزهایی، پس قُرُقَشان را نشکنید، ۴ـ وساکت است مر شما را نسبت به چیزهایی و واننهاده ‌است آنها را از سَرِ فراموشی، پس خود را در مورد انجام آنها به سختی نیندازید.

واضح است که بخش چهارم کلام مولی امیرالمؤمنین صلوات الله علیه منبعث از آیات کتاب است که خدای تبارک و تعالی، در دو آیه، ایمان آورندگان به نبیِّ خاتم را از سؤالات بی‌پایه و تکلیف‌زا باز می‌دارد. به این دو آیه توجه کنید:

مائده ۱۰۱:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْيَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَإِن تَسْأَلُواْ عَنْهَا حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللّهُ عَنْهَا وَاللّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ

ای کسانی که ایمان آورده‌اند مپرسید از چیزهایی که اگر آشکارتان گردد، بد آید شما را، و اگر بپرسید از آنها به هنگامی که قرآن فرود می‌آید ، آشکار گردانده شود برای شما، خدا گذشت کرد از شما و خداوند است آمرزنده‌یی خویشتن‌دار.

بقره ۱۰۸:

أَمْ تُرِيدُونَ أَن تَسْأَلُواْ رَسُولَكُمْ كَمَا سُئِلَ مُوسَى مِن قَبْلُ وَمَن يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإِيمَانِ فَقَدْ ضَلَّ سَوَاء السَّبِيلِ

آیا می‌خواهید که بپرسید رسولتان را همچنان که پرسیده شد موسی پیش از این، و آن کس که بگزیند کفر را به جای ایمان، پس هر آینه گمراه گشته است از راستی راه.


دزدان اصلی چه کسانی هستند؟!

حال این نکته حائز اهمیت است که ببینیم دزدان اصلی چه کسانی هستند؟ تا زمانی که افراد و گروه‌هایی، که به جهت برخورداری از قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و اجتماعی خود، توان دزدیهای کلان دارند، و از بیت المال و ثروتهای ملی می‌دزدند، دستشان از این دزدیها کوتاه نگردد، و در جامعه تعدیل و توزیع عادلانة ثروت صورت نگیرد، مبارزه با دزدانی که از سر فقر و ناداری و اضطرار اقدام به سَرِقَت[۲۰] می‌کنند، مبارزه با معلول بوده و گره‌گشای این معضِل اجتماعی نمی‌شود.[۲۱] زیرا دزدی‌های کلان از بیت المال است که موجب توسعۀ فقر در جامعه می‌گردد و نیازمندان را وادار به دزدی‌های کوچک می‌نماید.

در ضمن اگر مراد قرآن، بریدن حقیقی دستان دزدان بود، باز هم اجراء این حکم، مانع از دزدیهای افراد و گروه‌های برخوردار از کانونهای قدرت و وابسته به مراکز ثروت، علی‌رغم بریدن جسمانی دستانشان، نمی‌شد. زیرا آن قدر رابطه و سلطه در قدرت دارند که به سهولت می‌توانند دزدی‌های خود را ادامه دهند! پس طبق فرمان الهی در آیۀ مورد بحث، و نیز آیات دیگر، وظیفۀ جامعۀ مسلمان است که این افراد را مسلوب الاختیار و ناتوان سازند و دستشان را از کار منقطع کنند، تا ثروت ملی و خصوصی، طوری عادلانه در میان آحاد جامعه توزیع گردد، که از سر فقر و ناداری، کسی اقدام به سرقت ننماید. اگر چنین شود، قطعاً این دسته از سارقان، انگیزه ارتکاب این جرم را از دست خواهند داد و از اقدام به آن دست خواهند کشید.


روایاتی در بریدن جسمانی دست دزد، و نقد آنها

و اما کسانی که فتوی بر بریدن جسمانی دست دزد داده‌اند، استنادشان به چند خبر واحد[۲۲] است. از جمله روایتی است از عبدالله بن عمر که می‌گوید:[۲۳]

قَطَعَ رَسُولُ الله صلی الله عليه و سلم فِی مِجَنٍّ قِيمَتُهُ خَمسَةُ دَرَاهَمِ ، کَذَا قَالَ... .

برید رسول خدا صلی الله علیه و سلم در سپری به ارزش پنج درهم، چنین گفت... .

مضافاً بر واحد بودن خبر، آثار جعل در عبارت مشهود است، به دلائل زیر:

اولاً؛ رسول رحمت و عدالت دست کسی را به پنج درهم نمی‌برد، و اصلا در طول حیات خود هیچ دستی را نبریده است.[۲۴]

ثانیاً؛ ذکری از شخصی به میان نیامده که چه کسی از چه کسی دزدیده است.

ثالثاً؛ «کـذا قـال» در آخر حدیث، حکایت از کذب آن دارد. زیرا راوی اطمینان حاصل نکرده است که چنین گفته و عملی از رسول خدا (ص) صحت داشته باشد. ازینرو گفته است: «چنین گفت» و این نشانۀ شگفت‌زدگی رُواة بعدی است.

دوم؛ روایتی است در تمام کتب اهل سنت و شیعه، از عَمرو بن شُعَيب، از پدرش و او هم از پدرش اینگونه نقل می‌کند:[۲۵]

سُئِلَ رسولُ اللهِ (ص) فی کَم تُقطَعِ اليد ؟ قال لا تُقطَعِ اليدُ فی ثَمَرٍ مُعَلَّقٍ فَاِذا ضمَّه الجَرينُ قُطِعَت فی ثَمَنِ المِجَنّ.

پرسیده شد از رسول خدا(ص) در چه مقدار (که دزدی شود) دست بریده می‌شود؟ فرمود: دست بریده نمی‌شود در میوۀ آویزان (دسترس) پس اگر چیده شده و به انبار رفت بریده شود به بهای یک سپر (یعنی؛ اگر دزدی به بهای یک سپر رسید دستش بریده می‌شود).

در این روایت از پیامبر پرسیده می‌شود؛ در چه میزان از دزدی دست بریده می‌شود؟ و پیامبر بهای یک سپر را میزان قرار می‌دهد. اما نمی‌گوید که از کجای دست باید ببرند!

در روایت دیگری رافعِ بن خَديج از پیامبر نقل می‌کند که فرمود:[۲۶]

لا قَطعَ فی ثَمَرٍ و لا کَثَرٍ.نه در میوه و نه در صمغ خرما بریدنی نیست.

در این روایت نیز پیامبر اکرم صلوات الله علیه بریدن دست در دزدی از هر میوه، خصوصاً خرما و صمغ آن را جائز نمی‌داند.

در مجموع روایات از منابع شیعه و سنی، اختلاف حکم به وضوح مشهود است. بناءبراین نمی‌توان به قطعیتی در حکمی با این خشونت، که انجامش از پیامبر رحمت غیر ممکن است، دست یافت.

و اما یک عبارت هم در باب بریدن دست دزد در نهج ‌البلاغه وجود دارد[۲۷] که به اعتقاد مرحوم آيـة الله غروی از امیرالمؤمنین نیست. او براین باور است که عباراتی از نهج ‌البلاغه که با فحوای کلی قرآن مغایرت دارد، از امیرالمؤمنین نمی‌باشد.

شارحان در توضیح این قسمت از خطبة مذکور می‌گویند؛ امیرالمؤمنین در برابر خوارج، که او را متهم به کفر و زندقه کردند، می‌خواست از خود دفاع کند و بگوید؛ پیامبر با چنین افرادی مواجه بود ولی ایشان را متهم به کفر و زندقه نکرد! آنها سارق و سارقه بودند، زانی و زانيه بودند، حدود بر ایشان اجراء شد، ولی پیامبر صلی الله علیه و آله حتی بر آنها نماز گزارد و مالشان را بین وارثانشان تقسیم کرد! سؤال امیرالمؤمنین این است که آیا من از آنان بی‌دین‌تَرَم؟!

قد علِمتم اَنّ رسولَ الله (ص) رَجَمَ الزّانِیَ المُحصَنَ ثمّ صلّی علَيهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ اهلَه و قَتَلَ القاتلَ و وَرَّثَ مِيراثَهُ اَهلَه و قَطَعَ السّارق و جَلَدَ الزّانِیَ غيرَ المُحصَنِ...

هر آینه دانستید که رسول خدا (ص) سنگسار کرد زناکار همسردار را، سپس نماز گزارد بر او، سپس مالش را میراث اهلش ساخت، و به قتل رسانید قاتل را، و اهلش را وارث میراثش ساخت، و برید دزد را، و تازیانه زد زناکار بی‌همسر را...

سخن بر سر این است که مولی علیه السلام هرگز به مسائلی که در زمان رسول خدا اتفاق نیفتاده، یا به دستور او انجام نگرفته، و مغایرت کلی و فحوایی و مفهومی با نصّ قرآن کریم دارند، استناد نمی‌کند.

اولاً: آیا رسول خدا فقط مردان زناکار را رجم می‌نمود و حد می‌زد، و زنان زناکار، چه باهمسر، چه بی‌همسر، آزاد بودند؟!

ثانیاً: آیا حکم رجم که در قرآن نیست، و در تورات[۲۸] هم از احکام تحریف شده است، توسط پیامبر رحمت، در حق مسلمانان اجراء می‌شده است؟!

ثالثاً: حتی در مجعولات تاریخی، قصاص قتل در زمان پیامبر ثبت نشده است!

رابعاً: در مورد دزد، ذکری از «دست» در عبارت نیست. فقط می‌گوید: «برید دزد را». از چگونگی بریدن و میزان دزدی و خصوصیات دزد هیچ سخنی نیامده است!

خامساً: همۀ مجرمانی را که امیرالمؤمنین از آنها نام برده است، مردانند، در صورتی که اجراء حکم از منظر قرآن نسبت به مردان و زنان یکسان است، پس باید حتماً از زنان هم یاد می‌کرد!

سادساً: امیرالمؤمنین (ع) برای اثبات مُسلِم بودن و مرتد نبودن خود نیازی به استدلال خلاف قرآن ندارد!


روایاتی در اثبات مدعای ما

(فارغ از صحت و سقم روایات)

روایت اول: جالب نظر حدیثی است از اَبِی الزُّبيرِ از جابر از قول رسول خدا (ص) که دزدان بزرگ و اصلی را از بریدن دست مُعاف داشته است. همان رسولی که از ۵ درهم دزدی نمی‌گذرد و فرمان قطع ید صادر می‌کند!!![۲۹]

لَيسَ علَی مُختَلِسٍ و لا مُنتَهِبٍ و لا خائِنٍ قَطعٌ ! بریدنی نیست بر اختلاس کننده و نه غارت کننده، و نه خیانت کنده!

سؤال این است که؛ آیا مختلس و غارتگر و خائن باید در عمل مجرمانۀ خود آزاد باشند؟! قطعاً پاسخ منفی است! پس برای پیشگیری از ارتکاب چنین جرمی چه باید کرد؟! احکام شرع، عرف و قوانین موضوعه مُشعِر بر این معنا است که باید دست مجرم را از آن قدرتی که به او اجازه می‌دهد اختلاس، غارت یا خیانت کند، برید! و این همان مفهومی است که از آیۀ مورد بحث و از روایت فوق‌الذکر به وضوح ادراک می‌شود. و در این صورت است که دیگر کسی مرتکب جرم سَرِقت نمی‌شود، چون دیگر دزدی باقی نمی‌ماند.


روایت دوم: حدیثی است از اَعرج که می‌گوید:[۳۰]

قال رسولُ الله صلّی الله عليه و سلَّم قال رَجُلٌ: لَاَ تَصَدَّقَنَّ اللَّيلةَ صدقةً، فَاَخرَجَ صَدَقَتَهُ فَوَضَعها فی يدِ زانيَةٍ، فَاَصبَحُوا يَتَحدَّثون؛ تَصَدَّق اللَّيلةَ علی زانِيَةٍ! وقال: لاَ تَصَدَّقَنَّ اللّيلةَ بِصَدَقَةٍ، فَاَخرَجَ صدقَتَهُ فَوَضَعَها فی ‌يدِ سارقٍ، فَاَصبحُوا يَتَحَدَّثون؛ تَصَدَّقَ اللَّيلةَ علی سارقٍ! ثمَّ قال: لاَتَصَدَّقَنَّ اللَّيلةَ بِصَدَقَةٍ، فَاَخرَجَ الصَّدَقَةَ فَوَضَعَها فی يَدِ غَنِیٍّ، فَاَصبَحوا يَتَحدَّثون؛ تَصَدَّقَ اللَّيلةَ علی غَنِیٍّ!

فرستادة خدا صلی الله علیه و سلم از شخصی نقل می کند که گفت: هر آینه صدقه می‌دهم امشب زکاتی را، پس بدر آورد (از مال خود) صدقه‌اش را، پس بنهادش در دست زانیه‌یی. پس (مردم) آغاز بدگویی کردند که؛ صدقه داده است امشب زانیه‌یی را! و گفت: هر آینه صدقه می‌دهم امشب به زکاتی دیگر. پس بدر آورد (از مال خود) صدقه‌اش را، پس بنهادش در دست دزدی. پس (مردم) آغاز بدگویی کردند که؛ صدقه داده است امشب دزدی را! سپس گفت: هر آینه صدقه می‌دهم امشب به زکاتی دیگر، پس بدر آورد (از مال خود) صدقه‌اش را، پس بنهادش در دست ثروتمندی. پس (مردم) آغاز بدگویی کردند که؛ صدقه داده است امشب ثروتمندی را! پس گفت: سپاس خدای را بر دزد و بر زانیه و بر ثروتمند (که زکاتم را به آنها دادم) (راوی) گفت: آنگاه (نزد پیامبر) آمد، پس به او گفته شد: اما زکات تو قطعاً مقبول است، اما زانیه؛ ممکن است که عفاف پیش گیرد بدان (صدقه) و اما دزد؛ پس باشد که بی‌نیاز گردد به آن، و اما ثروتمند؛ پس باشد که او پند گیرد، پس انفاق کند از آنچه که خدا به او داده است.

در این روایت هم سخن از این نیست که چون دست این دزد بریده شده است، می‌توان به او زکات داد، بلکه مشخص است که آن دزد در میان افراد جامعه معروف بوده، و به دزدی ادامه می‌داده، و دستان او هم سالم بوده است! همچنین آن زن روسپی به کار خود شهره بوده، و نه تازیانه خورده است و نه سنگسار شده! و اینها همه در عهد رسول خدا (ص) اتفاق می‌افتاده است! پس به دزد و روسپی می‌توان زکات داد تا هردو از عمل زشت خود دست بردارند. از همین روی، پیامبر رأفت و الفت و آزادی و عدالت، عمل زکات دهنده را تأیید کرده می‌فرماید؛ حتماً صدقة تو پذیرفته شده است.

گذشته از همة اینها، پیامبر به صراحت در روایتی از قول خدای عزّ و جلّ فرموده: «لاتُمَـثِّلُوا بعبـادی»، «بندگان مرا مُثله نکنید»،[۳۱] یعنی اجزاء بدن آنها را نبُرید. آیا در کلام رسول خدا تناقض است؟! اگر نیست، پس باید کلامی را از او اتخاذ کرد که انطباق کامل با قرآن داشته باشد. پس وقتی می‌گوید خدا فرموده است: «بندگان مرا مُثله نکنید» این سخن منطبق با تمام آیات الهی و نظام عالم است. بناءبراین اگر خداوند گفته است «دست دزد را ببرید» و این بریدن، حقیقی و از جسم باشد، مغایر این کلامی است که پیامبر فرموده؛ خداوند مُثله را حرام کرده است. زیرا چنین بریدنی نوعی از مُثله کردن است.

 
نظری به کتب شیعه و اهل سنت در تفسیر آیه

توضیح مفسران و فقهاء برآیۀ شریفه، این است که عمل دزدی یا سَرِقَت را باید به انواع آن تعمیم داد. یعنی به کم یا زیاد، به گران ‌فروشی یا کم‌ فروشی، به بیرون یا درون حصار یا حفاظ، و کلاً به حقوق عامة مردم از ماده یا معنا.[۳۲]

و اکثر بر این عقیده‌اند که اگر کسی از سرِ احتیاج و ناداری دزدی می‌کند، حتماً اقدامش باید بررسی شود که معلول چه پدیدة اجتماعی بوده است؟! آیا فقر و نیاز او ناشی از عدم تعدیل ثروت در جامعه نبوده است؟! و در اثر نیازمندی مرتکب این رفتار ناهنجار نشده است؟! زیرا طبق برخی از روایات چنین دزدانی قابل مجازات نیستند. بناءبراین ثروتمندان و حاکمان، که اختیار ثروتهای ملی را بدست گرفته‌اند، و به اسراف و تبذیر، آن را هزینه می‌کنند، مقصران و مجرمان اصلی در این گونه آسیبهای اجتماعی می‌باشند! و این سخن قرآن مجید است.

و بعضاً هم بر این باورند که اندوختة متمکنین اجتماع غالباً از راه عمل نادرست و غیرمشروع، که آن هم دزدی تلقی می‌شود، متراکم گشته است، و آنها دزدتر از سارقانی هستند که از سرِ نیاز دزدیده‌اند. پس تعریف دزد، تشخیص حدود و گسترة دزدی، شناختن مصادیق و معرفی آنها، کار ساده‌یی نیست. و بعضی از ایشان می‌گویند؛ دزد کسی است که حتماً از دیوار عبور کند و یا در را بشکند، و اگر دری باز بود و دزدی وارد شد، صاحب خانه بیشتر مقصر است تا دزد.

با نگاه به بعضی از کتب فقهی و تفسیر درمی‌یابیم که فقهاء و مفسران ما به نتیجۀ قطعی در مورد آیه «و السـارق و السـارقه» نرسیده‌اند، بناءبراین، کسانی که معتقد به بریدن دست حقیقی در مجازات سرقت می‌باشند، به دلایل فوق، و نیز به دلیل اجمال در آیه، نتوانسته‌اند حکم قطعی در این مسأله صادر کنند.

 
«قطع ید» در کتاب نهايه شیخ طوسی (فقیه شیعه)[۳۳]

« آن دزدی که قطع بر وی واجب آید، آن کس باشد که وی از حِرزی[۳۴]دانگ نیم زر یا بیشتر یا آنچه قیمتش چندین بُوَد بدزدد، و وی کامل عقل بود، و شُبهَت از وی مرتفع بود، اگر آزاد بُوَد و اگر بنده، اگر مسلمان بود و اگر کافر. و اگر کسی چیزی بدزدد، نه از حِرز، بر وی قطع واجب نیاید. و اگرچه زیادتِ این مقدار بُوَد که ما بگفتیم، بل واجب آید بر وی تعزیر.[۳۵]

و حرز هر آن موضعی بود که جز آن کس که در وی تصرف می‌کند، کسی را نبود که در آن جایگاه شود، الا به دستوریِِ وی، یا قفل بر وی زده باشد، یا در زیر خاک کرده باشد. اما جایگاهی که هر کسی در آن جایگاه شود، و مخصوص نبود به کسی دون کسی؛ آن حرز نباشد، و آن چون کاروانسراها بُوَد، و گرمابه‌ها و مسجدها و آسیاب‌ها و مانند آن. و اگر یکی چیزی در یکی از این جایگاه‌ها خاک کرده باشد، یا قفل بر وی نهاده باشد، کسی بدزدد؛ بر وی قطع واجب آید. زیرا که به قفل و دفن به حرز کرده باشد. و اگر کسی نَقبی[۳۶] زند و متاعی بیرون نیاورد و نه مالی، و اگر چه گِرد کرده باشد و در پُشته بسته و برنگرفته، قطع بر وی واجب نیاید، بر وی عقوبت و ادب بود.

«و انَّما قَطع» آنگاه واجب آید که از حرز به بیرون آوَرَد. و هرگاه که مال از حرز به بیرون آورد، قطع بر وی واجب آمد، الا آنکه درآن مال که بدزدیده باشد انباز[۳۷] بُوَد. یا درآن مال، وی را حظَّی بود؛ که آنگه بدان مقدار که وی را بُوَد، از مال فروافکنند، آنچه بماند، اگر کمتر از آن نصاب بود که قطع واجب آید؛ بر وی قطع واجب نیاید. پس اگر آن باقی چندان بود که قطع واجب آید در وی، لازم بود بر وی قطع بر همه حالی.

و اگر کسی از مال غنیمت بدزدد، پیش از آنکه قسمت کرده باشند، آن مقدار که وی را می‌رسد؛ بر وی قطع نَبوَد، و بر وِی ادب بود، تا اقدام و دلیری نکند بر مانند آن. و اگر بدزدد، زیادت آن که وی را می‌رسد، آن مقدار که قطع واجب آید، در وی یا زیادت آن، بر وِی قطع بوَد و این آنگه بود که وی مسلمان بوَد، و وی را در غنیمت سهمی بود که اگر کافر بود قطعش کنند، در همه حالی چون نِصاب بُوَد.

وهرگاه که مال از حِرز بیرون آوَرَد، وی را بگیرند، وی دعوی کند که خداوندِ مال، این مال بدو داده است، قطع از وی بیفکنند، و برآن کس بُوَد که دعوی دزدی کرد، بروِی بَیِّنَت بیاوردن، بدان که وی دزد است.

و هرگاه که دزدی کند آن کس که کامل عقل نَبوَد بدان، یا دیوانه بوَد، یا کودک نابالغ بوَد، اگر نقب کرده باشد و قفل بشکسته باشد؛ بر وِی قطع نبود، و اگر کودک بوَد عفوش بکنند یک بار. اگر با سرش شود[۳۸] ادبش کنند. اگر با سرش شود سوم بار، انگشتانش بسایند تا آن وقت که خون بیاید. اگر از پسِ آن با سرِ دزدی شود، سرانگشتانش ببرند. اگر دیگر باره با سرِ دزدی شود، زیرتر آن را ببرند همچنان که مرد را راست.[۳۹]...

و مرد را قطع کنند چون از مال پدر و مادر چیزی بدزدد، و قطع نکنند مرد را چون از مال فرزند چیزی بدزدد، و مادر را قطع کنند چون از مال فرزند بدزدد بر همه حالی. و مرد را قطع کنند چون از مال زنش بدزدد، چون زن در حرز نهاده باشد. و همچنین قطع کنند زن را که از مال شوهرش بدزدد، چون شوهر در حرز نهاده باشد.

و بنده را قطع نکنند چون از مال خداوندش بدزدد. و هرگاه که بنده یی غنیمت بدزدد ازمَغنَم، نیز قطع نکنند وی را. و مزدور چون دزدی کند چیزی از مال مستأجر، بر وِی قطع نبود. و همچنین مهمان چون از مهمان‌خدای چیزی بدزدد، بر وی قطع نبود. و اگر مهمان کسی را با خویشتن ببرد و وی دزدی کند، بر وی قطع واجب آید، زیرا که وی بی‌دستوریِ وی در سرا شده است.

و هر که را قطع واجب آید بر وِی، دست راستش ببرند از بن چهارانگشت در، و کَفَش با انگشت مِهین بگذارند. پس اگر از پسِ قطع، دیگر باره دزدی کند و از حرزی آن مقدار بدزدد که قطع واجب آید، پای چپش ببرند از اصل ساق در، و پاشنه‌اش بازگذارند تا در نماز بر وی بایستد. پس اگر از پسِ این دیگر باره دزدی کند، وی را در زندان کنند تا به مردن. و اگر در زندان دزدی کند از حرزی، آن مقدار که بگفتیم، وی را بکشند.

و هر که را قطع دست راست واجب آید بر وی، و آن دست شَل بود؛ بِبُرند و به بَدَلَش دست چپ نَبُرند. و همچنین هر که را پای چپ واجب آید بُبریدن، و شل بوَد، پای چپ ببُرند و پای راست نبُرند. و اگر کسی دزدی کند و وی را دست راستش نَبوَد، و آن دست راست وی در قصاص بریده باشند و جز آن، و دست چپ دارد، دست چپش ببرند. پس اگر دست چپش نیز نبود، پایش ببرند. و اگر پایش نبود، بر وِی بیش از آن نبود که محبوسش بکنند، چنانکه بگفتیم...

آن کس که به اختیار خویش اقرار کرده باشد به دزدی بر خویشتن، و پس از اقرار بازآید، الزام کنند وی را تا آن چیز که بدزدیده باشد بازدهد، و قطع از وی بیفتد.

و آن کس که توبت کند از دزدی، از پیشِ آنکه بیّنت بخیزد بر وی، و پس بیّنت بخیزد بر وی؛ قطع از وی بیفتد، و واجب بود بر وی آن چیز را ردّ کردن. و اگر از پسِ آن، بیّنت بخیزد، امام را روا نبود که وی را قطع کند. و اگر توبت کند، از پسِ قیامِِ بیّنت بر وی، روا نبود امام را که وی را عفو بکند. و اگر اقرار داده باشد بر خویشتن، و پس توبت کند از پسِ اقرار، روا بود امام را که وی را عفو بکند، یا حد براند، چنانکه وی مصلحت بیند، که در حال، زجرکننده‌تر باشد. اما رد کردن دزدیده، بر وی واجب آید بر همه حالی.

و روایت کرده‌اند از ابی عبدالله علیه السلام که او گفت: قطع نباید کردن کسی را که در سال قحط چیزی بدزدد از خوردنی[۴۰]».

این بود بخشی از چکیدة آراء یکی از فقهاء صاحب نام شیعه، در خصوص حکم «قطع ید»، که سراسر از متغایرات و متناقضات است. سایر فقهاء هم تقریباً بر همین منوال رفته‌اند و نتوانسته‌اند از متن آیه و روایات متخالفه حکمی واحد و قطعی استخراج نمایند. فقط به طرح چند سؤال در خصوص این فتاوا اکتفاء می‌کنیم:

آیا در زیر آسمان، زن یا شوهری یافت می‌شود که به سبب اینکه یکی از آنها از دیگری دزدی کرده است، راضی شود دستش بریده شود؟! وآیا برای مال بی‌مقدار دنیا حاضر است با همسری بی‌دست تا پایان عمر زندگی کند؟! آیا به جهت حفظ آبرو هم که شده، این راز را مکتوم نمی‌دارد؟! این چه شقاوت و سنگدلی و آموزش خصال تندخویی و خشونت است که فقهاء در پیش گرفته‌اند؟! آیا امکان دارد کسی بعد از اینکه انگشتان دست و پایش را بریدند باز هم خود به دزدی برود؟! یا در زندان دزدی کند؟! و آیا امکان زنده ماندن او در آن زمانها بوده است؟! و آیا این دستورات از آیة ۳۸ سورة مائده مستفاد می‌گردد؟! و آیا در جای دیگری از قرآن چنین احکامی هست؟!

 
«قطع ید» در تفسیر فخر رازی (فقیه و مفسر سنی)

«هر یک از این فقهاء، دیگری را رد کرده است،[۴۱] یکی روایت را قبول کرده و آن دیگری وی را مطعون ساخته است[۴۲] و بر این تقدیر دلائل تخصیصی ایشان با هم متعارض است. پس باید که به هیچ یک از اینها توجه نشود و در شناخت حکم خدای تعالی به ظاهر قرآن رجوع گردد. و ابن ابی لَیلی می‌گوید: «و هیچ کس حق ندارد بگوید صحابه رضی الله عنهم اجماع کرده‌اند که قطع واجب نیست مگر در مقدار معین. زیرا حسن بصری بریدن را واجب می‌داند به مطلق سرقت، و پیوسته می‌گفت: برحذر باش ازکسی که به یک درهم دست تو را می‌برد».

اگر این اجماع منعقد بود حسن بصری مخالف آن نبود، با اینکه نزدیک به زمان صحابه است، و نیز شدت احتیاط او درآنچه مربوط به دین است، واین تقریر مذهب حسن بصری و داود اصفهانی است».[۴۳]

پس می‌بینیم که اجماعی در قطع ید سارق و سارقه وجود ندارد، و با اختلاف نظری که بین مفسران و فقهاء و سایر علماء دین مشهود است، اجماع شکسته می‌شود.

فخر رازی می‌گوید شافعی گفته است:

«همانا دزدی علت وجوب قطع است، و هرآینه اگر یافته شود برای بار سوم، واجب است بریدن نیز در مرتبۀ سوم... و دوم همانا قول خدای تعالی است که فرمود: «فاقطَعوا ايديَهما» لفظ ایدی لفظ جمع است، چرا که اقلّ جمع، سه است وظاهر اقتضاء دارد وجوب بریدن سه دست از سارق و سارقه (و چون آدمی را دو دست است) عمل به آیه ترک می‌شود تا دزدی در مرتبۀ سوم... سارق وادار می‌شود آنچه را دزدیده است پس بدهد. و ابوحنيفه و ثوری و احمد و اسحاق می‌گویند بین بریدن و جریمه جمع نمی‌شود، اگر وادار به پرداخت جریمه شد، بریدنی نیست، و اگر دستش را بریدید دیگر جریمه‌یی نیست... سپس آنکه در جواب معتزله می‌گوییم: ما اجماع کردیم براینکه وقوع حد، برسبیل تنکیل، مشروط به عدم توبه است. پس با این تقدیر که دلیلی دلالت کند برحصول عفو از جانب خدا، باز هم بریدن لازم است. زیرا اقامۀ حد نیز بر سبیل تنکیل نمی‌باشد، بلکه بر سبیل امتحان است. لکن ما دلائل بسیاری بر عفو آوردیم».[۴۴]

فخر رازی در مسألۀ دوم ذیل آیۀ ۳۹ سورۀ مائده می‌گوید:

« اگر پیش از بریدن توبه کرد، خدا توبه‌اش را پذیرفته است، و آیا حد هم از او برداشته می‌شود؟ برخی از علماء تابعين[۴۵]گفته‌اند: حد از او ساقط می‌گردد زیرا ذکر «الغفور الرحيم» در آخر این آیه دلالت بر ساقط شدن مجازات از او می‌کند و عقوبت ذکر شده در این آیه، حد است. پس ظاهر آیه اقتضاء سقوط حد را دارد، و جمهور فقهاء گفته‌اند: این حد از او ساقط نمی‌گردد، بلکه بر سبیل امتحان اقامه می‌گردد».[۴۶]

رازی بعد از بیان آراء متخالفه و متباینه در خصوص «قطع ید» می‌گوید:

«متکلمان به این آیه احتجاج کرده‌اند که باید حتماً جامعۀ مسلمانها بر خود امام معینی را نصب نمایند... و امت بر این اجماع کرده است که بر آحاد رعیت ممکن نیست اقامة حدود بر جانیان... و از عهدة این تکلیف برآمدن جز به هنگام وجود امام میسر نمی‌گردد».[۴۷]

فخر رازی در خلال چند صفحه‌یی که در باب این آیه، هم خود سخن گفته و هم از دیگران نقل کرده، به این نتیجه می‌رسد که به جهت اجمال در آیه، و اختلاف در روایات، و تشتّت در فتوی‌ها، امکان اجراء این حد وجود ندارد.


«قطع ید» در تفسیر المیزان

« در تفسیر عیاشی از سمّاعَه از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمود: وقتی دزد دستگیر شد و وسط کف دستش قطع شد، اگر دوباره دزدی کند پایش نیز از وسط قدم، قطع می‌شود. و اگر بار سوم دزدی کرد به حبس ابد محکوم است. و در صورتی که در زندان مرتکب دزدی شد کشته می‌شود.

و در همان کتاب، از زُرارَه نقل کرده از امام ابی جعفر علیه السلام از مردی سؤال کرده که دست راستش به جرم دزدی قطع شده و باز دزدی کرده، و در نوبت دوم پای چپش قطع شده، و برای بار سوم مرتکب دزدی شده چه باید کرد؟

حضرت فرمود: امیرالمؤمنین چنین کسی را حبس ابد می‌کرد،[۴۸] و می‌فرمود: من از پروردگارم حیاء می‌کنم از اینکه او را طوری بی‌دست کنم که نتواند خود را بشوید و نظیف کند و آنچنان بی‌پا کنم که نتواند به سوی قضاء حاجتش برود ».

علامة طباطبایی در خلال یازده صفحه بحث روایی پیرامون آیة سرقت، بی‌آنکه بهره‌یی از روایات گرفته و اظهار نظری در خصوص تفسیر آیه کرده باشد، و مشکلی را برای قرآن پژوه امروز حل نماید، به بحث خاتمه می‌دهد و تنها در یک عبارت می‌گوید:

« اگر ما همة روایات را با اینکه طولانی بود نقل کردیم، و نیز روایات قبلی را با اینکه مضمون مجموع آنها مکرر بود، آوردیم برای این بود که این روایات مشتمل بر بحثهای قرآنی بود و خواننده می‌توانست برای فهم آیات از آنها کمک بگیرد».[۴۹]


«ید» به معنای «قدرت» در قرآن

«ید» در حدود ۱۲۰ آیه از قرآن، به صورت مفرد، تثنیه و جمع بکار رفته است که در بیشتر آنها مفهوم اصطلاحی و متشابه[۵۰] دارد، مثلاً با پیشوند «بَین» به معنای «در پیش رو»،[۵۱] و درپاره‌یی از آیات به معنای «قدرت» است. ذیلاً آیاتی را در این ارتباط می‌آوریم.

مائده ۶۴ :

وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ

و يهودان گفتند دست خدا به زنجیر است، بسته باد (به زنجیر) دستانشان و دورباش برآنان باد بدان چه گفتند، بلکه دو دست او گشاده ا ست.

آیا خدا دست یا دو دست دارد؟! قطعاً خدا دست ندارد! پس چه چیزی از خدا به زنجیر بسته است؟! قطعاً مراد این است که خدا توان و قدرت ندارد! همین «دست بستگی» در زبان و ادب فارسی به فراوانی آمده است. امروز هم ما در محاورات عمومی، این اصطلاح را بکار می‌بریم. مثلاً می‌گوییم؛ شما فلان کار را برای من انجام دهید! و طرف مقابل می‌گوید؛ ببخشید من دستم بسته است! دستم نمی‌رسد! این بدان معنی نیست که کار مورد نظر در نقطه‌یی دور دست است، و به سبب بُعد مسافت، دستش به آن کار نمی‌رسد، ولی اگر فاصله کم شود دستش می‌رسد! حتماً چنین نیست، و بُعد مکانی هم مطرح نمی‌باشد. پس معنا به وضوح این است که شخص مورد نظر توان انجام چنین کاری را ندارد، یعنی قدرت ندارد و نمی‌‌تواند. «دستم بسته است» یعنی نمی‌توانم، مثلاً می‌گوییم؛ فلانی کمک کارمان بود، حالا از اینجا رفته است و دست ما بسته شده، یعنی دیگر کمک کار و یاور نداریم! پس کلمة «دست» در اصطلاحات مذکور، به معنای این دست ظاهر و جسم نیست، در صحبت و محاوره هم مخاطب به خوبی و آسانی درک می‌کند که مفهوم «دست» در این عبارت، «توان و قدرت» است.

پس یهود می‌گوید؛ خدا قدرت ندارد، خدا نمی‌تواند. و خدا می‌گوید؛ نه! چنین نیست! بلکه دستان خودهاشان بسته است! یهود که دستانشان باز بود، راه می‌رفتند، کار می‌کردند، دست کسی بسته نبود! پس معنای بسته بودن دست، «ناتوانمندی» است. یا وقتی می‌گویند؛ فلانی «مبسوط ‌الید» است، دستش باز است، یعنی هر کاری بخواهد می‌تواند انجام دهد.

کهف ۵۷ :

وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَنَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ

و چه کسی ستمکارتر از آن کس است که يادآوری شد به آيات پروردگارش، پس روی برتافت از آنها و فراموش کرد آن‌ چه را که دو دستش پيش انداخته بود.

پس «دو دست» در این آیه نیز به معنای «قدرت تمام» است. هرچه در توان داشته است به انجام رسانده است، همان طور که در آیه قبل می‌گوید: «يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ»، یعنی تمام قدرت خدا در معرض انجام فعل، امر، خلق و محو است. هیچ وقت این قدرت ناشی از ارادة مشروط و نامشروط[۵۲] پروردگار آرام نمی‌گیرد، «كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ»(الرحمن۲۹).

ص ۴۵ :

وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُوْلِي الْأَيْدِي وَالْأَبْصَارِ

و (ای پيامبر) بيادآر بندگان ما ابراهيم و اسحق و يعقوب را صاحبان دستها ـ قدرت ـ و بینشها.

این پیامبران نیز از کسانی بودند که هم توان مادی داشتند و هم قدرت معنوی. یعنی قدرت مادی، بدون خِرَد، مخرب است، و خرد بی‌قدرت، ناتوانمند و تأثیرش ناچیز! قرآن‌ نکات ظریف و دقیق و هشدارهایش‌را اینگونه بیان می‌دارد! هم قدرت می‌خواهیم، هم خرد! یعنی اگر قرآن خرد محض باشد و اراده‌یی برای عمل به آن وجود نداشته باشد چندان ارزشی ندارد!

حشر ۲ :

وَظَنُّـوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ‌حَيْثُ لَمْ يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ و اَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ

وگمان بردند که بازدارندۀ ایشان از (عذاب) خدا دژهای ایشان است، پس آمد ایشان را خدای از جایی که گمانش نبرده بودند، و افکند در دلهاشان ترس را، ویران می‌کنند خانه‌هاشان را به دستانشان و دستان مؤمنان، پس پند گیرید‌ای صاحبان بینش.

کافران گمان کردند آن ‌چه که مانع نزول عذاب بر آنان می‌شود قِلاع و دژهای مستحکم و نفوذ ناپذیر ایشان است که در آن پناه گرفته‌اند. البته این دژها، پناه‌گاهها و سنگرهای محکمی بود، اما خدا از نقطه‌‌یی وارد آنها می‌شود که اصلاً حسابش را نمی‌کردند!

و شما این نقاط ضعف و قابل نفوذ را امروز بسیار خوب می‌توانید ببینید! همیشه می‌توانید ببینید! اگر تاریخ را بخوانید، اگر امروز جوامع بشری را نگاه کنید، می‌بینید که خدای تعالی چقدر جالب از این نقاط نامرئی، به آن قلعه‌هایی ورود می‌کند که ما گمان می‌بریم غیر قابل نفوذند! وقتی خدا وارد می‌شود چه می‌کند و چه رخ می‌دهد؟! در دلهاشان ايجاد رعب می‌نماید و به وحشتشان می‌اندازد! شما می‌بینید قدرت‌های استبدادی چقدر فاقد خِرَدند که این اصول مسلم، غیر‌قابل انکار و خدشه ‌ناپذیر نظام هستی را درک نمی‌کنند! یعنی «اولی الایدی» هست، ولی «اولی الابصار» نیست!

حقیقت این است که قدرتمندان بی‌خرد، با همان قدرتی که جمع‌آوری کرده و به آن تکيه زده‌اند، و جاودانگی را در آن می‌بینند، با همان قدرت، خانه‌های خود را بر سر خود خراب می‌کنند! ولی از سوی دیگر، قدرت مؤمنان هم باید ظهور و بروز پیدا کند تا این رعب در دل بی‌خردان صاحب قدرت بیفتد، آنگاه خودکامگان و مستبدان، از رعبی که مؤمنان بر دل ایشان افکنده‌اند، به جان هم بیفتند و خانه‌های خود را ویران سازند!

ای صاحبان خرد و بصيرت!‌ای کسانی که دیدو بینش دارید، شما عبرت بگيريد! مباد که به آن راه کج درافتید و به دست خود آنچه را که از عمران و آبادانی فراهم آورده‌اید به ویرانی و خرابی مبدل سازید!

فرقان ۲۷ :

وَيَـوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا

و روزی که به دندان گزد ستمگر دو دستش را (از سر پشیمانی)، می‌گوید‌ای کاش که برگرفته بودم در کنار رسول راهی را.

در این آیه، «يَعَضُّ عَلَى يَدَيْه» ـ «دست خود گزیدن» ـ به معنای «اظهار پشیمانی» بکار رفته است.[۵۳]

 
«ید» به معنای «قدرت» در نهج‌البلاغه

خطبة ۱۰۹ فِقرَه ۲ : [۵۴]

و اَنتَ المَوعِدُ فَلا مَنجی مِنک اِلاّ اِلَيک بِيَدِک ناصيةُ کلِّ دابّة.

و تو (خداوندا) میعادگاهی،[۵۵] پس نيست هيچ گریزگاهی از تو، جز به سوی تو،[۵۶] در دست ـ قدرت ـ تو است، پيشانی هر جنبنده‌یی.

و همه می‌دانیم و معتقدیم که خدا دست ندارد، پس مراد از «ید» در عبارت مولی علیه السلام «قدرت» است.

خطبة ۱۰۶ فِقرَه آخر :

و قَد بَلَغتُم مِن کَرامَةِ الله لکُم منزلةً تُکرَم بها اِماءُکم و تُوصَلُ بِها جيرانُکُيم و يُعَظِّمُکم مَن لا فَضلَ لَکُم علَيه و لا يَدَ لَکُم عِنده.

و هر آینه شما (ای پيروان من!‌ای مسلمانها!) به جا‌یی رسيده‌ايد، از کرامت خداوندی، که شما را منزلتی است، که گرامی داشته می‌شود بدان کنیزکانتان،[۵۷] و به هم درآمیزند، بدان کرامت، همسايگانتان (مورد صلة رحم قرار می‌گيرند)، و بزرگ می‌شمارد شما را کسی که هيچ برتری نداريد بر او، و نیست هيچ قدرتی مر شما را نزد آن کس (که بزرگ می‌شمارد شما را).

در این عبارت هم «ید» به معنای قدرت است نه دست.

خطبة ۱۲۷ فِقرَه ۲ :

و خيرُ الناسِّ فِیَّ‌حالاً النَّمَطُ الاَوسَط فَالزَمُوهُ، وَالزَمُوا السَّوادَ الاَعظَمَ فَاِنَّ يَدَ اللهِ معَ الجَماعة وَ اِيّاکُم والفُرقَة.

و بهترین مردم نسبت به من، از نظر حالت (و روش)، گروه میانه‌رو و معتدل است، پس ملازم شوید ایشان را و همراه شوید اکثریت را، زيرا که دست ـ قدرت ـ خدا همراه با جمعیت است، و پروا کنید از تفرقه.

خطاب امیرالمؤمنین به کسانی است که بی‌توجه به خواست اکثریت مردم، ملازم و چسبیدۀ به قدرت می‌شوند تا به اهداف دنیوی و مقاصد مادی‌خود دست یابند! خطاب به این گروه اندک اما صاحب نفوذ و دنیا خواه می‌فرماید؛ بروید و ملازم اين گروه ميانه شويد! این راه میانه، این راه وسط و معتدل که همراهی با توده‌های مردم است، شما را به سرمنزل مقصود و کرامت موعود و آزادی و عدالت معهود می‌رساند! دست خدا ـ قدرت او ـ در چنین جامعه‌یی متجلی می‌گردد. به کلام مولی علیه‌السلام دقت کنید! می‌فرماید؛ بهترین مردمانی که می‌خواهند در حق من خدمتی انجام دهند و خود را از پیروان من قلمداد کنند و بر این پیروی افتخار نماید، گروه ميانه‌رو هستند؛ آنان که بر صراط مستقیم الهی سلوک می‌کنند. «وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا»(بقره۱۴۳)، «و سنت ما چنین است که قرارتان دادیم امتی میانه تا باشید الگوهایی بر مردم و باشد رسول مر شما را الگویی». «... هَذَا صِرَاطِي مُسْتَقِيمًا فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُواْ السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَن سَبِيلِهِ»(انعام۱۵۳)، «... این راه من مستقیم است، پس پیروی کنید از آن و پیروی نکنید از راههای (دیگر) که شما را از راه او جدا می‌سازد».


«ایدی» در نهج البلاغه

خطبة ۱۰۵ : (خطاب به بنی اميه)

الارضُ لکم شاغـرة و اَيدِيکُم فيها مَبسوطَة و اَيدِی القادةِ مِنکُم مَکفوفَة.

زمین بر شما گشاده است[۵۸] و دستان فرمانده‌هان شما (که من اکنون یکی از آنهایم) بسته است (مسلوب القدرة و الاختیار شده‌اند).

خطبة ۱۰۶ فِقرَه آخر : (در ذمّ اصحاب خود)

و اَلقَيتُم اليهم اَذِمَّتَکم و اَسلَمتُم امورَ الله فی اَيدِيهِم.

و افکندید به سوی ایشان (بنی‌امیه) زمام‌هاتان را و وانهادید کارهای خدا را در دستها‌شان.

یعنی کارهای خدا را، که همان امور جامعه و مردم است، در ید قدرت و اختیار امثال معاویه و عمروعاص گذاشته‌اید، اکنون آنها صاحب قدرت و مستولی بر ملت و حاکم بر دولتند.

خطبة ۱۳۰ : (خطاب به ابی‌ذر به هنگام تبعيد به ربذه)

يا اباذرُّ، اِنَّک غَضِبتَ لِلهِ فَارجُ مَن غَضِبت َ لَه، اِن القومَ خافوک علی دنياهم و خِفتَهُم علی دينِک، فَاترُک فی اَيدِيهِم ما خافُوکَ علَيه وَ اهرُب مِنهُم بِما خِفتَهم عليه.

یا اباذر همانا تو خشمگین شدی برای خدا، پس امید هم به کسی داشته باش که خشم گرفتی برای(دفاع) از او. همانا این مردم ترسیدند از تو بر سر دنیاشان، و ترسیدی تو از ایشان بر سر دین خود، پس رها کن در دستانشان آن چیزی را که‌ ترسیدند از تو بر سر آن (دنیا را به آنها بسپار)، و بگریز از آنها به سبب آن چه که ترسیدی از ایشان بر سر آن (که همانا دین تو باشد).

نامة ۲۸ : (نامة امیرالمؤمنین به محمد بن ابی‌بکر)

اَوَلا تَرَی‌اَنَّ قَوماً قُطِعَت اَيدِيهِم فی سبيلِ اللهِ و لِکُلٍّ فَضلٌ ... .

آیا ندیدی که مردمانی بریده شد دستانشان در راه خدا و هریک را فضیلتی است... .

قطع ایدی در راه خدا، هم به این مفهوم است که در جنگ دستهاشان بریده شده، و هم به این معنا که در راه خدا تمام توان و نیرویشان صرف شده است، تا جایی که از توان افتاده و از پا درآمده‌اند.

 

«ید» در مفاهیم متشابه در شعر عرب [۵۹]

اِنَّمَـا الدنيـا حُمَيـدٌ و اَيـاديـهِ الـجِسـامُ

فَـاِذا وَلّـَی حُمَيـدٌ فَعَـلَی الدّنيـَا السّـلامُ[۶۰]

همانا همة دنیا حُمَید است و دستــان پـر تــوان او

پس اگر روی بگرداند حُمَید پــس بـر دنیــا ســلام

شاعر علیّ بن جَِبِلَه است که حُمید[۶۱] را تمجید می‌کند و می‌گوید: همۀ دنیا حُمَید است و دستهای پر توان او. هرگاه حُمَید از کار برکنار شود یا بمیرد، سلام بر دنیا! یعنی دیگر دنیا بدرد نمی‌خورد و باید با آن وَداع کرد.

و شاعر دیگری به نام ابی عُیـَینَه به معشوق خود می‌گوید:[۶۲]

اُدنِيـایَ مِن غمـرِ بَحرِ الهـَوَی خُـذِی بِيـَدِی قبـلَ اَن اَغرَقـا

نزدیک شو به من از بی‌کران دریای عشق بگیر دستم را پیش از آنـکه غرق شـوم

این «دست‌گیری» به معنای کمک به عاشق در تحقق وصال به معشوق است. زیرا «هوی» که عشق است دریای حقیقی ندارد که کسی در آن غرق شود، بناءبراین دست‌گیری از عاشق هم مجازی است.

باز از ابو عُیَـینَه است که خالد را نکوهش می‌نماید. خالد از حکّامی است که به وی کمک نمی‌کند و در قبال اشعاری که می‌سراید به او صله نمی‌دهد.[۶۳]

 

یعنی تو سزوار این هستی که این بی‌ادبی در حق تو روا داشته شود. در اینجا هم، «ید» و «قدم» در معنای متشابه است.

و شعر دیگر نیز از ابو عُِیـَینَه است خطاب به موسی الهادی[۶۴] : [۶۵]

قُل لِموسی يا مالِکَ المُلکِ طَوعاً بِقيـادٍ و فـی يَدَيـک العِنـانُ

بگو به موسی‌ای مالک ملک! مردم مطیع تو هستند امـا به زور بنـدهــا! و عنـان در دسـت تـو اسـت

مراد این است که؛ مردم را در قید و بند کرده‌ای و به این سبب از تو اطاعت می‌کنند، و زمام کار هم در دست تو است که صاحب قدرت هستی.

دِعبِل خُزاعی هم شاعری است که در دو بیت زیر معتصم عباسی را به جهت امتناع از خلعت دادن، نکوهش می‌کند. در آن وقت معتصم والی شام بوده است:[۶۶]

فمَتَـی سَـأَلتُکَ حاجَـةً ابـداً فَـاشدُد بِهـا قُفلاً علَی غَلَـق

و اَعِـدَّ لـی قُفـلاً و جامِعَـةً[۶۷] فَـاشدُد ّيَـدَیَ اِلـی عُنُفـی

هر گاه من حاجتی از تو خواستم، برای همیشه تــو بــر درِ آن قفلــی بــزن بستـنـش را

و آمـاده سـاز بـرای من قفلی و غُل جامعه‌یی پـس محکـم ببنـد دو دست مـرا بـر گردنـم

از این دست ابیات در ادب عرب بسیار است، ولی ما برای اثبات مدعاء خود به این مقدار بسنده کردیم.

 
«دست» در مفاهیم متشابه در ادب فارسی

ـ از دست فلان: شکایت از آزار و اذیت کسی که توان آزردن دارد.

آه آه از دست صرافان گوهر ناشنـاس هر زمان خر مهره را با دُرّ برابر می‌کنند(حافظ)

از دست غیبـت تـو شکایت نمی‌کنـم تـا نیست غیبتی، نبـود لـذت حضـور(حافظ)

مـن ز دسـت تـو خویشتـن بکشـم تـا تــو دستــم بـه خـون نیـالایـی(سعدی)

هر شب اندیشة دیگر کنم و رأی دگـر که من از دست تو فردا بروم جای دگـر(سعدی)

ز دست شاهد نـازک عـذار عیسی دم شراب نوش‌و رها کن حدیث عاد و ثمود(حافظ)

ـ در دست داشتن: مالک بودن، قدرت تصرف داشتن.

جز نقد جان به دست ندارم شراب کـو؟ کـان نیـز بر کرشمة سـاقی کنـم نثـار(حافظ)

ـ بدست آوردن: مالک شدن.

گـر مسـاعد شودم دائـرة چرخ کبـود هم بدست آورمش باز بـه پـرگار دگـر(حافظ)

عروس طبع را زیور ز فکر بکر می‌بندم بود کز نقش ایامم بدست افتد نگاری خوش(حافظ)

ـ دست خواجه: قدرت خدا.

بگیرم آن سر زلف به دست خواجه دهم کـه داد مـن بستـاند مگر ز دستـانش(حافظ)

ـ دست حسود: قدرت حسود.

مـده دامـن بـه دستــان حســودان کـه ایشان می‌کشندت سـوی پستـی(دیوان شمس)

ـ دست باد: قدرت باد (استعارة ملکی).

شکنج زلف پریشان بـه دست بـاد مده مگو کـه خاطر عشاق گو پریشان باش(حافظ)

ـ دست جفا: قدرت ستم.

ای دست جفای تو چـو زلـف تـو دراز وی بی‌‌سببی گرفتـه پـای از مـن بـاز(سعدی)

ـ دست آز: قدرت طمع.

بــرو خواجـه کوتـاه کـن دسـت آز چــه می‌بــایـدت ز آستیــن دراز؟(سعدی)

ـ داد از دست کسی ستاندن: حق خود را گرفتن.

بگیرم آن سر زلف به دست خواجه دهم که داد من بستانــد مگـر ز دستـانش(حافظ)

ـ بی‌دست و پا بودن: قدرت نداشتن، ضعیف بودن.

بــه خنـده گویـد او دستـت گرفتـم کـه می‌دانـم کـه بس بی دست و پایی(دیوان‌شمس)

ـ دل در دست بودن: عاشق بودن، مجذوب و مفتون کسی بودن، در جذبة قدرت عشق او بودن.

چو بیـد بر سـر ایمان خویش می‌لـرزم که‌دل به‌دست کمان‌ابرویی است‌کافر کیش(حافظ)

ـ دست بر دل کسی نهادن: به توانمندی تیمار او کردن و دردش دواء نمودن.

ز آستیـن طبیبان هـزار خـون بچکـد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش(حافظ)

ـ دست گزیدن: اظهار ندامت و پشیمانی.

از بس که دست می‌گـزم و آه می‌کشـم آتش زدم‌چو گل به تن لخت‌لخت خویش(حافظ)

ـ دست کوتاه بودن: ناتوان بودن.

پـای ما لنـگ است و منــزل بس دراز دسـت مـا کوتـاه و خرمـا بـر نخیـل(حافظ)

ـ دست کسی را گرفتن: او را کمک کردن، توان به او دادن.

در بحــر فتــاده‌ام چــو مــاهـی تــا یــار مــرا بــه شسـت[۶۸] گیـرد

در پــاش فتـــاده‌ام بـــه زاری آیــا بــود آنکــه دســت گیــرد(حافظ)

بـه خنــده گـویـد او دستت گرفتـم کـه می‌دانـم کـه بس بی‌دست و پایی(دیوان‌شمس)

ـ بدست پروردن: تربیت کردن، رشد دادن.

من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست که از آن دست که می‌پروردم می‌رویـم(حافظ)

ـ دست لرزاندن یا لرزیدن: ترسیدن، بیم داشتن.

این دست ملرزان و فروکش قدح عشق پـازهـر چـو داری نکنـد زهـر زیـانی(دیوان‌شمس)

ـ دست بریدن، کف بریدن: از خود بی‌خود شدن، مجذوب جمال کسی شدن.

چـو خاتونـان مصـری‌ای شفـق! تـو چـو دیـدی یوسفـم را کـف بریـدی(دیوان‌شمس)

ـ از دست شدن، از دست رفتن: جان دادن.

ـ دست برنداشتن: رها نکردن.

چـو جـان بینـد جمـال عشـق گویـد شدم از دست و دست از مـن نـداری(دیوان‌شمس)

نه دسـت مـن گـرفتی؟ عهـد کـردی؟ کـه مـا را تــا قیـامت دستیـاری؟

ز دسـت عهـد تـو از دسـت رفتــم بـه جـان تـو کـه دست از من نداری(دیوان شمس)

ـ دست از آستین بیرون کردن: کمک خواستن و پیشنهاد کمک دادن.

ای دست از آستیـن برون کرده به عهد و امـروز کشیــده پـای در دامن بـاز(سعدی)

 

«دسـت» در مثنـوی

دست در رسن زدن[۶۹]

مولانا در اشعاری خطاب به یوسف، دنیا را به چاه تعبیر کرده و اینکه هر انسانی، یوسف است و آن ریسمانی که برای نجات یوسف در این چاه آویخته می‌شود، کتاب خدا و حبل الله المتين است.[۷۰] پس همۀ ما در چاه دنیا گرفتار آمده‌ایم و نیازمندیم که آن رسن را محکم بگیریم تا خداوند ما را از چاه صفات رذیله برکشد.

یوسف حسنی و این عالـم چو چاه ویـن رسـن صبرست بر امـر الـه

یوسفا آمـد رسن در زن دو دست از رسن غافل مشـو بیگه شدست

حمـد لله کیــن رسـن آویختنـد فضل و رحمت را بهـم آمیختنـد

در رسن زن دست و بیرون رو ز چاه تــا ببینــی بارگـــاه پادشــاه

تـا ببینـی عـالـم جـان جـدیـد عـالـم بــس آشکـار نـاپدیـد

در این تشبیه به وضوح پیداست دستی که باید رسن را بگیرد، این دستِ متعلق به جسم انسان نیست، بلکه ایمان و اندیشة انسان و توان فکری او، و قدرت خِرد و اولی الالباب و اولی الابصار بودن او است. اینها «دست»‌هایی است که می‌تواند به آن ریسمان الهی چنگ بزند. حال اگر ما قرنها به همین روش امروزی‌مان با کتاب خدا مواجه شویم، و با دست خرد و اندیشه و دانش و بینش در آن چنگ نزنیم، اثری ندارد و این کتاب نمی‌تواند ما را از چاه دنیا بیرون کشد. «ریسمان خدا را چنگ بزنید»، یعنی به آیات کتاب عمل کنید. اینها تعبیرات متشابهی است که در قرآن آمده و مفاهیم آن روشن است.

دست طلب[۷۱]

گـر گـران و گـر شتـابنـده بُـوَد آنکـه جوینـده است یابنـده بُـوَد

در طلب زن دائماً تـو هر دو دست کـه طلب در راه نیکو رهبـر است

لنگ و لوک[۷۲] و خفته شکل و بی‌ادب سـوی او می‌غیژ[۷۳] و او را می‌طلب

گه به گفت و گه به خاموشی و گه[۷۴] بوی کردن گیـر هر سو بوی شـه

منظور از دست در اینجا چیست و طلب چیست؟ اگر همة دستها باید در مفاهیم جسمی و ذاتی و عینی خود بکار رود، پس «طلب» هم باید عینیت داشته باشد و باید جایی به اسم «طلب» باشد تا بتوان دست در آن زد! پس این معنی مراد نیست! بلکه مقصود این است که با تمام توان طالب باش! و ما این را دقیقاًٌ می‌فهمیم، حتی بی‌سوادهای ما می‌فهمند.

 

دست عقل ، دست هوی[۷۵]

حس اسیـر عقـل باشـد‌ای فـلان عقل اسیر روح باشـد هـم بـدان[۷۶]

دستِ بستة عقل را جـان باز کرد[۷۷] کارهـای بستـه را هـم سـاز کرد

حسها و اندیشـه بــر آبِ صفــا[۷۸] همچـو خـس بگرفته روی آب را

دست عقل آن‌خس به‌یکسو می‌بَرَد آب پیـدا می‌شـود پـیش خِـرَد

خس بس اَنبُه بود بر جو چون‌حباب خس‌چو یکسو رفت پیدا گشت آب

چونکه دست عقل نگشایـد خـدا[۷۹] خـس فـزایـد از هـوا بـر آب مـا

آب را هـر دم کنـد پـوشیـده او آن هوا خنـدان و گریـان عقل تو

چونکه تقوی بست دو دست هوی حق گشاید هـر دو دست عقل را

پس حواس چیره محکوم تو شـد[۸۰] چون خِرد سالار و مخدوم تو شد

و همچنین ابیات زیر:[۸۱]

صیقـلی[۸۲] را بستـه‌ای‌ای بـی نماز و آن هـوی را کرده‌ای دو دست باز

گـر هـوی را بنـد بنهـاده شـود صیقلی را دسـت بگشـاده بــود

 
قطع و مفاهیم مختلف آن

«قطع کردن» به معنای «بريدن»، یعنی ارتباط دو چیز را گسستن و وصل آن را فصل کردن. مثلاً کسی که دستش را، یا سر دیگری را می‌برد، در حقیقت ارتباط اجزاء و اعضاء به هم پیوستة یک عضو را از هم جدا می‌سازد. اين بريدن اصطلاحاً در کلام وقتی بکار می‌رود که مرادمان قطع ارتباط و ايجاد فاصله بین اجزاء مادی یا معنوی چیزی باشد.

 
«قطع» در معانی متشابه در قرآن

اعراف ۷۲: (پشت کسی را بریدن؛ از قدرت انداختن)

فَأَنجَيْنَاهُ وَالَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِّنَّا وَقَطَعْنَا دَابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَمَا كَانُواْ مُؤْمِنِينَ

پس نجات دادیمش ـ هود را ـ و کسان همراهش را، به رحمتی از خویش، و بریدیم پی آن کسان را، که دروغ انگاشتند آیات ما را و نبودند ایمان آورند‌گان.

حج ۱۵: (قطع سبب؛ قطع امید و رابطه کردن)

مَن كَانَ يَظُنُّ أَن لَّن يَنصُرَهُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ فَلْيَمْدُدْ بِسَبَبٍ إِلَى السَّمَاء ثُمَّ لِيَقْطَعْ فَلْيَنظُرْ هَلْ يُذْهِبَنَّ كَيْدُهُ مَا يَغِيظُ

هرکس که گمان می‌برده است که هرگز یاری نکند وی را خدای در دنیا و آخرت، پس بکشد ریسمانی به سوی آسمان، سپس آنگاه ببُرد، پس بنگرد آیا می‌بَرَد کید او آنچه را که موجب خشم می‌گردد.

متأسفانه مفسران در تفسیر آیه به خطاء رفته‌اند و گفته‌اند منظور این است که هرکس گمان بَرَد که خدای او را یاری نکند، طنابی به سقف اتاقش بیاویزد و خود را بدان بدار زند و نتیجه را، بعد از آنکه کشته شد، ببیند!!! و حال آنکه وقتی مُرد چگونه می‌تواند نتیجه را نظاره‌ کند که آیا کیدش آن غیظش را از بین برده است یا نه؟! در صورتی که فرد ناامید از نصرت الهی، برای دیدن نتیجۀ اقدام خود، باید زنده باشد!

و اما معنای صحیح آیه؛ «سبب» به معنای «ریسمان» و «ابزار ارتباط» است، و در معنای متشابه، «قدرت» و توان ایجاد اتصال بین دو کانون می‌باشد. و آیه می‌گوید: آنان که از راه هدایت الهی خارج گشته و به چاره‌سازیهای خود متوسل می‌شوند، کسانی هستند که بر حسب گمان خویش تصور کرده‌اند وعده‌های الهی و هدایت او و ارشاد رسولان و راهنمایی پیامبران کارساز نیازهای دنیوی آنها نیست. ازینرو پشت به خدا و سبب‌سازیهای او کرده‌اند. خداوند می‌فرماید همة انسانها بر حسب فطرت به منبع وحی و آفریدگار گیتی متصل بوده‌اند. اما در اثر گمراهی، به وادی ضلالت و کژی درافتاده‌اند و ریسمان بین خود و پروردگار را بریده‌اند! حال خداوند از این دسته از مردمان می‌پرسد: اکنون که چنین کردید، و رابطة خود را با من بریدید به اهداف خود نائل گشتید؟! آیا اکنون خشمتان فروکش کرده است؟! خشمی که از عدم وصول به نیات و عدم حصول مقاصد خود داشتید؟! و این سرزنش خداوند است نسبت به کسانی که گمان می‌برند خدای تعالی، ایشان را در دنیا و آخرت یاری نمی‌کند![۸۳]

بقره ۱۶۶:

إِذْ تَبَرَّأَ الَّذِينَ اتُّبِعُواْ مِنَ الَّذِينَ اتَّبَعُواْ وَرَأَوُاْ الْعَذَابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبَابُ

همین که بی‌زاری جستند آن کسان که پیروی شدند، از آنان که پیروی کردند، و دیدند عذاب را و بریده شد از ایشان اسباب.

توبه ۱۲۱: (قطع وادی یا قطع طریق؛ پیمودن راه)

وَلاَيُنفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِيًا إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ

و انفاق نکنند نفقه‌یی کوچک را و نه بزرگ را، و نپیمایند هیچ وادی‌ را جز آنکه نوشته شده است برای ایشان، هر آینه سزای دهد آنان را خدای بهتر از آنچه می‌کردند.

رعد ۲۵: (قطع فرمان خدا؛ عدم اجراء دستور او)

وَالَّذِينَ يَنقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِن بَعْدِ مِيثَاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَآ أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَن يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ

و آنان که می‌شکنند پیمان خدای را، از پسِ پیوندش، و می‌بُرند آنچه را که فرمان داده است خدای به آن که وصل شود، و تباهی می‌کنند در زمین.

یوسف ۳۱: (قطع ایدی؛ از خود بی‌خود شدن)

وَقَالَتِ اُخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ وَقُلْنَ حَاشَ لِلّهِ مَا هَذَا بَشَرًا إِنْ هَذَا إِلاَّ مَلَكٌ كَرِيمٌ

و گفت (زن عزیز مصر): برون آی (ای یوسف) بر این‌زنان، پس همین که دیدندش، بزرگ شمردندش و تکه تکه کردند دستانشان را و گفتند شگفتا بر خدای! نیست این بشری![۸۴] نیست این جز فرشته‌یی بزرگوار.

در مصطلحات عرب، «قطع ایدی» به معنای «از خود بی‌خود شدن و مدهوش گشتن در اوج شگفتی و کمال عشق‌ورزی نیز آمده است». در ادبیات فارسی نیز عین این معنا وارد است، مثل بیت زیر از دیوان شمس:

چو خاتونان مصری‌ای شفق! تـو چو دیـدی یوسفم را کف بریـدی

اعراف ۱۶۰: (تقطیع اسباط و امم؛ جدا جدا کردن به صورت خاندان و گروه)

وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا و (بنی اسرائیل را) تکه تکه کرده بودیم‌شان دوازده خاندان، هر یک گروهی(بودند).

«تقطیع» در لغت به معنای «پاره پاره کردن» است. ولی مراد خداوند از تقطیع در این آیه، بیان یک اصل اجتماعی مهم و قابل توجه است. به این مفهوم که نهاد اصلی و بنیان حقیقی جامعه را «خانواده» تشکیل می‌دهد. بناءبراین وقتی می‌گوید: «ما تقسیم نمودیم[۸۵] بنی‌ اسرائیل را به دوازده خاندان، و هر خاندان را امتی قرار دادیم»؛ مرادش این نیست که آفریدگار، مردم را دچار پراکندگی و تفرقه و چند دستگی می‌سازد! بلکه مُشعِر بر همان اصل است که حتی پیروان انبیاء الهی، که از یک اندیشة توحیدی تبعیت می‌نمایند، بالمآل تشکیل خانواده و گروه می‌دهند، و بر اساس تمایلات فردی و اجتماعی، و بینشهای سیاسی، و امیدها و آرزوها، و نیازهای مادی و معنوی خود، به طور طبیعی، به گروه‌های متفاوت تقسیم می‌شوند که شاید بتوان امروز نهاد احزاب سیاسی را چیزی معادل «قَطَّعْنَاهُمُ ... أَسْبَاطًا أُمَمًا» دانست. در این صورت است که جامعه بر مبنای نهادها و بنیانهای حقیقی خود تأسیس می‌گردد.

محمد ۲۲ و ۲۳: (قطع رحم؛ جدایی افکندن میان خویشان)

فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِن تَوَلَّيْتُمْ أَن تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَتُقَطِّعُوا أَرْحَامَكُمْ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَأَعْمَى أَبْصَارَهُمْ

پس آیا امید داشتید، چنانچه پشت ‌کنید (به هدایت)، (بتوانید) تباهی ‌کنید در زمین و جدایی اندازید (میان) خویشان خود را؟![۸۶] هم اینانند که دورباش داد ایشان را خدای پس کر ساخت ایشان را و کور کرد دیدگانشان را.

نمل ۳۲: (قطع امر؛ اتخاذ تصمیم نهایی و اجراء آن)

قَالَتْ يَا أَيُّهَا المَلَأُ أَفْتُونِي فِي أَمْرِي مَا كُنتُ قَاطِعَةً أَمْرًا حَتَّى تَشْهَدُونِ

گفت (ملکۀ سبا): ای گروه بزرگان! فتوی دهید مرا در کار خود، من نبوده‌ام بُرَنده ـ تمام کنندۀ ـ کاری تا اینکه گواهی دهید (شما).

تحقیقاً از هیچ یک از مشتقات لفظ «قطع» در آیات فوق، مفهوم «بریدن» به معنای حقیقی آن استنباط نمی‌شود، و تماماً از متشابهات بوده، و وجه شَبَه در کلام مطمح نظر می‌باشد. و معنای آن، بی‌‌هیچ توضیحی، روشن است.

 
«قطع» در معانی متشابه در نهج البلاغه

خطبة ۱۳۷ فِقرَه آخر:[۸۷] (در شأن طلحه و زبير)

اَللّهمَّ اِنَّهُما قَطَعانی و ظَلَمانی و نَکَثا بَيعَتی وَ قَد زاحَ الباطلُ عن نِصابِه وَانقَطَعَ لِسانُه عن شَغَبِهِ.

خدایا آن دو بریدند مرا ـ با من قطع ارتباط کردند ـ و ستم کردند بر من و شکستند بیعتم را و هر آینه پاک شد ـ دور شد ـ باطل از جایگاهش و بریده شد زبانش به سبب شرارتش.[۸۸]

پر واضح است که باطل، زبان حقیقی ندارد که بریده شود. پس مراد این است که پیروان باطل دیگر قدرت تکلم ندارند.

خطبة ۶۰ : (در شأن خوارج)

امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسخ به این پرسش که؛ با پایان گرفتن جنگ نهروان و کشته شدن گروهی از خوارج، و فراری گشتن عده‌یی، آیا ریشۀ آنها کنده شده است؟! می‌فرماید:

کَلاّ وَ اللهِ اِنّهم نُطَفً فی اَصلابِ الرجالِ و قَراراتِ النّساء، کُلَّما نَجَمَ مِنهُم قَرنٌ قُطِعَ حتّی يکونَ آخِرُهم لُصوصاً سَلّابين! لا تَقتُلُوا الخوارجَ بَعدی، فلَيس مَن طَلَبَ الحقَّ فَاَخطَأَهُ، کَمَن طَلَبَ الباطلَ فَاَدرَکَهُ.

نه! هرگز! قسم به خدا همانا اینان نطفه‌هایی هستند در پشت مردان و رحم‌های زنان[۸۹](اما طوری رفتار خواهند کرد)، که هرگاه شاخی از ایشان بر آمد، بریده شد،[۹۰](اینان تا جایی به سمت بدبختی می‌روند) که آخرین آنها دزدانی می‌شوند که بسیار از حقوق مردم را ! سلب می‌کنند نکشید خوارج را بعد از من، زیرا کسی که طلب نموده است حق را، پس به خطاء رفته، به مانند کسی نیست که باطل را خواسته، پس بدان دست یافته.

این عاقبت ناشی از عملکرد خوارج است! امیرالمؤمنین چند نکتة بسیار مهم اخلاقی، سیاسی و اجتماعی را در این خطبه مطرح ساخته است. اول اینکه می‌گوید؛ نتیجة خروج از راه راست، و عدم تبعیت صحیح از هدایت الهی، و اتکاء به غرور و خودخواهی و استکبار و خودکامگی، ذلت محض و سرافکندگی و فقر و بیچارگی است. به طوری که انسانِِ اینگونه را به دزدی و سلب حقوق دیگران وادار می‌سازد.

دوم اینکه مولی علیه السلام حکمی مبنی بر حدود و تعزیرات برای چنین دزدان و سالبان حقوقی تعیین نمی‌کند. بلکه از پیروان خود می‌خواهد آنان را آزاد بگذارند، و علی‌رغم اینکه فتنه‌یی بپا کرده‌اند،کسی از ایشان را بقتل نرسانند.

سوم اینکه نظر مولی بر این است که اگر کسی در طلب حق خطاء کرد، مجرم نیست و نمی‌توان او را عقوبت کرد. بلکه باید به جدال احسن و موعظة حسنه راه بر او بنمود، اگر پذیرا گشت، به سود خود کرده است، و چنانچه پشت کرد، روزگار، که همان سنتهای لایتغیر الهی‌است، او را تربیت خواهد کرد، یا سرش را بر سنگ خواهد کوبید!

پس یک چهارچوب و میزان برای شناخت کسانی که ادعاء شیعه بودن و پیروی از علی را دارند، ولی جزء خوارجند، این است که سرانجام کارشان به جایی می‌رسد که از راه دزدی و راهزنی، حقوق مردم را سلب می‌کنند. با این حال، امیرالمؤمنین (ع) به فرزندان و اصحاب خود اجازه نمی‌دهد اقدام به کشتار آنها کنند. کاش این آموزه‌ها و روشهای عملی مولی سرمشقی بود برای شیعیان امروز، خصوصاً سیاستمداران آنها!!

خطبة ۱۹۲ (یا ۱۹۰) : (در شأن مسلمانان زمانة خود)

اَلا و قَد قَطَعتُم قَيدَ الاسلام و عَطَّلتُم حدودَهُ و اَمَتُّم اَحکامَه.

و آگاه باشید هر آینه که پاره کردید بند اسلام، را و تعطیل کردید حدودش را، و میراندید احکامش را. [۹۱]

خطبة ۲۲۱ ـ فِقرَه ۶ : (در وصف قیامت و اینکه چگونه زبانها، از وحشت آن روز، لال می‌شوند و از سخن گفتن باز می‌مانند)

وَ تَقَطَّعَتِ الاَلسِنَةُ بَعدَ ذَلاقَـتِها . و تکه تکه شد زبانها (در کامها) بعد از روانی‌شان.

روز قیامت، زبانهایی که در دنیا به سَلاسَت و روانی سخن می‌گفتند، در پس کامها فرو می‌افتند، گویا که تکه تکه شده دیگر توان تکلم ندارند.


یک روایت در «قطع لسان»

در عصر رسول خدا صلی الله علیه و آله، کسانی بودند که در تعظیم و تحسین او شعر می‌سرودند، یا از او چیزی مطالبه می‌نمودند. پیامبر جهت منع از غلو یا برآوردن نیاز سائل، می‌فرمود: اِقطَعُوا لِسانَه! زبانش را ببرید! اما علی‌رغم این فرمان صریح، کسی چاقو برنداشت زبان کسی را ببرد! زیرا مراد گوینده و مفهوم کلام کاملاً مشخص بود. یعنی کاری کنند که ساکت شود و دیگر حرف نزند. پس مقصود این بوده است که به او دینار یا درهمی بدهند تا ساکت شود. گرچه ممکن بود بعضی، به جهت عدم آشنایی با مصطلحات زبان در یک نقطه یا یک شهر، معنای جمله را حمل بر ظاهر کنند. چنانکه در روایت زیر می‌بینیم که شخص گرفتار به دست امیرالمؤمنین گمانش همین بوده است:

پس از پایان جنگ حنین، رسول خدا غنائم را به تساوی در بین مجاهدان تقسیم فرمود. این امر موجب آزردگی خاطر یکی از بزرگان گشته بر این عمل پیامبر (ص) اعتراض نمود و گفت:[۹۲] آیا به من و یک برده به یک چشم نگاه می‌کنی؟! پیامبر به امیرالمؤمنین (ع) فرمود: «قُمْ يَا عَلِيُّ وَ اقْطَعْ لِسَانَهُ»، «برخیز یا علی و ببر زبانش را». آن شخص می‌گوید؛

علی بن ابیطالب دست مرا بگرفت و به راه افتاد و اگر می‌دانستم که کسی هست که مرا از او برهاند، هرآینه او را فرامی‌خواندم. پس پرسیدم: «يَا عَلِيُّ إِنَّكَ لَقَاطِعُ لِسَانِي»، «ای علی! آیا تو برندة زبان منی؟!!!»، علی گفت: «إِنِّي لَمُمْضٍ فِيكَ مَا أُمِرْتُ»، «همانا من، دربارة تو، اجراءکنندة همانی هستم که به من فرمان داده شده». دوباره از سر ترس پرسیدم: «يَا عَلِيُّ إِنَّكَ لِقَاطِعُ لِسَانِي»، و علی همان پاسخ را داد و پیوسته مرا با خود می‌بُرد تا پسِ دیوارها. آنگاه گفت؛ اندیشه کن بین چهار درهم (عطاء رسول) و صد درهم (مطالبة خود)... من می‌گویم آنچه را که رسول خدا به تو داده است برگیر و راضی باش! و من گفتم؛ چنین می‌کنم.

از متن این روایت مفهوم است که شخص معترض، در آغاز، کلام رسول خدا را حمل بر معنای حقیقی قطع یا بریدن نموده است. از این جهت در طول مسیر دو بار با نگرانی و اضطراب تمام، از علی (ع) می‌پرسد؛ آیا تو، به حقیقت می‌خواهی زبان مرا ببری؟! و علی (ع) پاسخ او را به ابهام و ایهام می‌گوید که؛ من مجری فرمانم! و بعد از آنکه به پشت دیوارهای دورتر می‌رسند، به شخص معترض می‌گوید که تو نباید بر تصمیم رسول خدا خدشه وارد می‌کردی، و اکنون مخیّری که خواست خود را برآورده کنی و از دائرة مجاهدان راه خدا و اصحاب رسول خارج شوی، و یا مطیع فرمان رسول خدا باشی و از یاران و انصار او! و به این شکل زبان او را برید، یعنی او را از اعتراض منصرف ساخت و ساکتش نمود. در لغت عرب اینگونه مفاهیم متشابه بسیار است.

 

«قطع» در معانی متشابه در ادبیات عرب

بیتی از قصیدۀ علی بن جَبَلَه:[۹۳]

و راحَ عـدوُّ الدّيـن جَذلانَ يَنتَحِـی اَمـانیَّ کانَت فی حَشـاهُ تَقطَـعُ

این دشمـن دیـن شادمانه تکیه زده است به آرزوهایی که درونش را تکه تکه می‌کند

پس این عدو دین شادمان است و متکی به آرزوهایی است که درون او را پاره‌پاره و تکه‌تکه کرده است! پس لفظ «قطع» را برای «تکه تکه کردن درون از آرزوها» بکار می‌برد.

باز بیت دیگری از ابی عُیَینَه:[۹۴]

و تَقطَـعُ اَسبـابی و تَنسَـی مَوَدَّتـی فکيفَ تَرَی يا مالِکی فِی الهَوی صَبرِی

تـو می‌بُری رگـهایم را و فراموش می‌کنی دوستیم را ‌ای مـالکِ من در عشق! چگونه می‌بینی صبـرم را ؟!

ونیز از پسر ابی عُیَینَه:[۹۵]

قَـد لَعَمری کانَ ذاکَ ولکن قَطَعَت دُنيـا علَيکَ الطَّريقـا

به جان خودم سوگند کاش آن گونه بود، ولی! بـریــده اسـت دنیــا بــر تــو راه را

پس دنیا قطع طریق می‌کند.

 
«بریدن» در معانی متشابه در ادبیات فارسی

در زبان عرف و هم در ادبیات فارسی نیز «قطع» ـ بریدن ـ در معنای متشابه بکار رفته است. مثلاً اگر شما طلبکاری داشته باشید که بیاید در خانه و مزاحم بشود، اهل خانه از شما می‌پرسند؛ آیا نمی‌شود پای این شخص را از اینجا برید؟!

آیا مفهوم این سؤال این است که باید تیشه و اَرِه بردارند و پای او را قطع کنند و ببرند؟! و حال آنکه دقیقاً مشخص است از این «بریدن» چیزی را اراده کرده است که در معنای متشابه «بریدن» نهفته است، و شنوندة کلام، آن را به خوبی درک می‌کند و اقدام لازم را انجام می‌دهد. یعنی کاری می‌کند که آن شخص دیگر نیاید، بی‌آنکه پای او را به راستی بریده باشد.

یا مثلا می‌گویید؛ در معامله‌یی شرکت کردیم و فلانی گوش ما را برید! در حالی که گوش جسم شما آسیبی ندیده است. پس «گوش بریدن» یک اصطلاح است. یعنی کسی را فریب دادن به طوری که متوجه نشود! «کلاه سر کسی گذاشتن». پس مفهوم متشابه این «بریدن» هم مشخص است.

اما نمونه‌هایی از ادب فارسی در این باب:

رنگ خون را هم ترش‌رويـی جانــان می‌بُـرَد نی همی از تيغ ، رگهای شهيـدان می‌بُـرَد(سعيـد اشـرف)

خليـل بيـخ ارادت بـريــد و مـن نبـريــدم حريف عهد مودت بشکست و من نشکستم[۹۶](گلستان‌سعدی)

زمـن بـریـدی و بـا هیـچ کـس نپیـوستـم بـه خـاک پـای عزیـزت‌که عهد نشکستم (گلستان‌سعدی)

مــرغ عاشــق بـریــده پـــر بـاشـــد پـــای رفتــن نمانـــد سعـــدی را (گلستان‌سعدی)

چــون ســايـه ، ز مــن رميــد يـــارم چــون يــار ، ز مــن بـريـد سـايــه (خــاقــانـی)

وظيفۀ روزی خواران را به خطاء منکَر نَبُـرَد. (گلستان سعدی)


در لغت‌نامه دهخدا:

زبان بريدن: کنايه از ساکت کردن و خاموش کردن

نمازش را بريد: اتصالش را قطع کرد

گوش بريدن: وام گرفتن به زرنگی و نيرنگ

بچه را از مادر بریدن: جدا کردن (مثل؛ از شیر بریدن)

چـاو چـاوان[۹۷] دُرُست چونان است مـرغ دیـدی که بچـه زو ببریـد

سايه را بريدن: قطع لطف و مهربانی. می‌گویند؛ ما زیر سایه شما هستیم.

وظيفه را بريدن: قطع حقوق و دستمزد.

و ...


سخن پایانی

چه نیکو است که این بحث دقیق و بدیع را، در انتهاء، به کلام امیرالمؤمنین مؤید سازیم. مولی علیه السلام در خطبة ۱۸ نهج البلاغه، در نهایت حسرت، افسوس و همراه با اعتراض شدید به فقهاء و مفسران، از ایشان می‌پرسد؛ چگونه است که با اعتقاد به خدای واحد و رسول واحد و کتاب واحد، این همه اختلاف در دین ایجاد کرده‌اید؟! مگر امکان دارد دینی که برای ایجاد وحدت، و تأسیس امت واحد، و برقراری سلم و صلح در میان تمامی مردم به میدان آمده است، خود موجب تفرقه، دشمنی و رویارویی گردد؟! اعتراض امیرالمؤمنین مفید این معنا است که فقط این دو گروهند که جامعة مسلمین را، با فتواها و سخنان متخالف و متناقض خود، که متباین با حقیقت کلام الهی است، به وادی چند دستگی و تفرق می‌کشانند. پس به طور ضمنی از ایشان می‌خواهد کلام خدا را به درستی فهم کنند، و در طریق ایجاد وحدت گام بردارند، و امت واحد را به مذاهب متفرقه و آراء متشتته نکشانند.

« در حکمی از احکام، مسأله بر یکی از ایشان وارد می‌شود، پس داوری می‌کند در آن به رأی خویش. سپس همان مسأله عیناً بر یکی دیگر از ایشان وارد می‌شود، پس داوری می‌کند در آن به خلاف آن دیگری! سپس قاضیان نزد امام خویش، بر این مسأله، گرد هم آیند. امامی که ایشان را بر منصب قضاء گماشته است، پس همو فتاوای همگی را به تصویب می‌رساند! در حالی که خدای ایشان یکی است و پیامبرشان یکی و کتابشان یکی!

پس آیا خدای تعالی ایشان را به اختلاف فرمان داده است، آنگاه اطاعتش کرده‌اند؟! یا اینکه ایشان را از اختلاف بازداشته است و از فرمانش سرپیچی کرده‌اند؟! یا اینکه خدای سبحان دینی ناقص فرو فرستاد آنگاه از ایشان یاری طلبید تا به اتمامش رسانند؟! یا اینکه مر او را انبازانی بوده‌اند؟! پس آیا ایشان را است که بگویند و او را است که پذیرا گردد؟!

یا اینکه خدای سبحان دینی تمام فرو فرستاد، پس آنگاه رسول صلى اللّه عليهِ و آلِه در رساندن و انجامش کوتاهی فرمود؟! و حال آنکه خدای سبحان می‌گوید: «فرو ننهادیم در کتاب چیزی را»، و نیز فرموده است: «در کتاب دلیل روشن بر هر چیزی هست». و یادآور شده است که بعضی از کتاب برخی دیگر را تصدیق می‌کند و اینکه هیچ اختلافی در آن نیست. [۹۸]

پس آنکه منزه از هر نقصی است فرموده است: «چنانچه (کتاب) از نزد کسی غیر از خدا بود، هر آینه در آن اختلاف بسیار می‌یافتند». و همانا قرآن ظاهری آراسته و باطنی ژرف دارد، و شگفتیهایش فناء نپذیرد، و غرائبش به پایان نرسد، و تاریکیها جز بدان گشوده نگردد».[۹۹]


***

جهد بلیغ ما بر این پایه استوار بوده، و نیز به یاری حضرت حق، این چنین خواهد بود، تا به فحوای این دو آیه دست یابیم که «ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا»،[۱۰۰] «وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا»،[۱۰۱] و آیات بی‌ بدیل و تردید ناپذیر کتاب خدا، که از منبع زلال وحی سرچشمه گرفته‌اند، از هر گونه افتراء و بهتانی مبراء گردند، و ذات اصیل هر آیه، که از اصالت نور الهی ناشی گشته، صیقل داده شود و عرصة حیات بشر را منوّر سازد، و این همه تباین و تخالف، که موجب تضییع حقوق انسانها گشته و می‌گردد، از میان برداشته شود.

 

و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته
 

 

منابع و پانوشت ها
-----------------------------
[۱] : اعراف‌۱۵۷: «الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّبَاتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَآئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلاَلَ الَّتِي كَانَتْ عَلَيْهِمْ»، «کسانی که پیروی می‌کنند فرستادة پیام‌آور درس ناخوانده‌یی را که می‌یابندش نوشته شده نزد خود، در تورات و انجیل، دستور می‌دهد ایشان را به معروف، و باز می‌داردشان از منکر، و حلال می‌سازد مر ایشان پاکیزه‌ها را، و حرام می‌سازد بر ایشان ناپاکی‌ها را، و فرو می‌نهد از ایشان گرانباری‌شان را، و غل‌هایی که بوده است بر ایشان».

[۲] : «نکال» عذابی است که درآن، عین اعمال انسان به خودش برگردد، مثل زمانی که توپ را به دیوار می‌زنید و به سوی‌تان برمی‌گردد، یا فوّاره که بالا می‌رود و سرنگون می‌شود، یا بازتاب صدا در کوه. «نکول» یعنی بازگشت همان چیزی که رفته است. پس مراد این است که آثار اعمال انسان عیناً به خودش بر می‌گردد.

[۳] : آیات عدیده بر این معنا تأکید دارند: حاقه ۴۰ تا ۴۸، تکویر ۱۷ تا ۲۵، مؤمنون ۶۶ تا ۷۱، طارق ۱۱ تا ۱۴ و... . برای رسول خدا (ص) نیز - به بیان قرآن - وظیفه‌یی جز ابلاغ این کلام تعیین نشده است: آل‌‌عمران ۲۰، مائده ۹۲ و ۹۹، نحل ۳۵ و ۸۲، نور ۵۴، عنکبوت ۱۸، تغابن ۱۲.

[۴] : مناعت؛ صفت بازدارنگی است هم در اندیشه و هم در عمل که انسان را از تفکر به زشتی‌ها و عمل به آنها باز می‌دارد.

[۵] : آیة ۸ سورۀ منافقون از قول منافقان می‌گوید: «لَئِن رَّجَعْنَا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ»، «اگر بازگشتيم به مدينه هر آینه حتماً بیرون می‌راند عزیزترین، از آن (شهر) ذلیل‌ترین را». اما خداوند در ادامة آیه، در پاسخ به ایشان می‌فرماید: «وَلِلَّهِ الْعِزَّةُ وَلِرَسُولِهِ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَلَكِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَا يَعْلَمُونَ»، «و برای خدا است عزت و برای رسول او و برای مؤمنان، ولی منافقان نمی‌دانند». پس عزت مورد نظر منافقان با اتکاء به قدرت احراز می‌گردد! می‌گویند ما قدرت داریم، توان نظامی داریم و می‌توانیم مسلمانان و پیامبر را از مدینه بیرون کنیم! و هر گروه که توانست گروه ديگر را از شهر بيرون کند، عزيز است. اما خدا می‌گوید؛ نه چنین است که شما گمان می‌برید! بلکه عزت از آنِ خدا و از آنِِ رسول و از آنِ مؤمنان است، منافقان نمی‌دانند و نمی‌فهمند.

[۶]: حکمت؛ بر چهار عقل فطری و نظریِ اکتسابی و عملی و مُستفاد استوار گشته است. عقل مستفاد؛ عقلی است که فعلیت پیدا کرده و به ظهور و تجلی و نماد عملی کامل نائل شده است.

[۷]: مفسران، مضمون این عبارت مولی علیه السلام را یکی از اصول تفسیر قرار داده و گفته‌اند: «القُـرآن يُفَسِّـرُ بَعضُهُ بَعضا».

[۸]: تألیف؛ علامة حکیم سید محمد جواد موسوی غروی - ص ۲۰۰ تا ۲۰۶

[۹]: فخر رازی و برخی از مفسران دیگر هم معتقد به اجمال در آیه هستند.

[۱۰]: غرض ما از سنت قطعیه، نقلهای صحیح و بی‌شبهۀ تاریخی است از رفتار پیامبر که مغایرتی با اخلاق عملی رسولان الهی نداشته باشد.

[۱۱]: وَدود: دوست بسیار صمیمی.

[۱۲]: منّان: کسی که نعمت را به تمام عطاء می‌نماید.

[۱۳]: توّاب: بسیار بازگشت کننده به سوی بندگانی که پس از ارتکاب گناه به سوی او بازمی‌گردند.

[۱۴]: «غفران» و «کفران» هر دو سرپوش گذاشتن است، یکی به سمت خوبی و دیگری به سمت بدی. پس غافر کسی است که روی بدی را می‌پوشاند و کافر کسی که روی خوبی را. خداوند می‌فرماید: «لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ»(ابراهیم۱۰) و یا «نَّغْفِرْ لَكُمْ خَطَايَاكُمْ»(بقره۵۸)، یعنی بناء به شروطی، ذنب و تأخیر در انجام وظیفه و خطاء را ترمیم و اصلاح می‌کند. البته «کَفَرَ» به باب تفعیل که می‌رود، مفید فعل خداوند است در مدفون کردن بدیها: «نُكَفِّرْ عَنكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ»(نساء۳۱).

[۱۵] : انعام ۵۴

[۱۶] : ما از در صلح وارد شده‌ایم و با شما دشمن نیستیم.

[۱۷] : وافی، چاپ جدید، ج ۲۱، ص۲۹۳، باب ۴۵

[۱۸] : کسانی از شیعه، بسیاری از اهل تسنن را، به جهت اینکه والدین آنها یا یکی از ایشان طواف نساء را انجام نداده است، حرام زاده می‌دانند! آیا اینان پاسخی از شرع برای رسول خدا (ص) دارند؟! پس به استناد این حدیث، اعتقاد این گروه از شیعه مبنی بر حرام‌زاده بودن اهل سنت، بی‌اساس و مخالف سخن پیامبر است. ضمن اینکه اهل سنت، طواف وَداع را به جای طواف نساء انجام مبی دهند.

[۱۹] : نهج البلاغه - کلمات قصار - ۱۰۴

[۲۰]: تلفظ صحیح «سَرِقَت» است نه «سِرقَت».

[۲۱]: تا کنون، حداقل در کشور ما ایران، این حکم در مورد افرادی اجراء شده است که از سَرِ نیاز و فقر یا قرض و دَین مرتکب این جرم شده‌اند و دست دزدان اصلی برای هرکاری باز مانده است.

[۲۲]: خبر واحد از چند راوی به یک راوی منتهی می‌شود.

[۲۳]: سنن نسائی – ج ۸ – ص ۷۶ – باب القدر الذی سرقه السارق قطعت يده.

[۲۴]: و از پنج درهم بدتر، این روایت است که می‌گوید: «قَطَعَ رَسول الله (ص) فی رُبع دينارٍ»(نسائی – سارق – ۹). و یا این روایت: «اُتیَ بِلِصٍ و قال اُقتُلوه»، «دزدی نزد او – پیامبر - آورده شد و گفت: بکشیدش»(نسائی – سارق - ۱۴).

[۲۵]: سنن نسائی – ج ۸ – ص ۸۴ – باب الثمر المعلق يسرق.

[۲۶]: سنن نسائی – ج ۸ – ص ۸۶ – باب ما لا قطع فيه.

[۲۷]: خطبة ۱۲۷ (یا ۱۲۵) - فِقرَه ۲ .

[۲۸]: سفر تثنیه، اصحاح ۲۲، از آیة ۱۳ تا ۳۰، پایان اصحاح ۲۲.

[۲۹]: سنن نسائی – ج ۸ – ص ۸۹ – باب ما لا قطع فیه.

[۳۰]: احمد حنبل- ج ۲، ص۳۲۲ (قدیم) / ج ۲ ، ص ۶۱۸ - ۸۰۸۰۳

[۳۱] : مسند احمد – ج ۴ – ص ۱۷۲ (قدیم) / ج ۵ - ۱۷۱۰۷

[۳۲] : دزدی از حقوق معنوی مثل خروج از نوبت، در جایی که افراد باید به نوبت، به حق خود دسترسی پیدا کنند.

[۳۳] : طوسی، النهاية، ج۲، کتاب حدود، باب نهم، در حد دزدی‌ها، ص ۷۳۵ .

[۳۴] : حِرز: دیوار

[۳۵] : تعزیر؛ تأدیب است نه اجراء حدّ.

[۳۶] : نَقب: سوراخ، تونل

[۳۷] : انباز: شریک

[۳۸] : با سر شدن؛ دوباره سرکاری رفتن، اقدام مجدد.

[۳۹] : همه این موارد بر خلاف متن قرآن است و چنین احکامی در قرآن نیست.

[۴۰] : بناءبراین کسی که از سر نیاز بدزدد قطع بر او نباشد!!

[۴۱] : پنج فقیه را نام می‌برد و می‌گوید هر یک از این فقهاء، دیگری را رد کرده است، یعنی همین فقهائی که اساس مذاهب اهل سنتند، همدیگر را قبول ندارند.

[۴۲] : بر او طعنه زده و وی را ردّ کرده است.

[۴۳] : تفسیر کبیر – فخر رازی – ج ۴ – ص ۱۹۳ .

[۴۴] : همان – ص ۱۹۳ .

[۴۵]: «تابعین» کسانی هستند که صحابی را دیده‌اند نه پیامبر را.

[۴۶]: همان – ص ۱۹۶.

[۴۷]: همان – ص ۱۹۵ .

[۴۸]: در هیچ جای تاریخ اشاره نشده است که امیرالمؤمنین زندان داشته است، پس این دزد را کجا حبس کرده که تا سالها بعد از حکومت او و تاپایان عمر در زندان بوده است؟! آیا امیرالمؤمنین در زمان خلافت سه خلیفة پیش از خود نباید از آنها می‌خواست که این حکم را اجراء کنند؟! تاریخ نشانی از اینکه آنها اجراء کرده باشند ندارد!

[۴۹]: ترجمة تفسیر المیزان – ج ۵ - ص ۵۴۷ .

[۵۰]: متشابه؛ بکار بردن لغت محسوس است در معنای معقول. مثل «آینه» در معنای «قلب صافی». آینه‌ت دانی چرا غماز نیست / زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

[۵۱]: به عنوان نمونه: بقره ۹۷ ، آل عمران ۳ ، مائده ۴۶ .

[۵۲] : ارادة نامشروط متعلق به عالم امر است، و ارادة مشروط مربوط به عالم خلق. برای توضیح بیشتر رجوع شود به؛ «چند گفتار» - ص ۲۱۸ – علامه غروی.

[۵۳]: همچنین در زبان فارسی این ترکیب به همین معنا بکار می‌رود.

[۵۴]: فِقرَه : پاراگراف.

[۵۵]: تو زمان و مکان بازگشتنی، تو وعده‌گاهی.

[۵۶]: از آن وعده‌گاه مفری به جایی دیگر نیست جز به سوی تو.

[۵۷]: کمینه‌ترین فرد جامعة شما، به جهت کرامت خداوندی، مکرم است.

[۵۸] : شَغَرَتِ الاَرضُ: لَم يَبقَ فيها مَن يَحميها و يَضبُطُها. یعنی دیگر در زمین کسی نمانده که قانون را رعایت کند و از مردمش حمایت نماید. در سال دوم پیروزی انقلاب اسلامی ایران، سال ۱۳۵۸، مرحوم مهندس مهدی بازرگان مقاله‌یی نوشت، و در آن گفت؛ هیچ زمانی در تاریخ، ملت ایران اینقدر بی‌پناه نبوده است! حال ببینید طی این ۳۰ سال چقدر بی‌پناه‌تر شده است!

[۵۹]: اشعار از کتاب الاغانی از ابوالفرج اصفهانی است که از ادباء قرن چهارم هجری قمری می‌باشد. کتاب او تاریخ ادبیات است.

[۶۰]: اغانی – ج ۲۰ – ص ۴۴ .

[۶۱]: حُمیَد یکی از والیان عباسیان است که بر خِطَّه‌یی از قلمرو ایشان- ظاهراً جنوب ایران- حاکم بوده است.

[۶۲]: اغانی – ج ۲۰ – ص ۹۹ .

[۶۳]: اغانی – ج ۲۰ – ص ۱۲۱ .

[۶۴]: موسی الهادی (متوفای ۱۷۰ هـ . ق) نوادة منصور دوانقی از خلفاء عباسی است.

[۶۵]: اغانی – ج ۲۰ – ص ۱۲۹ .

[۶۶]: اغانی – ج ۲۰ – ص ۱۹۶ .

[۶۷]: «جامعه» غُلی بوده است که با آن دو دست را به گردن می‌بسته‌اند.

[۶۸] : شست: دام، تور، صید.

[۶۹]: مثنوی معنوی – دفتر دوم - فرمودن والی آن مرد را که این خاربن ...

[۷۰]: «وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ»(آل‌عمران۱۰۳).

[۷۱]: مثنوی - دفتر سوم - حکایت مارگیر که اژدهای فسرده را مرده پنداشت...

[۷۲]: لوک: کسی که با دو کف دست و دو زانو راه می‌رود.

[۷۳]: خزیدن، لغزیدن.

[۷۴]: به هر شکلی که می‌توانی خدا را بخوان و او را طلب کن، دنبال بوی خدا برو، همان گونه که حیوانات و حشرات با شامه خود مطلوب‌شان را پیدا می‌کنند، تو هم خدا را بو کن، اما حتماً بوی خدا و بو کشیدن او با این بینی نیست، با روح و جان است.

[۷۵] : مثنوی - دفتر سوم - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر مرگ فرزندان.

[۷۶] : حس زیر نفوذ عقل است و عقل هم زیر نفوذ روح است.

[۷۷] : عقل، دست دارد و دستش بسته است! حس، دست دارد و دستش بسته است!

[۷۸] : اساس تزکیه است و اگر انسان خود را تزکیه کند، تمام این حس بر آب مصفای روح انسان حرکت می‌کند. اما اگر همه چیز را بخواهیم با حس درک کنیم، باید همه چیز اساس مادی داشته باشد، و این آن چیزی است که روی آب مصفای روح را، مثل خس روی آب، می‌گیرد.«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا»(شمس۹)،«قَدْ أَفْلَحَ مَن تَزَكَّى»(اعلی۱۴)،«وَيُزَكِّيهِمْ و َيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ»(جمعه۲).

[۷۹] : همان طور که خس از هوا روی آب را می‌گیرد، از هوای نفس هم خس بر روی آب زلال روح ما می‌ریزد، و راه درست اندیشیدن را بر ما می‌بندد.

[۸۰] : آن حواسی که چیره بودند و عقل تو را تحت نفوذ گرفته بودند، محکوم تو می‌شوند. وقتی خِرَد فرماندۀ تو شد، و او را خدمت کردی، و او مخدوم تو شد، حواسّی هم که برتو چیره بود، خادم و محکوم تو می‌شود.

[۸۱] : دفتر چهارم – بیان آنکه تن هر یک از آدمی همچون آهن نیکو جوهر...

[۸۲] : صیقلی: صیقل دهنده، ابزاری که زنگار می‌زداید.

[۸۳] : برای تفسیر کامل آیه رجوع شود به؛ «آدم از نظر قرآن» - ج ۳ – ص ۲۲۷ – علامه سید محمد جواد موسوی غروی.

[۸۴] : گرچه اغلب مفسران «حاش لله» در معنای «تنزیه» مطلق گرفته‌اند ولی معدودی از آنها مفهوم «شگفتی و تعجب» را مزید بر آن ساخته‌اند. بیان این دسته از مفسران اکمل است، مثل زمخشری در «کشّاف» و رشید رضا و عبده در «المنار».

[۸۵] : مراد از «ما»، خالق عالم و جنود او است.

[۸۶] : تفاخر و تفرقه افکنی بنی‌امیه بین خود و بنی‌هاشم، و قطع رحمی که در میان عموزادگان ایجاد کردند، آن چنان آثار سوئی بر اسلام و مسلمین بجای گذاشت که تا امروز مسلمانها از پیامدهای شوم آن در رنجند، و تا غدة چرکین این اختلاف ریشه‌دار برکنده نشود، و جای آن التیام نپذیرد، این انتظار، خیالی واهی است که مسمانها بتوانند روی آزادی، امنیت، عدالت و در نتیجه سعادت را ببینند. امیرالمؤمنین علیه السلام در صدر اسلام، از جمله کسانی بود که بیش از همه، در راستای پیشگیری از چنین قطع رحمی کوشا بود. و ۲۵ سال سکوت خود را یکی از عوامل مؤثر در این امر می‌دانست. مولی علیه السلام در خطب مختلف نهج البلاغه صریحاً متذکر اقدامات خود در حفظ رحم و لزوم وصل آن شده است. مثل خطبه‌های ۱۳۹، ۱۵۰، ۱۵۱، ۱۷۲ و ۲۱۷ و همچنین نامة ۲۸ (خطاب به معاویه) و نامة ۳۶ (خطاب به عقیل).

[۸۷] : فِقرَه : پاراگراف.

[۸۸] : باطل قدرت عمل و سخن گفتن خود را در راستای انگیزش شر از دست داد!

[۸۹]: یعنی باز هم این نوع آدمها با اینگونه اخلاق متولد می‌شوند، لازم نیست اسمشان خوارج باشد، کسی است که ادعاء دوستی و محبت و پیروی مرا دارد، ولی عملاً با من مخالف است، حال در هر نقطه‌یی از زمین و هر دوره‌یی از تاریخ بشر که متولد شود!!

[۹۰]: خشونت خود را به گونه‌یی ابراز می‌کنند که ظهورش را امیرالمؤمنین به شاخ برآوردن وصف کرده است، که این شاخ را مردم تحمل نمی‌کنند و آن را می‌برند.

[۹۱]: حال ببینید، حال و اعمال امروز ما مشمول این کلام مولی نمی‌شود؟! آیا کارهایی که از ما سر می زند بریدن قید اسلام و تعطیل کردن حدود آن و میراندن احکامش نیست؟!

[۹۲] : بحار الانوار ۲۱ – ۱۶۰ – باب ۲۸ – غزوة حنين و الطائف و أوطاس

[۹۳] : اغانی- ج ۲۰ - ص ۳۴ .

[۹۴] : اغانی – ج ۲۰ – ص ۹۴ .

[۹۵] : اغانی – ج ۲۰ - ص ۱۱۲.

[۹۶] : آیا ارادت یک درخت است؟! در کدام باغ بوده است که این دوست رفته و این درخت را از ریشه بریده است؟! قطعاً کسی دنبال باغ ارادت که بر قطعه زمینی احداث شده باشد نمی‌رود، زیرا مفهوم متشابه کلام دقیقاً روشن است.

[۹۷] : صدای پرنده‌یی را که از بچه‌اش دور افتاده است «چاو چاو» گویند.

[۹۸] : خالق متعال در آیة ۱۱۶ سورة نحل می‌فرماید که تعیین حلال و حرام به وصف زبانهای مردم نیست، بلکه تعیین حلال و حرام و وضع حدود آن به دست خداوند است: «وَلاَ تَقُولُواْ لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلاَلٌ وَهَذَا حَرَامٌ لِّتَفْتَرُواْ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ لاَ يُفْلِحُونَ»، «و نگویید به آنچه وصف می‌کند زبانهای شما، به دروغ (که) این حلال است و این حرام تا ناروا نسبت دهید خدا را، به دورغ، همانا آن کسان که ناروا نسبت دهند خدا را به دروغ، رستگار نگردند».

[۹۹] : تَرِدُ عَلى أَحَدِهِمُ الْقَضِيَّةُ فِي حُكْمٍ مِنَ الْأَحْكَامِ فَيَحْكُمُ فِيهَا بِرَأْيِهِ ثُمَّ تَرِدُ تِلْكَ الْقَضِيَّةُ بِعَيْنِهَا عَلَى غَيْرِهِ فَيَحْكُمُ فِيها بِخِلاَفِهِ ثُمَّ يَجْتَمِعُ الْقُضَاةُ بِذَلِكَ عِنْدَ إمَامِهِمُ الَّذِي اسْتَقْضَاهُمْ فَيُصَوِّبُ آرأَهُمْ جَمِيعا وَ إلَهُهُمْ واحِدٌ وَ نَبِيُّهُمْ وَاحِدٌ وَ كِتَابُهُمْ وَاحِدٌ أَفَأَمَرَهُمُ اللَّهُ تَعالى فَأطَاعُوهُ؟ أَمْ نَهَاهُمْ عَنْهُ فَعَصَوْهُ؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ دِينا نَاقِصا فَاسْتَعانَ بِهِمْ عَلَى إتمَامِهِ؟ أَمْ كَانُوا شُرَكَاءَ لَهُ فَلَهُمْ أَنْ يَقُولُوا وَ عَلَيْهِ أَنْ يَرْضَى؟ أَمْ أَنْزَلَ اللَّهُ سُبْحانَهُ دِينا تَامّا فَقَصَّرَ الرَّسُولُ عَنْ تَبْلِيغِهِ وَ أَدَائِهِ؟ وَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ يَقُولُ: ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيءٍ وَ قالَ: فِيهِ تِبْيَانٌ لِكُلِّ شَيءٍ وَ ذَكَرَ أَنَّ الْكِتَابَ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضا وَ أَنَّهُ لَا اخْتِلافَ فِيهِ فَقالَ سُبْحانَهُ وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً وَ إنَّ الْقُرْآنَ ظَاهِرُهُ أَنِيقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِيقٌ لا تَفْنى عَجَائِبُهُ وَ لا تَنْقَضِي غَرَائِبُهُ وَ لا تُكْشَفُ الظُّلُمَاتُ إلا بِهِ.

[۱۰۰] : اسراء ۳۵ : آن نیکوترین است و دارای بهترین تأویلها.

[۱۰۱] : فرقان ۳۳ : و نیاورند تو را به مانندی (از این) جز آنکه آورده‌ایم (پیش از این) تو را (کلام) حق و بهترین تفسیر را.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین والصلاه و السلام علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه اجمعین

سال گذشته در آستانهی ماه مبارک رمضان، بیانیهای به امضای « شورای مدیریت مکتب قرآن» منتشر شد که در آن اعلام شده بود: « از این پس مبنای اعلامِ آغاز یا پایان ماه مبارک رمضان، مقارنه میباشد». بنابراین گروه فوق با مبناء قرار دادن مقارنه، یک روز زودتر از مسلمانان منطقه، اول ماه رمضان و اول ماه شوال را اعلام نمود. اینجانب طی مقالهای با عنوان «مقارنه یا رویت هلال» به زعم خود، اشتباه بودنِ این برداشت را خدمت برادران فوق اعلام داشتم.
امسال نیز با همان امضاء در تاریخ 01/04/1393 طی بیانیّهی رسمی اعلام نمودند: « با توجّه به وقوع مقارنه و تولد هلال ماه نو در ساعت 12:39 روز جمعه 06/04/93 بر اساس فقه حضرت شافعی-س- شروع این ضیافت انسانساز، برای مسلمانان منطقهی ما، روز شنبه 07/04/93 خواهد بود. ماه رمضان امسال 29 روز، و اول شوّال (عید فطر) روز یکشنبه 05/05/93 می-باشد؛ مقارنهی ماه شوّال، در ساعت 3:12 بامداد خواهد بود.»
البته یادآور شوم که در مقارنهی جمعه 06/04/93،  ماه، جداییِ زاویهایِ مناسب را تا غروب آفتاب برای تشکیل هلال پیدا نکرد و نکتهی دیگر آنکه در روز یادشده ماه زودتر از خورشید غروب کرد.
ضمناً « شورای مدیریت مکتب قرآن» در تاریخ 23/03/93 (حدود یکسال پس از اعلامِ مبناء قراردادن مقارنه) طی یک جزوهی 77 صفحهای تحت عنوان «استفاده از دستاوردهای علم نجوم و تشریح پدیدهی مقارنه» به توجیه حکم فوق پرداخته و دلایل اتخاذ چنین تصمیمی را تشریح و به اطلاع عموم رساند.( لازم به ذکر است که بعد از چند روز جزوهی فوق با حذف اضافات و تغییرات سایز، در 53 صفحه تنظیم و در سایت مکتب قرآن جهت دانلود گذاشته شد)  اینجانب دو بار جزوهی فوق را با دقّت مورد مطالعه قرار دادم اماّ نه تنها برایم قانع کننده نبود بلکه بیشتر از گذشته متقاعد شدم که رای برادران « شورای مدیریت مکتب قرآن» در خصوص مبناء قرار دادن مقارنه جهت شروع ماههای قمری اشتباه است. جزوه و بیانیهی اخیر، در 3 محورِ کلّی:
1-    حل شدن مشکلِ روزهی مردم با مبناء قرار دادن مقارنه
2-    همنظر و همرای بودن بسیاری از علمای قدیم و معاصر با نویسندگان بیانیّه در خصوص مبناء قرار دادن مقارنه، جهت شروع ماههای قمری
3-    دعوت از همهی مسلمانان به وحدت
دارای ابهامِ فراوان بوده و انتظار میرود که نویسندگان بیانیه و جزوهی 77 صفحهای، پاسخِ مناسبی به ابهاماتِ فوق جهت روشن شدن موضوع ارائه فرمایند.
1-    حل شدن مشکلِ روزهی مردم با مبناء قرار دادن مقارنه
حدود یک سوم از جزوهی فوق به بیان مقدمات و اصول پذیرفته شده علم نجوم پرداخته است که به نظر نمیرسد کسی مخالفتی با آنها داشته باشد. نکته اصلی اینجاست که با این اصول پذیرفته شدهی علمی، نمیتوان شروع ماه قمری و تطبیق آن با ضوابط شرعی را استخراج کرد. خلاصه اینکه مبناء قرار دادن مقارنه به جای رویت هلال ( که حدود یک روز تفاوت دارد) مدّ نظر شارع مقدّس نمیباشد.
در ص 72 ( 49 جدید )آمده است: « مبناء قرار دادنِ مقارنه برای آغاز و پایان ماههای قمری – از جمله رمضان – علاوه بر آسانی و دقّت و اطمینانِ کامل، و در نتیجه آرامش خاطر مومنان در انجام به موقع فرمان الهی، وحدت و یک پارچگی همهی آنان را به ارمغان میآورد. برخلاف وضعیّت فعلی که تفرّق و پراکندگی است و بطور قطع اگر این رای، در میان آنان اعمال شود، این تشتّت و اختلاف از میان خواهد رفت و دیگر شاهد این همه ناهماهنگی در شروع و پایان ماهِ روزه نخواهیم بود »  به زعم اینجانب قضیه به این آسانی نمیباشد و با مبناء قرار دادنِ مقارنه، نه تنها مشکلاتِ فوق حل نخواهد شد بلکه تشتّت بیشتری به همراه خواهد داشت.  به عنوان مثال، مقارنهی ماه و خورشید در رمضانِ سال گذشته ساعت 44/11 و امسال ساعت 39/12 ( به وقت رسمی تهران و هر دو قبل از زوال آفتاب) اتفاق افتاد و دوستان شورای مدیریّت روز بعد را آغاز ماه رمضان اعلام کردند. بنا به ادعای نویسندگان جزوهی 77 صفحهای، ماهِ جدید بلافاصله پس از مقارنه شروع میشود ( ص 48 یا ص 32 جدید) پس چرا همان روز را به عنوان ماه رمضان اعلام نکردند؟  درحالیکه این دوستان وقوع مقارنه در ساعات اولیه بامداد  را دلیل بر شروع ماه قمری در همان روز میدانند ( مانند عید فطر پارسال و امسال). براستی در مقارنه، مبناءی شروعِ ماه جدید بر چه اساسی است؟ ظاهراً ربطی به زوال آفتاب (اذان ظهر) ندارد زیرا وقوع مقارنه قبل از زوال را دلیل بر شروع ماه قمری در آن روز نمیدانند.  اگر بگویند قبل از فجر صادق بوده است اولاً به چه دلیل هنگام اذان صبح مبناست؟ ثانیاً اگر لحظهی مقارنه مثلاً 2 دقیقه قبل از اذان صبحِ مریوان و 2 دقیقه پس از اذان صبحِ سنندج باشد آیا شروع ماه قمری در این 2 شهر یکسان خواهد بود؟
همانطور که همگی میدانیم کرهی زمین به شکل کروی است. و چرخیدن این کرهی کروی به دور خود حدود 24 ساعت به طول میانجامد.  به لحاظ طبیعی هیچ چیزی این کره را به دو نیمکرهی شرقی و غربی تقسیم نکرده است. اما بنابر قواعد بین المللی یک خط فرضی که از رصدخانهی سلطنتی گرینویچ در حومهی لندن میگذرد کرهی زمین را به صورت قراردادی به دو نیمکرهی شرقی و غربی تقسیم کرده است. و از طرفی مقارنهی ماه و خورشید در یک لحظه ثابت برای همهی ساکنین کرهی زمین اتفاق میافتد. پس طبیعی است که با توجه به کروی بودن زمین، شروع ماه قمری برای ساکنین زمین در 2 روز در نظر گرفته شود. برای کسانیکه بر اساس امکان رویت پذیری هلال ( و نه رویت خود هلال) اقدام به اعلام شروع ماه قمری میکنند این قضیه بسیار راحت است و همهی مردم کرهی زمین در 2 روز متناوب (بدون فاصله) و بدون اختلاف، اقدام به روزه گرفتن و یا اعلام عید می-نمایند. مبناء هم بسیار راحت و در دسترس است: امکانِ رویت هلال ماه در افقِ غربی برای چند دقیقه، پس از غروب آفتاب. و دیگر لازم نیست بنا به توصیه نویسندگان جزوه، جهت رویت هلال، سوار سفینه و موشک شده و یا در هنگام شدتِ آفتاب ظهر با دوربینهای مجهز به اشعه مادون قرمز به دنبال هلال ماه بگردیم.
باز هم تاکید میکنم که امکان رویت پذیریِ هلال با رویت بصری هلال متفاوت است.  امکان رویت پذیری هلال، یعنی با توجه به محاسبات نجومی امکان رویت هلال در آن منطقهی جغرافیایی وجود دارد امّا موانعی جهت رویت هلال وجود دارد که رویت آنرا برای ناظر زمینی مقدور نمیسازد از قبیل گرد و غبار، ابر، فشار هوا، گرمای زیاد، ارتفاعِ کمِ هلال، کم نور بودن هلال، مکث کم هلال و غروب سریع آن، ارتفاع زیاد منطقهی رصد از سطح دریا، وضعیت فاصلهی ماه از کرهی زمین و ... به زبان سادهتر یعنی در صورت عدم این موانع، رویت امکان پذیر میبود.
 امّا برای کسانیکه مبناء، امکان رویت پذیری هلال نبوده بلکه مقارنه را مبناء و ملاکِ شروع ماه قمری میدانند قضیه مشکل میشود . در صفحهی 34 جزوه ( 52 جدید)  اذعان شده است که حتی با وجود مبناء قراردادن مقارنه، باز هم مردم کرهی زمین در 2 روز متناوب، ماه قمری را شروع میکنند : «با توجه به واقعیت اختلاف مطالع، گریزی از تفاوت در شروع و پایان رمضان نیست که حداکثر آن یک روز است و این هم بر مبناءی نظام دقیق الهی است». همچنین در بیانیهی آغاز ماه رمضان امسال، آمده است: « شروع این ضیافت انسانساز، برای مسلمانان منطقهی ما، روز شنبه 07/04/93 خواهد بود». سئوال من از برادران نویسندهی بیانیه، این است که در عبارت ِ« برای مسلمانان منطقهی ما» این منطقهی ما، دقیقاً تا کجا خواهد بود؟ در ص 36 ( 53 جدید) نوشته شده است که: ِ« اختلاف مطالع در شروعِ ماه جدید، چه مبنای آن، مقارنه باشد یا رویت بصری هلال، همچنان مطرح و حقیقتی است غیر قابل انکار؛ با این تفاوت که در رویت بصری، گاهی اختلاف تا چهار روز میرسد ولی در مقارنه به دوازده ساعت کاهش مییابد» بنابراین ظاهراً با توجه به ص 36 (53 جدید ) نظر این دوستان روی حداکثر 12 ساعت است. حال اگر گفته شود که منظور از منطقهی ما ، یعنی تا 12 ساعت جغرافیایی با ما فاصله داشته باشد؛ در آنصورت با محاسبهی 12 ساعت غربی و 12 ساعت شرقی، کلّ کرهی زمین را شامل خواهد شد و دیگر آوردن عبارتِ منطقهی ما، بی معنی خواهد بود.  اگر گفته شود که منطقهی ما، یعنی تا شش ساعت جغرافیایی با ما فاصله داشته باشد ( شش ساعت از شرق  یا شش ساعت از غرب ) ؛ در این صورت تمامی کشورهای قارههای آسیا، آفریقا و اروپا با ما در یک منطقه قرار میگیرند. جالب این جاست که مثلاً کشور مراکش، که با محاسبهی فاصلهی زمانیِ کمتر از 6 ساعت، جزو منطقهی ما محسوب میشود؛ از سمت غربی در منطقهی کشورهای قارهی آمریکا نیز قرار دارد. حال در صورت تفاوت یک روزِ ایران و برزیل در شروع ماه رمضان، کشور مراکش میبایست با کدام یک از این کشورها هماهنگ منطقهای باشد؟  یک مثال جالب دیگر: مسلمانان کشور الجزایر در فاصلهی زمانی 6 ساعته از مالزی قرار دارند پس طبق این قاعده، در « منطقهی ما » ی  مسلمانان مالزی قرار میگیرد و با آنها ماه قمری را شروع میکند اما کشورِ همسایهی الجزایر، یعنی مراکش، در فاصلهی زمانی 7 ساعته از مالزی قرار دارد پس جزو   « منطقهی ما » ی مالزی قرار ندارد و میبایست یک روز زودتر ماه قمری را شروع کند حال از نویسندگان جزوه میپرسم آیا رواست که دو کشور همسایهی الجزایر و مراکش در دو روز مختلف ماه قمری را شروع کنند؟ عنوان کردنِ « منطقهی ما »  در بحث مبناء قرار دادن مقارنه، یک تسلسل پایان ناپذیر است زیرا طرفین هر منطقهای، خود شامل منطقهی دیگر هم هستند. در  مبناء قرار دادن مقارنه، هیچ گونه تشتّت و اختلافی حل نخواهد شد. و فقط صرفاً ماه قمری یک روز زودتر شروع میشود. امّا در مبناء قرار دادنِ امکان رویت پذیری هلال، (با توجه به تعریفی که از آن شد)  قطعاً در 2 روز متناوب به طور دقیق تمامی کشورهای جهان میتوانند ماه قمری را شروع کنند. (ان شاءالله)
2-    همنظر و همرای بودن بسیاری از علمای قدیم و معاصر با نویسندگان بیانیّه در خصوص مبناء قرار دادن مقارنه، جهت شروع ماههای قمری
در جزوهی 77 صفحهای با اسم بردن  و نقل قولِ تعداد زیادی از علمای قدیم و معاصر از ابن سُریج شافعی تا دکتر یوسف قرضاوی، سعی شده که این بزرگان را، هم نظرِ با نویسندگانِ جزوه قلمداد کرده و رای خود راجع به مبناء قرار دادن مقارنه جهت شروع ماههای قمری را مسبوق به سابقه اعلام دارند. در ص 75 (51 جدید)  جزوه آمده است: «آیا همین تعداد از شخصیّتهای طراز اول و وزین از قدما و معاصرین که هرکدام به نحوی به علم نجوم باور دارند و در این مقاله مورد بحث قرار گرفت، جهت اثبات حقانیّت مطلب مورد نظر کفایت نمیکند؟» حقیقتاً، همرای دانستن این علمای بزرگِ جهان اسلام، با نویسندگان جزوهی 77 صفحهای، در خصوص موضوع فوق، جفا به این دسته از علمای جهان اسلام است. از خوانندگان محترم تقاضامندم نقل قولهای این بزرگان مندرج در جزوهی مورد نظر را، یکبار دیگر مطالعه نمایند تا به خوبی دریابند که بدون استثناء سخن یکایک این علما، ناظر به معتبر بودن محاسباتِ نجومی در مواقع وجود موانع رویت هلال است و نه تایید مقارنه. از نویسندگان محترم جزوه، انتظار میرود  فقط یک مورد مستند، از این علمای قدیم و جدید ارائه دهند که این بزرگان در طول عمرشان یک روز زودتر از عموم مسلمین و با استناد به مقارنه، شروع ماه جدید قمری را اعلام داشته باشند. در جزوهی فوق حدود 3 صفحه ( 2 صفحه جدید) ، فقط از استاد یوسف قرضاوی- حفظه الله -  به عنوان همراهی با نویسندگانِ جزوه در خصوص مبناء قرار دادن مقارنه، استفاده شده است. به شکر خدا، استاد قرضاوی اکنون زنده و در قید حیاتند و مراجعه به سایت رسمی ایشان  (الموقع الرسمی لسماحه العلامه یوسف القرضاوی www.qaradawi.net) برای همگان میسر است. جای سئوال اینجاست که این چه نوع هم نظری و همراهی شخصی مانند قرضاوی با نویسندگان جزوه است که استاد قرضاوی به جای روز شنبه که مورد تایید و اعلام این دوستان است؛ روز یکشنبه را همراه با عموم مسلمانان به عنوان شروع ماه رمضان امسال اعلام میکند؟
3-    دعوت از همهی مسلمانان به وحدت و یک پارچگی
در جزوهی 77 صفحهای توصیههای زیادی به مسلمانان به وحدت و یک پارچگی مسلمین (خصوصاً در بحث روزه ماه رمضان ) شده است:
ص 22(17 جدید): « اگر مصمّمید مفهوم «كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ ...  » را دوباره احیا کنید و ... باید کینهها و تعصّبها را دور بریزید و فاصلهها را کم کنید و از خردمندان و حکمای دلسوز امّت کمال استفاده را ببرید و هیچ راه و دری را که جهت آن به سوی وفاق و انسجام و وحدت، و سرانجام نهائیش رسیدن به سرمنزل توحید است برخود نبندید (‏إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ‏ ) . آری یکی از این راهها شروع هماهنگ و همزمان (تا حدّ مقدور) عبادت روزه در ماه صیام و قیام، ماه تجلّی و بارش رحمت پروردگار یعنی: رمضان مبارک است. »
ص 50(33 جدید) : « یکی از اهداف و مقاصد ارزشمند و والای دینی، که باید در همهی امور و از جمله در تعیین اوقات عبادتها (نماز، روزه، حج و ... ) مورد تعقیب قرار گیرد ایجاد وحدت و هماهنگی میان پیروان آخرین پیامآور رحمت است. »
این سخنان براستی زیبا و دلنوازند و هر مسلمان دلسوزی، چنین میاندیشد. امّا آیا عملکرد و موضعِ عملی نویسندگان جزوه، متناسب با آن است؟  نویسندگان جزوه، قبل از اعلام مبناء قراردادن مقارنه جهت شروع ماههای قمری، با کدام یک از خردمندان و حکمای دلسوز امت اسلامی، کمال استفاده که هیچ، حتی یک مشورت انجام دادند؟ این دوستان، یک موضوع بدیع و جدید، که به کلّ امت اسلامی مربوط است را بدون توضیح کافی مطرح کرده و پس از حدود یکسال، در یک جزوهی مفصلّ 77 صفحهای به بیان ادلّهی علمی و فقهی آن میافتند ( که به نظر میرسد بیشتر مصرف داخلی داشته و جهت اقناع پیروان نوشته شده است) آنوقت ادعای وحدت اسلامی هم دارند. بهتر است  این برادران بدانند که وحدت به معنی : آی مردم بیایید شما هم مثل من بشوید نیست. اگر وحدت، اینگونه است!! پس همهی نحلههای فکری، همواره سرگرم  وحدت و یک پارچگی امّت اسلامیاند.
 این برادران در چندین جای جزوه، یکی از اصلیترین دلایلِ مشکلات مسلمانان را از میان رفتن نظام شورایی میدانند ( من هم در این زمینه با آنها موافقم) امّا خود تا چه میزان در امور مسلمین با علما و دانشمندان و دلسوزان ( خارج از افراد درون حزبی) به شور و مشورت میپردازند؟
در ص 33 (51 جدید) آوردهاند: « سرشماری دقیقی از فقها و دانشمندانی که موافق مسئلهی مورد بحث هستند صورت نگرفته تا مشخّص کند که آمار آنان چهقدر است؟ و بی تردید اگر بعد از تبیّیناتِ لازم، از علما و اهل رای مقبول، در زمینهی اثباتِ حلول ماههای قمری از طریق علم نجوم ( مقارنه ) نظر خواهی شود یقیناً جمع قابل توجهی نظرشان مثبت خواهد بود. » دسترسی به نظر علماء و اهل رای مقبول، بسیار ساده و آسان است کافی است که این برادران، جزوهی 77 صفحهای را که پر از تبیّینات لازم است به زبان عربی، ترجمه و برای علماء و اهل رای مقبول بفرستند و نظر آنها را جویا شوند. ضمناً بسیار مشتاقم اسامی اهلِ رای مقبول ( از نظر نویسندگان جزوه)  از علمایی که اکنون در قید حیاتند جهت مراجعه طالبان علم و دانش اسلامی، توسط این برادران اعلام گردد. ( به بزرگواریِ خداوند، قصدم تحقیر نیست واقعاً مشتاقم بدانم که علمای فهیم و اهل رای مقبول در عصر کنونی، که در قید حیاتند از دیدگاه این برادران کیانند؟ )
در ص 38 ( 25 جدید)  جزوه در خصوص اعلام نمودنِ شروع ماه قمری بر اساس مقارنه آمده است که: « بسیاری از مسلمانان در میان مذاهب مختلف از آن استقبال شایانی به عمل آوردند » این ادّعا بسیار عجیب و قابل تامل است. اینجانب روزنامهها، مجلات و سایتهای بسیار زیادی را به زبانهای ( عربی، کردی و فارسی) جستجو نمودم امّا ردّی از این  بسیاری از مسلمانان در میان مذاهب مختلف که از آن استقبال شایانی به عمل آورده باشند را مشاهده نکردم.  آنهم نه امسال بلکه رمضان پارسال که  هنوز جزوه تبیینات منتشر نشده بود!!!. آخر چه دلیلی دارد که بسیاری از مسلمانان در میان مذاهب مختلف، با یک بیانیّهی چند خطی  و قبل از تبیینات لازم، رای علمای مذهب خود را به کناری نهاده و شیفتهی رای این دوستان شوند؟ بنابراین لطفاً آدرس روزنامهها، مجلات و سایتهایی که بسیاری از مسلمانان سایر مذاهب از رای این دوستان استقبال شایان به عمل آوردهاند را منتشر نمایید.
در ص 34 ( 51 جدید) آمده است که: « مشکل اصلی مسلمانان، فقدان درک و تشخیص صحّت مقارنه نیست زیرا مقارنه، مسئلهای است علمی و غیر قابل انکار؛ بلکه مشکل ممالک اسلامی، سیاسی کردن همهی امور از جمله زمان شروع روزهی رمضان و زمان برپایی اعیاد اسلامی است؛ که متاسّفانه غالب حکّام و دستاندرکارانِ نظامهای حاکم، به آن رنگ و بوی سیاسی داده؛ و اهدافی متناقض با روح این عبادت را مدّ نظر دارند » خوانندهی گرامی! براستی توهینی واضحتر و آشکارتر، از این را نسبت به مسلمانان متعهد و علمای راستین سراغ دارید؟ بنا به نظر نویسندگان، تشخیص صحّتِ مقارنه جهت شروع ماه قمری امری بسیار ساده و غیر قابل انکار است.  نتیجهگیری منطقی آن چنین میشود که، مردم و خصوصاً علما، میبایست روز شنبه 07/04/1393 هجری شمسی را به عنوان شروع ماه رمضان اعلام و روزه میگرفتند و اگر کسی روز یکشنبه 08/04/1393 را به عنوان شروع ماه رمضان سال 1435  هجری قمری اعلام کرده باشد؛ یا خود از دستاندرکاران نظام حاکم است و یا از ترسِ حاکمیّت تن به چنین کاری زده است.!!! نکتهی جالبتر این است که چون مبنا قرار دادن مقارنه، مخصوص ایران نبوده و امری جهانی است این نتیجهگیری شامل تمامی علمای اسلامیِ (آسیا و آفریقا و اروپا) که روز یکشنبه را به عنوان شروع ماه رمضان امسال اعلام کردند؛ نیز میشود.
طرح یک سئوال: آیا در میان جمعیّت حدود 2 میلیارد نفری  مسلمانانِ عصر حاضر، چند نفر مسلمانِ متعهد که در زمینهی فیزیک و نجوم به درجهی تخصص ( دکترا )رسیده باشند وجود دارد یا خیر؟ اگر وجود دارد ( که قطعاً تعداد زیادی وجود دارد ودر مقالهی سال گذشته به اسامی چند تن از آنها اشاره شد ) چرا تا کنون صحّتِ استناد به مقارنه،جهت شروع ماه قمری را به علماء اسلامی گوشزد نکردهاند؟ چرا اصلاً در این زمینه مقالهای منتشر نساختهاند؟ نکند که همهی آنها را نیز از دستاندرکاران و یا مرعوبین نظامهای حاکم میدانند؟  تا حدی که باعث شود که جهان اسلام در این میدان قحط الرجالی، در خصوصِ موضوع فوق، دست به دامان چند نفر دانشجوی فیزیک آنهم در این گوشهی کرهی خاکی ( با این بضاعتِ علمیِ اندک در زمینهی نجوم ) بشود؟
در عمل هم دیدیم که 2 سال از اعلامِ شروع ماه قمری با استناد به مقارنه گذشت و نه تنها تفرّق و تشتّت در این زمینه، کم نشد بلکه بیشتر از گذشته باعث تفرقه و سردرگمی در میان مسلمانان کردستان گردید.
در ص 49 ( 32 جدید) هم با شهامتی مثال زدنی به استیضاحِ همهی علمای جهان اسلام پرداختهاند: « چه پاسخی وجود دارد برای اشتباهاتی که در رمضان و شوال نسبت به روزههای فوت و یا گرفته شده به وقوع پیوسته است؟ »  جهت مقایسه و نه از روی گستاخی و بیادبی (پناه برخدا)  میتوان این استیضاح را  به خدا و پیامبر برگشت داد که چرا نحوهی صحیح انجام یک امر عبادیِ موقوت ( روزهی ماه رمضان ) را که یکی از ارکان پنجگانهی اسلام نیز هست؛ به نحوی به مردم منتقل نکردند تا در عرض 1435 سال، همهی پیروان، از پیامبر گرامی اسلام و صحابهی کرام گرفته و همهی امّت اسلامی این 14 قرنه ( بالغ بر 20 میلیارد نفر) بتوانند آنچنان که مدّ نظر شارع مقدّس است انجام دهند؟ زیرا اگر مدّ نظر خداوند لطیف   لحاظ کردن لحظهی وقوع مقارنه، جهت شروع ماه قمری بوده باشد؛ تمامی این 20 میلیارد نفر در طول این 14 قرن، همواره  و بدون استثناء روز اول ماه رمضان را افطار کرده و روز عید فطر را روزه بودهاند. لطفاً نویسندگان و مدافعان جزوه پاسخ دهند که این قضیه با کدام منطق و حکمت الهی سازگار است؟ مقایسه کردن یکی از ارکان و شعائر اصلی اسلام (روزه ماه رمضان) با مواردی از قبیل استفاده از تلفن و موبایل و وجود میکرب در آب و سقط جنین، کار جالبی به نظر نمی-رسد. مگر برای خداوند لطیف و قدیر، دشوار بود که نحوهی انجام این رکن اساسی اسلام را به نحوی تعیین کند که مطابق با واقعیّت نظام هستی ( بنا به ادعای نویسندگان جزوه ) باشد و مخاطبین هم بتوانند این عبادت مستمر و همیشگی را دقیقاً مطابق نظر شارع مقدّس انجام دهند؟ چرا باید خداوند فهم کامل و صحیح نحوهی انجام یکی از عبادات اصلی را موکول به 1435 سال بعد بکند؟
در خاتمه از خداوند رحمان، هدایت و مغفرت برای خود و برای سایر مسلمانان از جمله نویسندگان جزوهی فوق را مسئلت مینمایم.
إِنْ أُرِيدُ إِلَّا الْإِصْلَاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ
13/04/1393 هجری شمسی برابر با ششم رمضان سال 1435 هجری قمری
سنندج – امید صادقی&منبع:نوگرا

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام علی سیدنا محمد و علی آله و صحبه اجمعین
مردم کردستان، در ماه مبارک رمضانِ امسال، با واقعه‌ای تازه و عجیب روبرو گشتند؛ یک گروه مذهبی، طی اعلامیه‌ی رسمی عنوان نمود که: «با توجه به وقوع مقارنه در ساعت 11/44 دوشنبه 92/04/17، روز سه‌شنبه 92/04/18 آغاز ماه مبارک رمضان می‌باشد » (این درحالی بود که اکثر کشورهای جهان و همه‌ی کشورهای منطقه، روز چهارشنبه 92/04/19 را به عنوان شروع ماه رمضان اعلام نمودند). این گروه همچنین در تاریخ دوشنبه 92/05/14 طی بیانیه‌ی دیگری اعلام کرد که: «با توجه به مقارنه، روز چهارشنبه 92/05/16 اول شوال ۱۴۳۴  و عید مبارک فطر می‌باشد » همچنین اضافه نمود: «از این پس مبنای اعلام آغاز یا پایان ماه مبارک رمضان، مقارنه می‌باشد». انتشار این بیانیه‌ها در میان مردم باعث اعجاب و سردرگمی شده و مخالفتهایی نیز با آن به عمل آمد. در این مقاله، اینجانب به زعم خویش به این موضوع می‌پردازم که با توجه به دلایل مختلف، مبناء قرار دادن مقارنه، جهت شروع ماه‌های قمری، مدّ نظر شارع مقدس نمی‌باشد. (والله اعلم)

مقارنه چیست؟
امروزه اکثر مردم می‌دانند که کره‌ی زمین به دور خود و ماه نیز به دور زمین، و هر دوی اینها با هم به دور خورشید در گردشند. در فواصل زمانیِ مشخصی (هر ماه یکبار) ماه و خورشید  (نسبت به زمین) در یک راستا قرار می‌گیرند که آنرا مقارنه‌ی ماه و خورشید می‌نامند. در این حالت نیمه‌ی تاریک ماه، کاملاً به سمت زمین است و هیچ نوری از آن به زمین نمی‌رسد بنابراین هیچ هلالی تشکیل نمی‌شود. بنا به حدّ دانژون، تا زمانی که جدائی زاویه‌ایِ ماه از خورشید به بیشتر از ۷ درجه نرسد؛ امکان رؤیتِ هلال وجود نخواهد داشت. و برای فاصله گرفتن حداقل ۷ درجه‌ایِ ماه از خورشید  (از دید ناظر زمینی ) حداقل ۱۶ ساعت زمان لازم است. (۳۶-۱۶ ساعت) بنابراین از لحظه‌ی مقارنه تا لحظه‌ی امکان  رؤیت هلال، حدود یک شبانه روز فاصله است.

موانع رؤیت:
جدائی زاویه‌ای ۷ درجه‌ایِ ماه، به تنهایی برای رؤیت، کفایت نمی‌کند. عوامل مختلفی رؤیت هلال را با مشکل و گاهی در یک منطقه، غیر ممکن می‌سازند که عمده‌ترین آنها عبارتند از: گرد و غبار، ابر، فشار هوا، گرمای زیاد، رطوبت زیاد، ارتفاعِ کمِ هلال، کم نور بودن هلال، توقف( مکث ) کمِ هلال، ارتفاع زیاد منطقه‌ی رصد از سطح دریا، تاریک نبودن محیط رصد ( وجود نور مصنوعی )، وضعیت فاصله‌ی ماه از کره‌ی زمین ( اوج یا حضیض ماه) و …

رؤیت هلال:
رؤیت هلال به این معناست که هلال ماه در افقِ غربی برای چند دقیقه پس از غروب خورشید، قابل مشاهده باشد. انواع رؤیت عبارتند از:

 ۱- رؤیت توسط خود انسان
 ۲- رؤیت توسط دیگران و اعتماد به رؤیتِ آنها
۳- رؤیت توسط ابزار ( دوربینها و تلسکوپهای یک چشمی، دو چشمی، دوربینهای CCD با قابلیت اتصال به کامپیوتر جهت پردازش تصاویر
 ۴- امکانِ  رؤیت بوسیله‌ی محاسبات نجومی:

 برخی از علمای اسلامی در توضیح عبارت «فَاِن غُمَّ علیکم فاقدروا لَهُ» در حدیث متفق علیه، معتقدند که منظوراز فاقدروا له استفاده از محاسبات نجومی در هنگامِ موانعِ رؤیت (فان غم علیکم) می‌باشد.

از جمله‌ی این افراد می‌توان به مطرف بن عبدالله تابعی، ابوالعباس بن سُریج ( از فقهای بزرگ شافعی متوفی ۳۰۶ هجری)، ابن قتیبه، قاضی ابوطیب و از علمای معاصر به احمد محمد شاکر، مصطفی زرقاء و یوسف قرضاوی اشاره کرد:

ابن سریج: برای کسی که از حساب و منازل ماه، آگاه باشد اگر از روی محاسباتِ خود و آگاهی­اش به آنجا رسید که فلان روز رمضان است؛ روزه‌ی آن روز بر او واجب می‌شود زیرا او هلال را از روی دلیل شناخته است و شبیه آن است که از روی بیّنه و دلیل به هلالِ ماه دست یافته باشد.

قاضی ابوطیب: پی بردن به هلال ماه از روی محاسبات نجومی، سببی است که ظنّ راجح بدان حاصل می­شود و این شبیه آن است که شخص موثقی از مشاهده‌ی آن خبر داده باشد.

ابن دقیق العید: هرگاه محاسبه‌ی اخترشناسی بیانگر این مطلب باشد که هلال ماه به نحوی که دیده شود طلوع نموده است ولی مانعی مانند ابر و غیره برای رؤیتِ آن موجود است؛ در اینجا به دلیل وجودِ سبب شرعی، وجوب روزه را اقتضاء می‌کند.

احمد محمد شاکر یکی از مصرّترین مدافعانِ مراجعه به محاسبات نجومی جهت تشخیص شروع ماه قمری می‌گوید: هنگامی که بوسیله‌ی زوال علت مانع، تنها مراجعه به حساب واجب گردد در راستای این حکم، مراجعه به حساب حقیقی نسبت به هلالهای اولِ هر ماه و طرح امکانِ رؤیتِ آن باز واجب است. بنابراین حقیقت اول هر ماه، شبی است که هلال ماه پس از غروبِ آفتاب، اگرچه برای یک لحظه هم باشد، غروب نماید…پذیرفتن اثبات هلال ماهها با علم ریاضیات در هر شرایطی واجب است مگر برای کسانی که در رابطه با علم حساب، ناتوان و نا آگاه باشند.

سبکی: هرگاه محاسبات بگویند امکان دیدن هلال، با چشم غیر مسلح وجود ندارد؛ بر قاضی واجب است که شهادتِ شاهدان را در این باره مردود شمارد.

مصطفی المراغی: گواهی شهود نسبت به رؤیتِ هلال در صورتیکه علم حساب مانع رؤیتِ هلال باشد رد است.

قرضاوی: هرگاه محاسبات ریاضی بیان دارد که رؤیتِ هلال ناممکن است زیرا در هیچ مکانی از جهان اسلام پدیدار نشده است؛ بر ما واجب است که در آن موقع در هیچ شرایطی، شهادت شهود نسبت به رؤیتِ ماه را نپذیریم (دیدگاههای فقهی معاصر – یوسف قرضاوی)

این موارد نمونه‌هایی از دیدگاههای علمای قدیم و معاصر بود که در مبحثِ شروع ماههای قمری محاسبات نجومی را معتبر می‌دانند. اما همگی آنها استفاده از محاسبات نجومی برای شروع ماه قمری را نه در مورد مقارنه، بلکه در خصوص امکانِ  رؤیتِ هلال قابل استناد می‌شمارند. در خصوص عید فطر امسال نیز منجمین مسلمان، با استفاده از محاسبات نجومی، حدود یک هفته قبل از عید، اعلام نمودند که روز پنج شنبه (92/05/17) اول ماه شوال می‌باشد:

دکتر حاتم عوده رئیس مرکز ملی پژوهش­های نجومی مصر: بر اساس محاسبات نجومی و امکان رؤیتِ هلال، عید فطر روز پنج شنبه خواهد بود.

دکتر زروال زین الدین عضو ارشد اتحادیه نجوم کشورهای عربی : در سراسر کشورهایی که به محاسبات نجومی استناد می­کنند روز پنج شنبه عید فطر خواهد بود.

هیئت منجمان عربستان: هلال ماه به دلیل نزدیک بودن به افق و کم نور بودن، با چشم مسلح و تلسکوپ قابل مشاهده نیست اما با محاسبات نجومی، رؤیتِ آن در غروب روز چهارشنبه امکان پذیر است. بنابراین انتظار می­رود که پنج شنبه روز اول شوال باشد.

شورای فتوای مصر روز چهارشنبه اعلام کرد که: بر اساس محاسباتِ صورت گرفته­‌ی ژئوفیزیکی و نجومی، فردا پنج شنبه اول شوال است.

همانگونه که ملاحظه نمودید منظور علمای گذشته و معاصر و همچنین منجمین مسلمان، کمک گرفتن از محاسبات نجومی در خصوص امکان رؤیت پذیری هلال می­باشد. یعنی اگر بوسیله­‌ی موانعی که اشاره شد؛ امکان رؤیت با چشم فراهم نباشد ( فان غم علیکم ) اما محاسبات نجومی به این امر گواهی دهند که در فقدان موانع، رؤیت امکان پذیر می‌­بود؛ این گواهی محاسباتی، می­‌تواند به جای رؤیت، مورد استناد قرار گیرد. این در حالی است لحظه­‌ی مقارنه، حدود یک روز زودتر از امکانِ رؤیتِ هلال اتفاق می­‌افتد. بنابراین استنادِ به مقارنه، جهت شروع ماه قمری، حتی از نظر علما و منجمین معتقد به محاسباتِ نجومی، قابل قبول نمی­‌باشد.

در روز دوشنبه 92/04/17 مقارنه در ساعت 11/44 به وقت رسمی ایران صورت گرفت اما به دلیل سن بسیار کمِ ماه (حدود ۸ ساعت) جدایی زاویه­‌ای در موقع غروب آفتاب خیلی کمتر از ۷ درجه بود و ضمناً در روز فوق، ماه زودتر از خورشید غروب کرد بنابراین رؤیت هلال در روز فوق، با هیچ وسیله­‌ای اعم از چشم مسلح و غیر مسلح و همچنین محاسبات نجومی، امکان پذیر نبوده است.

امروزه بسیاری از کشورهای اسلامی مانند مصر، عربستان، مالزی، اندونزی و … محاسبات نجومی را در رؤیتِ هلال معتبر می­‌دانند. تا جائیکه اینجانب پیگیری نموده­‌ام در میان کشورهای اسلامی، فقط لیبیِ تحت سلطه­‌ی معمر قذافی، مقارنه را به عنوان شروع ماه قمری لحاظ می­‌کرد. البته با این شرط که مقارنه قبل از طلوع آفتابِ غربی­‌ترین منطقه لیبی، روی داده باشد.

بررسی آیات و احادیث

لطفاً در آیات و احادیث زیر دقت کنید:

 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ … شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِلنَّاسِ وَبَیِّنَاتٍ مِنَ الْهُدَى وَالْفُرْقَانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ … وَلِتُکْمِلُوا الْعِدَّةَ وَلِتُکَبِّرُوا اللَّهَ عَلَى مَا هَدَاکُمْ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ‏ ( بقره ۱۸۳ و ۱۸۵ ) ای کسانی که ایمان آورده‌اید! بر شما روزه واجب شده است …  ‏ ( آن چند روز معیّن و اندک ) ماه رمضان است که قرآن در آن فرو فرستاده شده است. تا مردم را راهنمائی کند و نشانه‌ها و آیات روشنی از ارشاد ( به حق و حقیقت ) باشد و ( میان حق و باطل در همه‌ی ادوار ) جدائی افکند . پس هر که از شما (فرا رسیدن ) این ماه را دریابد، باید که آن را روزه بدارد …  و ( خداوند ماه رمضان و رخصت آن را برای شما روشن داشته است ) تا تعداد ( روزهای رمضان ) را کامل گردانید و خدا را بر این که شما را ( به احکام دین که سعادتتان در آن است ) هدایت کرده است، بزرگ دارید و تا این که ( از همه‌ی نعمتهای او ) سپاسگزاری کنید .  ‏ ‏

یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ( بقره ۱۸۹ ) درباره‌ی هلالهای ماه از تو می‌پرسند. بگو: آنها شناسه‌های زمانی (و تقویم طبیعی) برای ( نظام زندگی ) مردم و ( تعیین وقت ) حجّ هستند .

لا تَصوموا حَتَّی تَرَوُا الهلالَ و لا تَفطِروا حَتَّی تَرَوهُ فَاِن غُمَّ عَلَیکُم فَاقدِروا لَهُ ( متفق علیه. بخاری ۱۹۰۶- مسلم ۱۰۸۰ ) روزه نگیرید تا اینکه هلال را  رؤیت کنید و افطار نکنید (اعلام عید نکنید) تا اینکه هلال را  رؤیت کنید. پس اگر ( بوسیله­‌ی موانعی) هلال بر شما پوشیده باشد با تقدیر خود ( اندازه گیری و محاسبه ) به آن عمل کنید.

نَهَی النَّبیُّ عَن صَومِ یَومِ الفِطرِ و یَومِ النَحرِ ( متفق علیه. بخاری ۱۹۹۱- مسلم ۱۱۳۸ ) پیامبر خدا نهی کرد روزه گرفتن در عید فطر و عید قربان.

۱- در قرآن کریم آیاتی وجود دارد ( حدود ۵۰۰ آیه) که در خصوص پدیده­‌های طبیعی ( پیدایش و وضعیت آسمانها، زمین، کرات، زیست جانوری و گیاهی و … ) بیان شده است. این دسته از آیات را آیات علمی می­‌نامند. فهم دقیق این آیات در اعصار گذشته، به دلیل محدود بودن دانش بشری در علوم مختلف، به راحتی امکان پذیر نبود و به مرور زمان دانشمندان مسلمان و غیر مسلمان پی به نکات جدید و تازه­‌ای در قرآن می­‌برند که به نحو شگفت­‌آوری با جدیدترین یافته­‌های علمی مطابقت دارد و این مسیر همچنان ادامه دارد. اما نکته­‌ی قابل توجه در این است که هیچ­ یک از آیات علمی، ناظر بر امر و نهی خداوند متعال در امور عبادی و روزمره­‌ی انسانها نیستند. در قضیه­‌ی روزه که یکی از ارکان اصلی اسلام می­‌باشد (بنی الاسلام علی خمسٍ … و صوم رمضان) قطعاً خداوند متعال امری را صادر نمی­‌نماید که مخاطبین (مسلمانان صدر اسلام تا قرون بعدی و تا کنون) فهمی مغایر با آنچه مد نظر خداوند است داشته باشند. و هر ساله همه­‌ی مسلمانان اعصار مختلف (با توجه به اینکه مقارنه یک روز قبل از رویت هلال اتفاق می­افتد) یک روز

دیرتر اقدام به گرفتن روزه و یک روز دیرتر اقدام به گرفتن عید نموده باشند.

۲-  پیامبر گرامی اسلام برای همیشه­‌ی تاریخ اسوه و سرمشق مسلمین است (  لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ). در طول سالهای رسالت ایشان، اگر این بزرگوار سهوی هم داشتند؛ خداوند تشخیص آن سهو را بر عهده­‌ی ما نمی­‌گذاشتند بلکه صریحاً و با نص قرآنی آنرا بیان می­‌کردند( عبس ۱۰-۱  و توبه ۴۳  و …)   تا هر آنچه از پیامبر به جا می­‌ماند همانند کلام خداوند، برای مسلمانان حجت باشد.  وقتی پیامبر می­‌فرماید:   لاتَصوموا حَتَّی تَرَوُا الهلالَ و لا تَفطِروا حَتَّی تَرَوهُ روزه نگیرید تا اینکه هلال را ببینید و عید نگیرید تا اینکه هلال را ببینید.  اگر واقعاً منظور خداوند از   فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ  لحظه­‌ی مقارنه باشد؛ با توجه به اینکه مقارنه یک روز زودتر از رویت هلال اتفاق می­‌افتد خداوند چگونه این سهو ( نعوذ بالله ) رسول اکرم را تصحیح ننموده است؟.

۳- قرآن کریم در همین آیه­‌ی روزه ( ۱۸۵ بقره ) خود را هدًی للناس (هدایت برای همه‌­ی مردم) معرفی  می­‌کند. این چه هدایتی است که در طول ۱۴۰۰ سال مردم (ناس) متوجه نشده­‌اند که منظور خداوند از فَمَنْ شَهِدَ مِنْکُمُ الشَّهْرَ فَلْیَصُمْهُ   نه رویت هلال، بلکه مقارنه بوده است و هرسال مردم یک روز دیرتر اقدام به انجام عمل عبادی واجب ( روزه) نموده­‌اند و در طول این ۱۴۳۴ سال تنها گروه کوچکی در قسمت کوچکی از جهان اسلام، این هدایت الهی را دریافته­‌اند!!!

۴-  در آیه­‌ی ۱۸۹ سوره بقره، خداوند تعالی یکی از فواید هلال را تعیین وقت برای مردم مقرر فرموده است: یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِیَ مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ  چه وقت و میقاتی، مهمتر از شروع ماه رمضان و تعیین ایام عید و حج وجود دارد؟  طبق این آیه­‌ی شریفه، تعیین وقتِ این امور مهم برای همه­‌ی مردم(مَوَاقِیتُ لِلنَّاسِ ) با رویت هلال است نه با مقارنه.

۵-  به اجماع تمامی فقهای اسلامی (در کل مذاهب ) گرفتن روزه در ایام عید فطر و عید قربان، با توجه به حدیث نبویِ: (نَهَی النَّبیُّ عَن صَومِ یَومِ الفِطرِ و یَومِ النَحرِ) حرام می­باشد و چنانچه کسی در این ایام روزه بگیرد نه تنها اجری ندارد بلکه دچار معصیت شده است. با توجه به ادعای نویسندگان بیانیه، که مقارنه را جهت اعلام عید رمضان قابل استناد می‌­دانند و با توجه به اینکه رویت هلال حدود یک روز پس از مقارنه صورت می­گیرد؛ بنابراین (اگر مبنا در نظر خداوند، مقارنه باشد) رسول خدا به همراهی تمامی صحابه، در تمامی سالهای عمرِ با برکتشان در روز عید فطر، روزه بوده­‌اند!!!

چند توصیه به نویسندگان بیانیه

این آرزوی هر فرد مسلمانی است که همه­‌ی مسلمانان جهان، همه با هم و با یکدلی و صمیمیت همراه با یکدیگر، یک روز مشترک را به عنوان عید اعلام کرده و جشن بگیرند. اما روشهای غیر منطقی نه تنها چنین مقصودی را حاصل نمی­کند بلکه باعث ایجاد تفرقه­‌ی بیشتر در میان مسلمین می­‌گردد. حق و صواب این بود که این آقایان ابتدا موضوع فوق را به صورت پیش فرض در معرض نظرات علمای اسلامی قرار می­‌دادند و سپس با بررسی نظرات موافق و مخالف، اقدام به صدور رای می­کردند. نه اینکه بدون پروا و به صورت یک حکم فقهی لایتغیر و به صورت بیانیه­‌ی رسمی آنرا اعلام کرده و به کار ببندند.
در بیانیه آمده است که: «از این پس مبنای اعلام آغاز یا پایان ماه مبارک رمضان، مقارنه می­‌باشد» صمیمانه امیدوارم که این آقایان در خصوص این قضیه دچار غرور حزبی و تشکیلاتی نشده و چنانچه به اشتباه خود پی بردند با شهامت تمام آن را اعلام دارند.
یادمان باشد که ما مردم کردستان، پیرو مرد بزرگواری هستیم که فرمود: رایی صوابٌ یحتمِلُ الخطاء و رای غیری خطاٌ یحتمل الصواب (امام شافعی)

امید صادقی
92/05/29
منبع: سایت نوگرا

ميدان مغناطيسي بدن انسان و نمازنویسنده: فريبا ذوالنوريان
هارولدبور از دانشگاه ييل براي اولين بار با انجام يک آزمايش ساده، به وجود ميدان مغناطيسي در اطراف موجود زنده پي برد.او با توجه به يک مولد الکتريکي که در آهنربا در داخل سيم پيچ دوران مي کند و جريان توليد ميکند، سمندري را در يک ظرف آب نمک قرار داد و ظرف را به دور سمندر چرخاند. الکترودهايي که در اين ظرف وجود داشتند و به يک گالوانومتر حساس متصل شده بودند، يک جريان متناوب را نشان مي دادند.

برای مادر مظلومم عایشه

کتایون محمودی - کرمانشاه
... بر اینانی که توهین و تهمت بر مادر خود روا می دارند چه جای گلایه و ارائه ی منطق است که جز حماقت هیچشان در خاطر نیست و خدا را شاکریم که دشمنانمان را از احمقان قرار داد و در پاکی و مظلومیت عایشه صدیقه (رضی الله عنها) همان بس که سوره ای برای اوست و لقب حمیرای پیامبر سزای اوست و تمسک به روش او برنامه ی ماست.

کاهش اضطراب با تفکر به خدا و دینمطالعات جدید نشان می ‌دهد که هنگام بروز عملی خطا و اشتباه، چنان چه به خداوند فکر کنیم، کمتر دچار ناراحتی و اضطراب ناشی از انجام گناه می‌ شویم. نتایج این تحقیق در مجله علم روان شناسی به چاپ رسیده است.
محققان، امواج مغزی واکنش مربوط به پریشانی و اندوه را در هنگام بروز کار خطا، در تعدادی افراد داوطلب اندازه‌ گیری کردند. بررسی نشان داد، واکنش افرادی که دارای تفکرات مذهبی بودند، کمتر از افراد غیرمذهبی بود.

امام شافعي و شاگردان مكتب بغدادامام شافعی نزدیک به پانزده سال از اواخر عمر پر برکت خود را به تدریس و تحقیق و نقد و بررسی علوم اسلامی و پژوهش و بازنگری در آراء خود و دیگران صرف نمود و در سه شهر مهم جهان اسلام ، « مکه ، فسطاط ، بغداد » حلقه های تدریس و علوم و معارف دینی و ادبیات و فقه اسلامی دایر کرد و در این مدت اندک ولی پربار ، موفق شد شاگردان و دانشجویان مجتهد زیادی را پرورش دهد . این دانشجویان تحت نظارت استاد برجسته و دلسوز خود به چنان درجه ای از اجتهاد و علم و معارف ربانی رسیده بودند که{jcomments on}

زندگي صحابه: مقداد بن اسود -رض-

زندگي صحابه (مقداد بن اسود -رض-)«اي مسلمانان اين كارواني‌است كه اموال قريش، دشمنان دين و آزادگي، در آن است. اموالي كه موجب قدرت شرك مي‌شود و بندگان خدا را به بندگي ديگر بندگان مي‌كشاند! به سوي آن مي‌رويم شايد خداوند آن را نصيب ما كند، باشد كه پرتوان‌تر عليه دشمنان گام برداريم.»
پيامبر -ص- با اين عبارت مردم را عليه ابوسفيان كه با كاروان خود از شام باز مي‌گشت، برانگيخت.

آخرین اخبار بخش ها